پريشانیها
هر شکست سرآغازی است برای شکستی ديگر
زندهگی گردآوردن اين شکستهاست
هر زمين خوردن شروعی برای برخاستن
و هر برخاستن پيش فرضی برای زمين خوردنی ديگر
زندهگی یعنی زمينخوردنها و برخاستنها و استخوانهای خرد شده
هر رسيدن سرآغازی برای راهی شدنی دگر بار
زندهگی را اين رسيدن و راهی شدنها معنا میبخشد
هر پرواز تازه به معنای سقوطی ژرفتر است
زندهگی تنها سقوط و تمنای پروازی دگربار است
هر خواهش بهمعنای نوميدیای دگر است
هر مهر سرآغازی برای کينهای نو
هر سخن شيرينی درآمدی برای سخنی تلخ و گزنده
هر دست مهربان افسانهی خنجر
و هر خنجر بشارت زخمی خونچکان
و داستان دوستی تنها اين زخمهای چرکين و پرخونابه
هر خنده آغازی برای درخود شکستن و مویه
زادن و باليدن تنها برای رفتن و پوسيدن
هر شکفتن سرآغازی برای پژمردن
هر رويش پيک خشکيدن
هر بهار نويدی بر زمستان
هر جوانه و برگ و بار پيامآور برگريزان و برهنهگی
رنگهای هستی را چهارفصل بر بوم طبيعت مینشاند
هر .... پيامآور ....ديگر
زندهگی همه خواهش،آرزو، اميد، تمنای پرواز و بالگشودن،
رويا، مستی، شيرينی، مهر، رويش و باليدن،
خواستن و دگر باره آرزو کردن، تمنا، برخاستن و آزمودن
اما، گر نوميدی، شکست، کين و کين ورزی، سقوط،
زخم خنجر، سردرد خمار، پژمردن، خشکيدن، پوسیدن،
لرزيدن، شکستن، نرسيدن و از خودگسستن نباشد،
رنگارنگ زندهگی ناقص و مصنوعی و آميزهای مسخره گردد
مهر میورزم تا به کين برسم
برمیخيزم تا دگرباره بر زمين افتم
پرواز مینمايم
تا لذت سقوط آزاد و درد زمين خوردن را بيازمايم
آرزو میکنم تا به نوميدی رسم
میجنگم تا به شکست رسم
شيرينی مزهمزه میکنم تاتلخی به کامام نشيند
میشکفم تا پژمرده گردم
جوانه میزنم تا سبز گردم
و به برگريزان و برهنهگی رسم
آواز میخوانم تا به فرياد رسم
میخروشم تا به خاموشی رسم
......
بودن را میآزمايم تا به نبودن رسم
مهر میورزم تا به کين برسم
برمیخيزم تا دگرباره بر زمين افتم
پرواز مینمايم
تا لذت سقوط آزاد و درد زمين خوردن را بيازمايم
آرزو میکنم تا به نوميدی رسم
میجنگم تا به شکست رسم
شيرينی مزهمزه میکنم تاتلخی به کامام نشيند
میشکفم تا پژمرده گردم
جوانه میزنم تا سبز گردم
و به برگريزان و برهنهگی رسم
آواز میخوانم تا به فرياد رسم
میخروشم تا به خاموشی رسم
......
hakha | February 22, 2004 8:12 PM
اقا خيلي مخلصيم. شرمنده محبتت...
هومن | February 22, 2004 11:30 PM
سلام بائوبا جان من هم با تو كاملا موافقم راستش ميدوني بهترين و هميشگي ترين آرزوي من مرگ هستش خيلي دوست دارم كه زود تر تجربه اش كنم و راحت شم راستش رو بخواهي هفته پيش تصميم هم گرفتم كه كاري بكنم ولي ترسيدم ولي مطئنم كه دفعه بعد نمي ترسم بايد عشقش رو در خودم تقويت كنم تا براي به آزادي رسيدن دفعه بعد نترسم
خرس سفيد | February 23, 2004 8:12 AM
مهربان نازنين ، بائوبا ! آنقدر پريشاني هاي آدمي را ، پريشاني هاي يگانه تناور پر شاخ و برگ دشت را ، پريشاني هاي يگانه اقيانوس بي كرانه ي روح ات را ساده و بي آلايش ، ساده و صميمي ، ساده و ساده و مهربان ، نوشته اي كه گويي با دلم به حرف آمده اي و من با زير و بم سبز و آبي ي صدايت ، حرف هاي دلت را ميشنوم ! ... رنگ هاي هستي را چهار فصل بر بوم طبيعت مينشاند و ... چه بسيار رنگهايي از معناي باران را ، درخت و پرواز را ، تو ، بر بوم ذهن من نشاندي ... پريشاني هايت را ، خاطر پريشي هايت را و آشفتگي هاي خوابهايت را ، اينگونه : تلفيقي از شكوه و سادگي ... با ابركي كه شاخه هايت او را بر آسمان نگاه داشته اند ، تقسيم كن شايد دوباره باران باريدن گرفت !
nazli | February 23, 2004 9:49 AM
مهربان چنان گفتي که در صبح اين آتش خاکستر يخ زده در خويش فرو رفت
چنان حرفت گوياي اين روزگار من است .و باز هم گر خواهم گرفت تا لذت خاکستر شدن دوباره را بچشم
خاکستر | February 23, 2004 10:20 AM
گرامی خرس سفيد، درود
زمستان هنگام در غار به خواب زمستانی فرو رفتن است.
رييس قبيله که نبايد و نتواند قبيله را تنها رها نمايد و برای هميشه به جنگل سبز کوچ نمايد. اندکی بياسای و رقص بارانی پرشور نمای تا هوای کوچيدن از سرت بيافتد و دگربار سرود شادمانی سر دهی. برای رفتن هميشه وقت هست.
درخت قبيله پيشنهاد مینمايد که سری به پری باران زنی و در ريزش باران ريز و آبی گلواژههایَش غبار اندوه از تن بزدايی و زخمها را به طراوات زلالاش بشويی.
بائوبا | February 23, 2004 10:25 AM
نازنين پری باران، درود
من تمامی پريشانی خويش را در بارش زلال و آبی تو گم مینمايم و همه تپش جوانه میشوم و نبض تند رويش شکوفه را در دل و جان خويش بر اين شاخههای سرمازده درمیيابم.
اين درخت برهنه تن نيمه يخزده تا با آرزوی پری باران و نوازش تر و آبی گلواژههای مهرش سرما و شاخسار خشکيده و بشکسته و آشفتگی روح و جان خويش را تاب میآورد. مانا ببار و تا بیکران سبزها و آبیها پرتوافشانی نمای.
بائوبا | February 23, 2004 10:36 AM
هومن جان، درود
بازآمدنات گرامی باد
گرامی خاکستر سرد، درود
تو نيز سری به آتشکدهی خاموش زن تا شعلهور شدن بياموزی. چرا که پيش از به خاکستر نشستن بايد فروزان گشتن آموخت.
نازنين آتش شعلهور، درود
دل و جانات همواره پر شور و پر شرر باد.
به آشفتهگوییها و پريشانگويیهای من در شعلهی خويش به رنگ مهر نگريستهای. سپاسگزارم.
اين هيزم نيم سوخته را که بر تناش گرد خاکستر نشانده است، درپناه خويش گير و بسوزاناش تا معنای خاکستر شدن را دريابد.
بائوبا | February 23, 2004 11:21 AM
بائوبا جان من كه خيلي نوكرتم والا راست ميگي فعلا بايد صبر كرد و ديد چي ميشه در آينده براي هر كاري فرصت لازم رو خواهيم داشت
خرس سفيد | February 23, 2004 2:42 PM
خيلي قشنگ بود
heila | February 23, 2004 7:03 PM
مهربان بائوبا سلام
من نيز در پريشانيها غرقم اما هيچگاه هيزمي خشك نبوده ام . شايد خاكستري بي مقدار باشم ولي هيچگاه در گذر سهگينانه زمان هيزمي از بهر آتش دگران مبوده ام.من چنان در آشفتگي غرقم كه شايد مدتها در اين آينه كاو چهره نزارم نمايان نشود.
لسان الغيب كنون اندوه مرا چنين بيان نمود:
سلطان غم هر آنچه تواند بگو بكن
من برده ام بباده فروشان پناه از او
ساقي چراغ مي به ره آفتاب دار
گو بر فروز مشعله صبحگاه از او
آبي به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان ستر و حروف گناه از او
اري مهربان بائوبا مدتي مرا در پناه سايه گسترده ات پناه دادي ولي كنون اين بي پناه در سرماي قلبش دگر به چراغي كه رهرو آفتاب باشد نياز مند است .ساقي زيبا سخن اين چراغ را از بهر ما بيفروز تا در اتش آن خاكستر شويم كه مي دانم روزي آريا مردان بر ميخيزند
خاكستر | February 23, 2004 8:37 PM
بائوبا سلام
دوست دارم بميرم
مرگي به قداست
تاريخ سرزمين بي سرمان
مي دانم ميميرم
ميميرم و اين مرگ خود آگاهانه
شيريني پيروزي ما است
باشد که پيروزيم
hakha | February 23, 2004 9:12 PM
بائوبا سلام
دوست دارم بميرم
مرگي به قداست
تاريخ سرزمين بي سرمان
مي دانم ميميرم
ميميرم و اين مرگ خود آگاهانه
شيريني پيروزي ما است
باشد که پيروزيم
hakha | February 23, 2004 9:14 PM
گرامی خاکستر سرد، درود
گر در پی خاکستر شدنی، بايد اندر آتش شوی و شعلهور بسوزی و بسوزی تا به خاکستر گرايی. گر هنوز شاخهای سبز و پربرگ و بار باشی، آتش بر تنات ننشيند. هيزمی خشک شو تا لايق شرارههای فروزان و آتش پاک گردی.
بائوبا | February 23, 2004 9:23 PM
آتش فروزنده و پر شرر، درود
آتش را خاموشی نشايد و مبارز را آرزوی مرگ.
مانا شعلهور بمان و بسوزان ريشهی درد و سياهی را.
بائوبا | February 23, 2004 9:35 PM
سلام اي مهربان
به قول بزرگ بامدادن
زندگي يک تصادف است و مرگ يک واقعيت
... من از اين روزگار لعنتي آرزوي مرگ کردم
انسان در نبرد جاويد عظمت يافته است و تنها در صلح جاويد از ميان ميرود
hakha | February 23, 2004 9:48 PM
زندگي همين است ديگر بايوباي نازنين جاي خواندم راه رفتن همان افتادن هاي پياپي است
سام | February 23, 2004 10:59 PM
مهر میورزم تا به کين برسم...
اینو راستش صد سال نمی فهمم...دیونیسوس تو احتمالا حالیت میشه بیا بگو این یعنی چی
زهرخند | February 23, 2004 11:57 PM
دوست تلخ من، درود
خوشا به روز تو که از مهر به کين نرسيدهای و اين تلخی گزنده هنوز بر کامات ننشسته است.
بائوبا | February 24, 2004 10:26 AM
نازنين بائوبا ، شاعر ( كدكني ) از يگانه تناور پر شاخ و برگ دشت بيكرانه ي سبزآبي ، در شعر تنهايي ارغوان ، به نام ارغوان اينگونه ياد كرده است :
در خلوت بامدادي ي باران
بيداري ي روشن خروس صبح
خواب خوش قريه را
سلامي داد
در جنگل بي كرانه مرغي خواند
( با نغمه ي خرد روشني ،
پر شور )
تنهايي ارغوان چه شيرين است
بر يال گريوه هاي دشت دور ...
nazli | February 24, 2004 1:10 PM
نازنين پری باران، ای مهرگستر يگانه، درود
هرچه رنگ بر ارغوان و اقاقیها ، هر چه سبز بر شاخهساران، هر چه عطر بر دل گلها، هرچه زلال بر چشمهساران و هرچه پاک و آبی بر باران مینشيند، همه از گام تر و روشن توست که چو پرتوی نوری سبک گذر مینمايی و از پر بالهای اثيریات بر همه مینشانی.
گر گفتم که دل در هوای بارش است، از آن نبود که گلواژههای شيرين خويش بر من بتابی، هر چند که اين درخت هماره تشنهی گامهای خيس و پر طراوت و روشن پری باران است. اما من برگهای دفترچهی کوچک و پر رنگين کمان پری باران را در انتظار آتشفشان مهر میديدم که بیتابانه، چونان من، چشم به راهات دوخته بودند و در حسرت و عطش قطرههای باران میسوختند.
بائوبا | February 24, 2004 4:06 PM
سلام دوست عزيز. از شعرا و نوشته هاي زيباي شما ممنونم
دوست عزيز کامنت قبلي از خودم بود.
همواره شاد باشيد
زهرا | February 24, 2004 7:30 PM
کاش نبودن ها زیاد نشه ...
لیلا | February 24, 2004 9:43 PM