baoba

BAOBA

February 28, 2004

کی‌کاووس و پادشه اوهام

آورده‌اند که در روزگاری دور پادشه‌ای بود کی‌کاووس نام که شب و روز در حسرت پرواز به‌سر می‌برد و هر شب تا سپيده در رويای خوش پرواز به آسمان‌ها. وی کار ملک به خويش رها کرده بود و خيالی به سر نداشت جز پرواز.

درباريان که کی را چنين آشفته حال بديدند، مشاوران گرد آوردند و جارچيان به همه جا روانه کردند تا شايد دانش‌مندی يافت گردد که ارابه‌ای جهت پرواز وی به آسمان فراهم آورد. حاصل آن شد که دو بال مومين برای کی فراهم کردند و چند عقاب تيز پر را چندين روز بی‌خوراک نهادند و دو ران از گوشت پاک گور بر سر نيزه‌ای بلند نمودند. وان‌گاه، عقابان بر دوسوی ارابه بستند و پادشه را با دو بال مومين و سرنيزه پر گوشت در دست بر آن نشاندند تا گوشت در فراروی عقابان به سوی آسمان نگاه‌دارد و ايشان از برای‌رسيدن به خوراک پرواز نمايند و پادشه با خويش ببرند.
.....
در روزگار ما نيز پادشه خواب‌آلوده‌ای می‌زيست که سودای پرواز بر سر مردمان داشت تا همه‌گان را از آن بالا، در تکريم و تحسين خويشتن بيند. هر چه ورا گفتند که تو همه شب و همه روز در پروازی وهم‌آلودی و دگر پرواز برای ستايش شدن را از چه می‌خواهی؟ زير بار نرفت و گفتا: مگر من از کی‌کاووس چه کم دارم؟ که وی در عهد عتيق می‌زيست و من در عصر فضا. هر چه زودتر ارابه و عقابان و بال‌های مومين و سرنيزه‌ای بلند فراهم آريد که سخت خواهان چنين پروازی‌ام.

از آن‌جا که در سرزمين اين پادشه خفاشان، عقابان همه يا بر دار شده بودند و يا در بند و زنجير می‌پوسيدند که بلند پروازی از ياد ببرند و ره و رسم بر زمين گام برداشتن بياموزند، دگر عقابی که به خون پادشه سرزمين اوهام تشنه نباشد، يافت می‌نشد. سرنيزه‌ها نيز همه در گوشت مردمان نشسته بود و تنها گرز چينی پادشه بمانده بود.

پس از آن‌جا که کرکس و لاش‌خور و کفتار فراوان بود، چندين لاش‌خور به جای عقاب برگزيدند و گوشت خونین هزاران عقاب بر سر گرز پادشه کردند و اسباب پرواز فراهم آوردند.

و چنين بود که سفر به آسمان‌ها و ملکوت برای پادشه سرزمين اوهام آغاز شد.
اما....
ديری نگذشت که که لاش‌خورهای گرسنه از پرواز و نرسيدن به گوشت و خون خسته‌بال گشتند و يک‌ديگر را ندا دادند که به‌تر آن باشد که این پرواز بی‌هوده به ملکوت رها کنيم و به سوی زمين برگرديم و پادشه را بسی محکم بر کوهی سنگی بکوبيم. بدين سان هم گوشت‌ها را خواهيم خورد و هم از پوست و استخوان اين اوهام‌زده سهمی بر خواهيم گرفت.
.....
و اين چنين شد که مردمان دگر هرگز پادشه سرزمين اوهام را نديدند و شماری از گوسفندان و سگان وفادار که هماره از سر نادانی پادشاه اوهام‌زده را ستوده بودند، هنوز چشم به آسمان دارند تا وی با ارابه و گرز و پرنده‌گان تيزچنگال خويش از ره برسد و رمز و راز ملکوت بر ايشان بگشايد.

پی‌نوشت: بال‌های مومين و گرز آهنين در اين افسانه به کار نرفت و بماند از برای زمانی ديگر.

6:30 PM | Baoba

سلام بائوبا

دورود بر شما

براستي که انتهاي سخن را گفتي

بايد در اين مورد بيشتر فکر کنم بايد اين کلمات را

چندين بار باز بخوانم


...

[ hakha ] | [February 28, 2004 6:44 PM ]


نازنين بائوبا ، با همان سبك آشنا و شيرين نوشتارت ، چه شيرين افسانه اي را نگاشته اي ... انگار افسانه اي اسطوره اي را ميخوانم ... و آن بالهاي مومين ، برايم تداعي از نقاشي هاي دوره هاي بيزانس و رنسانس بر ديوار ها و طاقي ها ست ... عمق ژرفناي نوشتارت ، بسان نسيم خنك شبانگاهي، كه از سر شب ، سر نوازش دشت را داشته است ، تارو پود هاي روح را مينوازد ... كاش روي اينگونه وفاداريهاي از سر ناداني و جهل را ميشد شبي با رنگ آبي ي روشن صبحي ، رنگ زد !

[ nazli ] | [February 28, 2004 9:12 PM ]


نازنين آتش پر شرر و سوزنده، درود

اين افسانه و هم‌خوانی‌اش با روی‌دادهای زمان، ديری در پس‌زمينه‌ی فکر آشفته‌ام نشسته بود و هر گاه با گوسفندان ساده‌دل و سگان باوفا روبه‌رو می‌شدم، بيش‌تر آزرده‌ام می‌ساخت.

[ بائوبا ] | [February 28, 2004 9:21 PM ]


نازنين پری باران، درود

آری، شستن رنگ‌های سياه که بر روشن ذهن مردمان نشسته است و روح ايشان در چنگال خويش گرفتار نموده است، آرزوی تمامی نيک‌انديشان و مهرورزان است.

کاش بارش شناخت و روشنا، زنگار قرون از روح و جان اين ساده گوسفندان و اين مهربان سگان وفادار می‌زدود. بارانی تند و پرشتاب و بی‌امان‌ام آرزوست.

ببار تا آبی‌ها در همه دل و جان زودباوران و ساده‌انديشان جاری گردد. ببار و بنيان گوسفندوار و سگ‌صفت زيستن بشوي. ببار و ببار.

[ بائوبا ] | [February 28, 2004 9:29 PM ]


مثل هميشه بي نقش و زيبا. حقيقت رو به زيبايي نوشتي. شاد باشي دوست عزيز.

[ هومن ] | [February 29, 2004 12:22 AM ]


بائوباي نازنين ميبينم از جان خود گذشته اي. اين پادشاه اوهام امروز سازماني بنام خشم دارد كه در اينجا به پشم معروف است اگر اين مطلب را ببيند دستور ميدهند في الفور سر از تن گستاخي كه اين را نوشته جدا كنند

[ سام ] | [February 29, 2004 12:39 AM ]


هومن جان، درود

جای خالی دل پرصفا و سخنان صميمی تو در اين چند ماه هميشه حس می‌شد.

[ بائوبا ] | [February 29, 2004 7:52 AM ]


مهربان بائوبا درود ، ياوران گرامي ات بايد بدانند كه پوسته هاي تن تناور و ستبر تو ، مدتهاست به زخمه هاي تبر خو گرفته است و باكي نيست از ضربه هاي درد آلوده ي آن ! ريشه هايت در اعماق خاك چنان بهم تنيده اند كه راهي براي نقب زدن به انها نيست ! پس چه باك ؟! ... وقتي شكوفه هايت دوباره با نسيم بهاري به دشتهاي دور راهي شوند ، دوباره در هر دشت ، يگانه بائوبايي خواهد روييد بي هراس تبر ، با همين عمق و ژرفنا ي اصالت ريشه هايت در خاك ! تا انتهاي شاخه هايش از آسمان ، آبي ي روشن صبح را بر زمين آورند ...

[ nazli ] | [February 29, 2004 7:52 AM ]


سام نازنين، درود

ما گر ز سر بريده می‌ترسيديم
در محفل عاشقان نمی‌رقصيديم

[ بائوبا ] | [February 29, 2004 7:53 AM ]


هومممممم.

[ bahar ] | [February 29, 2004 7:58 AM ]


نازنين پری باران، درود

گر تو نيايی و بر من اين همه مهر نباری، که به روزی بايد خشک گردم و راهی‌ اجاق. تب تند جوانه و شکوفه در دل من همه از آبی زلال و بارش گل‌واژه‌های تو رنگ می‌گيرد.

گل‌واژه‌های گل‌گون‌ات مرا به ياد شعر "درخت سرکش" که در آبان (نوامبر) برای باطبی نگاشته بودم، انداخت. با اين تفاوت که نوشته‌های تو بسيار زيباتر و دل‌نشين‌تر از سروده‌ی من است.

نازنين پری باران، مانا بر همه کوير و دشت ببار و همه جهان سبز و رنگين نمای، ای پيام‌آور همه آبی‌ها و سبزها، ای همه رنگين کمان مهر. بوی باران‌ام آرزوست.

[ بائوبا ] | [February 29, 2004 8:07 AM ]


بهار سبز، مانده چشم انتظار بر پشت دروازه‌های شهر، درود

حال و روزت چه‌گونه است؟ عمو نوروز را در راه نديدی؟ زودتر بيا و ننه سرما بيرون کن که اين پيرزن فرتوت سخت به ژکيدن افتاده است و تاب آوردن‌اش سخت شده است.

[ بائوبا ] | [February 29, 2004 8:10 AM ]


مهربان بائوبا سلام.سايه سار کلامت چنان زيبا بود که باره در سايه آن به فکر فرو رفتم .گريزي در فکرم به قلعه حيوانات زدم و سپس به اين شعر رسيدم

چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد
که در شهر ددان ميراثي از انسان نمي يابي

[ خاکستر ] | [February 29, 2004 8:39 AM ]


گرامی خاکستر سرد، درود

شهر ددان نداريم. همه ديار گوسفندان و سگان است و بس.
در اين روزها نيک به پيرامون خويش بنگر. نشان از دد هيچ نبينی، اما...

[ بائوبا ] | [February 29, 2004 9:12 AM ]


پس این زوزه سگان را دلیل این باشد که همه شبان خواب ناز از چشمان خسته ما می رباید

[ زهرخند ] | [February 29, 2004 3:01 PM ]


دوست تلخ من، درود

اين زوزه را ديری است که می‌شنويم و همه‌گان را حيرت از آن است که چرا ما با اين ندای خوش، هم‌آوا نمی‌گرديم. اينان چندين شب است که به بانگ بلند و به‌هم‌راه طبل زوزه‌ای دردآلود برمی‌کشند.
درشهر ديوانه‌گان، هر خردمند، ديوانه‌ای بيش نيست.

[ بائوبا ] | [February 29, 2004 3:25 PM ]


( چند سطري از درخت سركش / بائوبا - نوامبر ۲۰۰۳)

.......

تبر را از دسته خبر داد

... تبر شوريد
...

درخت قصه ي ما جاويد شد ...

نازنين بائوبا درود ، سروده ي عميق و پر معناي ( درخت سر كش ) ات ، درد مشتركي بود كه با لفظ خاص و يگانه ي خود ، آنرا فرياد كرده بودي ... روح و جانم را بهم ريخت چنان كه گويي روحم در آن سردابه هاي نمور برخود ميلرزيد . نه از نم و سرما ، بلكه از اينهمه ثبات و استواري ي درخت قصه ي ما وقتي ناله هايش ، در خونابه هاميغلتيد ...

روزي ما ، دوباره كبوتر هاي مانرا پيدا خواهيم كرد

و مهرباني ، دست زيبايي را خواهد گرفت

...

روزي كه ما ، دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم ...

و من آن روز را انتظار ميكشم

حتي روزي كه ديگر نباشم .

( افق روشن / شاملو )

[ nazli ] | [February 29, 2004 5:54 PM ]


نازنين پری باران، درود

گر روح همه مهر عالم و جان‌شيفته‌ای چون تو از افسانه‌ی درخت سرکش بر خويش نلرزد، دگر هيچ کس نخواهد لرزيد. تن پوسته پوسته و دردمند درخت هرچه فرسوده‌تر گردد، روح سرکشی‌اش گسترده‌تر بال و پر باز کند.
درختان سرکش گر چه در سردابه‌ها ذره ذره می‌پوسند، اما حسرت هيزمی برای آتش اجاق ستم‌گران گشتن نيز بر دل آنان می‌نهند که هيزم پوسيده و نمور به درد سوزاندن نيايد و تنها دودی بر چشم‌ ايشان خواهد نشاند.
روزی که افسانه‌ی سرکشی نماد زيستن گردد و از اسطوره به در آيد، می‌توان رها شد و به روشنا پرکشيد، سبک‌بار و سبک‌بال.

[ بائوبا ] | [February 29, 2004 6:18 PM ]


سلام بائوبا

خانه خاموش بروز مي باشد


سرخ باشي جاويد


نوا ي آن خانه هم پيشکش شما و دوستان اهورايي

[ hakha ] | [February 29, 2004 9:36 PM ]


درود ... حق مطلب را به زيبايي ادا کرده ايد...واقعا زيبا...

[ مهرام ] | [March 1, 2004 11:46 AM ]


baobaye nazanin va mehraban, salam. che mitavan goft ke har che hast gofteyi....vay be hale goosfandane khab zade....movafagh bashi va paydar , dooste khoob...

[ maryam ] | [March 1, 2004 2:12 PM ]


سلام بائوبا

بروز نکردي

[ hakha ] | [March 1, 2004 7:39 PM ]


حالم با خواندن نوشته هاي شما چه جايي براي بد شدن دارد ، عمو نوروز را نديدم چرا دوروغ بگويم ،ننه سرما هم که فقط يکريز قرقر ميکند و ديگر اهميتي نميدهم ......چه بخواهد چه نخواهد ما کار خودمان را ميکنيم!

[ bahar ] | [March 1, 2004 9:12 PM ]


مهرام جان درود

خوش آمدی.
با آن شعر زيبا تمام مدتی را که در سفر بودی، جبران کردی.

[ بائوبا ] | [March 2, 2004 10:43 AM ]


آتش پر شرر درود

گاهی هزاران خار در گلو، سدی در برابر خروش فرياد است.

[ بائوبا ] | [March 2, 2004 10:51 AM ]


نازنين مريم و بهار سرسبز و پرطراوت، درود

از مهرتان سپاس‌گزارم.
دل‌شاد و سبز باشيد.

[ بائوبا ] | [March 2, 2004 10:55 AM ]


سلام عزيز .........ممنون که به من سر ميزني....در مورد مطلبي که برام نوشتي بايد خدمتت عرض کنم که من از جهتي حق را به شما ميدهم که باور نکنيد .........چون با منطق دو دو تا چهارتا اين چيزها غير ممکن است .........ولي ....... بگذريم ........معمولا اين جور بحثها به نتيجه نميرسه ............بهتره روي عقايد مشترکمان پافشاري کنيم...........اينجوري بهتره ...........بازم به کلبه تنهايي من سر بزن ............قربانت .............حمي

[ hamid ] | [March 2, 2004 1:49 PM ]


سلام و درود بر بائوباي عزيز . مي آيم هر روز به اين خانه و استفاده ميکنم از چشمه جوشان فکرت که ذهن را صيقل ميدهد و به انديشه واميدارد . ببخش که کمتر ردي از خود در اين خانه باقي ميگذارم اما مطمئن باش مي آيم . بي صدا و ساکت . چون تمام ناظران خاموش اين ديار !!!
بدرود اي ريشه دارترين . اي ايران را نشان .

[ پيام ايرانيـان ] | [March 2, 2004 6:24 PM ]


مهربان بائوبا سلام
آه كه گويي سدي محكم در برابر فريادم ايجاد شده .گويا بختكي تلخ بر ذهنم نشسته.سياهي و بازه هم سياهي
چه زيبا گفتي كه در اين ملك تنها نشان از گوسپندان را مي توان يافت .پادشه اوهام بر تختي متبرك پاي مي گذارد تا گوسپندان را به چرايي ديگر نشان كند .براستي كه گويا در اين ملك راه چاه حقيقت گم گشته و چه بسيار كه هنوز از چاه جهل و ديوانگي آب حقيقت را مي طلبند

[ خاكستر ] | [March 2, 2004 11:12 PM ]


سلام
بدينوسيله هرگونه ارتباط خويشتن را جارچيان زمان کي کاووس خان پرواز خواه تکذيب مينمايم.

مدير روابط عمومي جارچي
http://jaarchi.com

[ حاجاقا ] | [March 9, 2004 10:21 PM ]


عليرضا جان، درود

از آن جا که شما در هزاره‌هايی پس از کی‌کاووس به سر می‌بری، اني انکار پذيرفته می‌شود.
به هر روی، جارچيان که هيچ‌گاه جز به بانگ بلند گوش مردمان پرکردن، آزار ديگری نداشتند.

[ بائوبا ] | [March 10, 2004 6:27 PM ]


عليرضا جان، درود

از آن جا که شما در هزاره‌هايی پس از کی‌کاووس به سر می‌بری، اين انکار پذيرفته می‌شود.
به هر روی، جارچيان که هيچ‌گاه جز به بانگ بلند گوش مردمان پرکردن، آزار ديگری نداشتند.

[ بائوبا ] | [March 10, 2004 6:28 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو