baoba

BAOBA

February 25, 2004

سرگردان

مانده در هراس ديوارها
در هزارتويی پیچاپیچ
تنگ و بی‌رويا
اما بس ساده
وامانده، هراسان و ترسان
گم گشته در هياهو
گم کرده خویشتن
گيج از بی‌پاسخ ماندن
بربسته روزگاری دراز
همه چشمان
از بيم تلخ نيافتن
نرسيدن، باختن
نیست‌اش بر خود هیچ باور
ياس و نوميدی
خروار خروار
هزار هزار

چشم‌ها هم‌چنان بسته
سخت همه ديوارها
دل هم‌چنان هراسان
دست و پای لرزان
تن سخت در سرما
نيست اميد رهايی
آری، آری
مرده ‌است در دل
وان همه آرزوی
تلخ‌اش همه کام

تا ابد در جست‌ و جوی
تا ابد دست خالی
وامانده، وامانده
ناچار، ناگزير
نيست کورسوی اميد
نيست ديگر حتی
در هزارتوی بی‌رويا
نور کوچک شب‌تاب

بسته چشم ناچار
می‌رود آرام، آرام
کورمال، کورمال
می‌کشد دست بر ديوار
نيست آگه از آفتاب
چشم بربسته از ترس
از باختن، از درد
در هزارتويی سخت گرفتار
اما
درها همه بگشوده
روز همه روشن
ره همه ساده
پای پرتوان، پویا

ای وای! ای وای!
اين ترسان و هراسان
اين دست و پای لرزان
دگر نبيند هيچ
بسته وی بسی ساليان
گوش و دل، همه چشمان
نبيند اين همه روزن
وين همه گرمای بی‌پايان
طلايه‌دار روشنا
وين نور را پيغام‌
نيست ورا هيچ توان
از برایِ دیدن، شنيدن
يافتن، دريافتن
ترس‌اش برده با خويش
اوست هم‌چنان لرزان
هراسان، ترسان

ديوار، ديوار، ديوار
نيافتن، باختن، باختن
شکستن، شکستن
هزار پاره گشتن
بربسته چشم هم‌چنان
ديرگاهی سخت لرزان
درمانده، هراسان، ترسان
خواهد ماند تا ابد
در سرمای ترديد
سرگردان، سرگردان

5:15 PM | Baoba

درود...در فضاي آشناي اين شعر در گردشم...چقدر اين فضا آشناست...

[ مهرام ] | [February 25, 2004 6:08 PM ]


بائوباي عزير حالت خوبه؟

[ bahar ] | [February 25, 2004 8:53 PM ]


دنياي بديست بايوباي عزيز

[ sam ] | [February 25, 2004 11:45 PM ]


بائوباي مهربان درود

در فضاي هميشه آشناي شعرهايت به دنياي ديگري مي روم ...

حرف هايت حرف دل است

سپاس از همراهي صميمانه ات

[ محمد ] | [February 26, 2004 12:36 AM ]


مهربان بائوبا ، واژگان شسته با باران شعرت ، برايم تداعي از نوشته هاي ريلكه در دفترهاي مالده لائوريس بريگه را دارد : زندگي اش سرشار از چيزهاي خاصي است كه فقط براي خودش معنا دارد و نمتواند آن را به ديگري باز گويد . ص ۱۰۱ - در خيابان هاي روشن پرسه ميزند تا گوشه هايي از حقيقت را نيز در زندگي روزمره پيد ا كند اما همه جا بين خود و ديگران كه فقط زندگي ميكنند و با نگاه كردن بيگانه اند ، تفاوت ميبيند و همين تفاوت اورا رنج ميدهد : تفاوتهايي بوجود آمده كه مرا بيش از پيش از ديگران جدا ميكند . ص ۸۱ )

نازنين بائوبا ، هميشه تنها روح ها و درون هاي بيكرانه و ناآرامي دچار چنين سرگرداني ها و پريشاني هايي ، هستند ، درون و رواني را كه هيچ عشق ي پاسخ كافي و بسنده اي براي حفره هايش نيست ! و هميشه دچار درد بي پاسخي ي ( چرا ) هاي بي پايان زندگي ست ... و تو خوب ميداني ( دچار ) يعني چه ؟! (شعر مسافر - سهراب )

[ nazli ] | [February 26, 2004 9:58 AM ]


بهار سبز، درود

در اندرون من خسته دل، ندانم کيست
که من خموش‌ام و او در فغان و در غوغاست

[ بائوبا ] | [February 26, 2004 10:38 AM ]


محمد دل‌تنگ و مهرام نازنين، درود

اين فضای آشنا، همان هزارتوی پيچاپيچی است که در آن گاه آرام ره می‌سپريم و گاه ديوانه‌وار می‌شتابيم و درپی در بی‌پاسخ پرسش‌های بی‌شمار خويشتن سرگردانيم. چون چشم بربسته می‌شتابيم، جز سری بشکسته و به ديوار برخورده پاسخی دگر نمی‌يابيم.

[ بائوبا ] | [February 26, 2004 10:42 AM ]


نازنين پری باران، درود

اين نگرش ژرف و رنگين تو بر هر واژه‌ی زنده‌گی، پاسخی برای تمامی پرسش‌هاست.
آری نازنين، حفره‌های خالی که بر گوی بلورين جان نشسته اند و رهی برای خنجر نشاندن به روح نرم و تشنه باز نموده‌اند، همه از آتش‌فشان مهرورزيدن نشان دارند.
جانی شيفته و جوينده و چشمانی چنين ژرف‌نگر اما مهربان، تنها برازنده‌ی پری باران است که ديرگاهی است جز آبی نباريده است و جز زلال روان نکرده است و جز سبز بر دشت و برگ و رنگارنگ بر گل نقش نکرده است. دستی که به مهر برگونه‌های سرمازده‌ی کودکان سرخی می‌نشاند و برتن‌اشان جامه‌ی رنگين می‌پوشاند.
مانا بمان و ببار.

[ بائوبا ] | [February 26, 2004 10:52 AM ]


من هم چونان هميشه‌ و البته به قول شما در سرزمين برف‌ها مانده ...............اما باز هم ميگويم حالت چطور است.....خوبي؟....که اين به نظر ميرسد عجيب کلاميست در اين زمانه..........بعله....ديگر همين است که در هيچ سرزميني کس نميپرسد حال ما!

[ bahar ] | [February 26, 2004 3:17 PM ]


بهار سبز، مانده چشم انتظار در پس دروازه‌های شهر، درود

نازنين، حال و روزت چه‌گونه است؟
شاد باش و هماره دستان‌ات سبز

[ بائوبا ] | [February 26, 2004 3:43 PM ]


درود...عاشق رنگ سبزم...مدتها بود بدنبال ترکيبي از رنگهاي سبز در قالب بودم که بالاخره اين شد...به هر حال خوشحالم که از آن قالب آزار دهنده نجات يافتم...هميشه پاينده و شاد باشيد

[ مهرام ] | [February 26, 2004 6:05 PM ]


مهرام جان، درود

دستان‌ات سبز، دل‌ات سبزتر و روزگارت روشن و زلال باد.

[ بائوبا ] | [February 26, 2004 6:10 PM ]


سلام بائوبا


ديوار، ديوار، ديوار

و ما دوره مي کنيم شب را و روز را هنوز را

[ hakha ] | [February 26, 2004 9:38 PM ]


نازنين آتش پرشرر، درود

و شب و روز ما را دوره می‌کند و اين آدميان دست و پای بسته‌ي تکراري را. روزگار هم از اين گردش ستم و گوسفند و بز پروردن خسته شده است.

[ بائوبا ] | [February 26, 2004 10:04 PM ]


احساس بودن را در اين نوشته بخوبي پيدا کردم

[ hajinapelon ] | [February 27, 2004 2:40 AM ]


چه زيبا از تلخي وجود نگاشته اي كه وجود من نيز كنون در تلخي غرق است.دستم كه بر قلم مي رسد قلم نيز مي گريد .نمي دانم چگونه اين تلخي را مي توان نابود كرد.آيا بايد در آتشي غرق شوم تا از تلخي رها شوم.آيا آتش اين تلخي را مي سوزاند؟
نيست کورسوی اميد
نيست ديگر حتی
در هزارتوی بی‌رويا
نور کوچک شب‌تاب

[ خاكستر ] | [February 27, 2004 10:27 AM ]


خاکستر سرد، درود

من از تلخی ننگاشته‌ام. از مردمانی سخن گفته‌ام که در هزارتوی ترس و هراس خويشتن گرفتار آمده‌اند و چشم بر خورشيد بربسته‌اند و کورمال ره گريز می‌جويند و جز ديوار نمی‌يابند.

کسی نزد ملا رفت که نامه‌ای برای پسر خاله‌ام بنويس. ملا بپرسيد: وی در کجا زنده‌گی می‌نمايد. گفتا در فلان شهر. ملا بر آشفت و گفتا: هرگز، اين شهر بسيار دور است و تا اين‌جا چندين روز بايد با قافله رفت تا بدان‌جا رسيد. من هرگز برايت نخواهم نگاشت. مرد در شگفت شد که: اي ملا، نگفتم که بدان‌جا روي. تنها نامه‌اي بنگار. ملا گفتا: آخر آن چه من نويسم، تنها خود توانم خواند و هم اکنون مرا مجال و حوصله‌ی سفر نيست.
اکنون اين داستان من و اين پريشان نوشته‌های‌ام است که خود بايد به تفسيرشان بنشينم.

[ بائوبا ] | [February 28, 2004 8:26 AM ]


سلام..............مطالبتون ارزش خوندن را داره ...........بازم ميام اينجا.با اجازتون شما را لينک ميکنم............

[ hamid ] | [February 28, 2004 10:47 AM ]


سلام بر بائوباي گل گلاب اميدوارم حالت خوب باشه و هميشه سر حال و شاداب و با طراوت باشي علت اين كه كم مينويسم اينه كه اينترنت خيلي وقتم رو ميگيره و از كارهاي ديگه عقب ميمونم و علت ديگرش اين كه ميخوام مدتي تنها باشم و كمي فكر كنم راجب خودم و ديگرون و زندگي هرچند وقت يكبار تنهايي خيلي ميچسبه بائوبا كاش نزديك بودي بعد از ظهر ها با هم ميرفتيم تو پارك قدم ميزديم نمي دوني قدم زدن و فكر كردن رو چقدر دوست دارم دوست خوبم تو و حسين دوستان خيلي خوبي هستيد ميدوني هرچند وقت يكبار آدم در زندگي بايد از صفر شروع كنه..... جريان همون زمين خوردن و پاشدن هستش .... فعلا براي اين كه روحيه جديد و اعتماد بنفس بيشتر و خود شناسي بيشتري پيدا كنم بايد بيشتر تنها باشم و فكر كنم خيلي بهم كمك ميكنه فعلا خدا حافظ تا ديدار بعدي .......خيلي دوستت دارم

[ خرس سفيد ] | [February 28, 2004 12:36 PM ]


گرامی خرس سفيد، درود

گردشی به درون بس شگفت است و چو به خويشتن رسی، همه راز و رمز بودن بيابی. اما اين سفر سبک‌بار و سبک‌بال بايد، بی هيچ رشته‌ای بر دل و هيچ بندی بر پای.
درختان پای رفتن ندارند، چرا که سخت در خاک ريشه‌ گسترده‌اند. از اين روی، برای هم‌راهی با تو تنها می‌توانم شاخ‌سار خويش با آواز باد تکان دهم.
ترا از نو رستن و باليدن آرزومندم. سبز زی.

[ بائوبا ] | [February 28, 2004 12:54 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو