تپش سکوت
آسمان ، بغضی نهان در گلو
ابرها ، همه تيره و تار
نيست اما
نم بارانی
خروش تندری
برق خشمی
مردمان، چهرههايی درهم
خسته، بیحوصله
نيست اما
فرياد و خروشی
سر در گريبان اندوه
دلها همه درد
آرام، آرام
کودکان، مشتاق بازی
اما لبها فرو بسته
دست بر سينه
در گوشهای بنشسته
نيست خنده، نیست شادی
خاموش، خاموش
دختران، تن همه بیتاب
لب همه تشنه
چشم همه مست
در حسرت بوسه
درپس جامهای سنگين
سخت پنهان
آتش حسرت
هوسها در بند
سر به زير، خاموش
پر شرم، پر شرم
مردان، چشمها آرزومند
دستها داغ، سوزان
تن پر تمنا، پای لرزان
دل پر تپش
لب بربسته
نيست جنبش
درخود فرو ريخته
در بند، در بند
دژم، دژم
درختان، خشک، بیبرگ
برهنه، لخت، عريان
در زير پوست
اما پنهان
جوانه، جوانه
شکوفه، شکوفه
همه سبز خواهش
تب تند رويش
زمين، خشک
پر ترک، قاچ قاچ
در حسرت قطرهای آب
تشنه، تشنه
در پس خاک
اما
هزاران چشمه
خنک، زلال
همه پرتپش
در حسرت جوشش
آب، آب
سازها، همه لرزان
در حسرت زخمه
آهنگی پرشور
رقص و رقص
آواز، آواز
اما
پاها بر بسته
آوا در گلو خفته
ميدان پر ز بيرق
همه سياه پرچم
شيون، مويه
ناله، ناله
شهر آرام
آسمان تيره
اما بی رگبار
سرها فروهشته
مردمان در اندوه
کودکان خاموش
دختران پيچيده در شرم
همه حسرت، همه آه
مردان لرزان و پای در بند
همه حسرت، همه آه
سازها آرزومند آهنگ
پاها در حسرت رقص
گلو در حسرت آواز
سينه در آرزوی فرياد
نبض عصيان
میتپد بیتاب
گوش دار
میرسد فرياد
میتپد با نبضی تند
خشم خفته
در روزگاری چند
میدمد عصيان
میرسد رگبار
فرو شويد همه رنج
میزدايد اندوه
شهر آبستن جنبش
شهر آبستن شورش
شهر آبستن فرياد
میرسد عصيان
با تپش تند باران
طبل بر زن
طبل بر زن
اينک
رقص در باران
آواز، آواز
فرياد فرياد
زيبا مثل هميشه خيلي لذت بردم
hajinapelon | February 17, 2004 4:46 PM
دورود بائوبا
برقص بر سر ير خون
بر اين جراحت جنون
تو اي هميشه شعله بار
تو اي چراغ بي بدل
سرخ باشي مانا اي مهربان
پاينده باد آتش جاودانه زرتشت
hakha | February 17, 2004 5:06 PM
دوست من وبلاگت را جزء به جزء خواندم نوشته هايت بوي تازگي ميدهد حس عجيبي پيدا ميكنم وقتي اينطور نوشته ها را ميخوانم. جايي خواندم كه وبلاگ بدون لينك مثل رودي ميماند كه هرگز به دريا نمي ريزد .اگر مايل بودي به هم بلينكيم . پاينده باشي
بوف کور | February 17, 2004 5:30 PM
نازنين آتش فروزان، درود
آتش سرخ و گلگون تکواژههایَت بر دل گرما میپاشد و بر رگهاخون.
سرخ و شعلهور، تا ابد پر شرر، پایدار و گرم بمان.
بائوبا | February 17, 2004 5:33 PM
بائوباي نازنين
اين روزها همه آرزوهايم را بر باد ر فته ميبينم و مايوس شده ام .اين نوشته ات را هم طبق حال خودم خواندم
زهرخند | February 17, 2004 5:48 PM
گرامی بوف کور، درود
پيوندهای اين دفترچه همه از ميان رگ و خون برون شده است. ديری است بر آنام که پيوند بردارم و ريشهها بگسلم. اما، چنين توانی در خويش نمیبينم.
سپاس از مهرت.
ولی اين رود در حسرت دريا نيست و به گذر از ميان همين باغ کوچک و سيراب کردن خاک و همين چند سبزينهی بس نازنين، دلخوش است.
بائوبا | February 17, 2004 5:54 PM
دوست تلخ و خسته، درود
گر دل بر مردمان و واکنشهاشان بربندی، جز دلسردی هيچ به بار ننشيند. اينان هرچند در ورای آينه پنهان گشتهاند، ولی پنهان شدن کلامايشان برهنهتر و برندهتر کرده است و تنها گوشت دوستان را برای چنگ و دندانهای خويش میپسندند.
بائوبا | February 17, 2004 5:58 PM
درود...در گذاشتن کامنت مشکل داشتم...صفخه باز نميشد...پيش بيني ستاره ها واقعا خنده بر لبهايم نشاند من هم مردادي هستم :-))
مهرام | February 17, 2004 9:30 PM
مهرام جان، درود
گل لبخند هماره بر لبانات شکوفا بابد.
در اين شب سياه و مانا، هر کس که مردهگی را تاب آورد، شير است.
بائوبا | February 17, 2004 9:55 PM
خوب.....ست.
bahar | February 17, 2004 10:02 PM
چه زيبا بود....بائوبا....درود بر تو..
helia | February 17, 2004 10:41 PM
اين روزها نمي دونم چرا اينقدر قلب ها سرد و سنگ شده...
rouh | February 17, 2004 11:45 PM
بائوباي مهربان سلام
چه زيبا از دل ما سخن گفتي كه هر چه است از هراس خاكستر شدن و فرياد نزدن است .دل من نيز در خون است و رقص در باران را ارزو دارم.طبل بر زن
آينده | February 18, 2004 3:06 AM
نازنين هليا، درود
روشنا و شادمانی همره هميشهگیات باد.
دلات سرشار از شکوفههای لبخند.
بائوبا | February 18, 2004 10:08 AM
نازنين بائوبا ، يگانه گسترده شاخ و برگ به نوازش ابرها و آبي ي آسمانها ، چقدر ... چقدر روح و نبض شعرت به جانم نشست ، هر واژه ي عميق و پر معنايت از ميان زلالي ي سطرها ، دم و بازدمي در هواي تازه ي كوهستانها ست براي روح تشنه ام ! تا به امروز ، انقدر سروده اي را با شعر ي از شاملو نزديك ، نخوانده بودم ! شعر خوب تو برايم تداعي شعري به نام ( از زخم قلب آمان جان ) شاملوست ! تپش هاي قلبم در ستايش و تحسين شعرت سخت به لكنت افتاده است ! تو اينبار آنچنان انيشيده اي كه تا ابد در من نقش حروف به حروف لغتهاي ناب شعرت ، حك شده باقي خواهد ماند ....
nazli | February 18, 2004 10:19 AM
نازنين پری باران، درود
گر اين همه زلال و آبی گلواژههای شيرين مهر تو بر من نتابد، تلخی زندهگی را ندانم چهگونه از کام دل بزدايم. تو کهکشان روشن و درخشان اين دنيای آينهای که تمامی روز به اميد رسيدن شب و افسونزده و مست به تماشای شهابباران روشن تو نشستن، سپری میشود. گر نتابد مهتاب و گر خاموش شوند تمامی ستارهگان، چه باک؟ اين همه شهاب روشن مهر که بر زمين و اين درخت میباری، جهانی را روشنا بخشد. مانا بتاب و ببار.
بائوبا | February 18, 2004 12:30 PM
سلام...ديشب نتوانستم کامنت دوباره اي بفرستم...اين شعر افسون خاصي در خود دارد که دايم مرا به اينجا ميکشاند... مانا و شاد باشيد
مهرام | February 18, 2004 5:05 PM
مهرام جان، درود
اين کشش در من نيز هست. روزی چندين بار به دفترچهی تو و پری باران و چند نازنين ديگر سرک میکشم و به سختی از نوشتههای آشنا که گويا دستی آشناتر از دستان من آن را برنوشته است، دل میکنم. گويی راز همدلی را در ميان پريشانیها و دغدغههای آشنای تو و اين کمشمار دوستان يافتهام.
شاد و مانا زی.
بائوبا | February 18, 2004 5:16 PM
نازنين بائوبا ، اينهمه مهرباني را شايد تنها با تپش سكوت ، در بر هم زدن پلكهايي خيس ، ذره اي ، تنها ذره اي بتوان پاسخ داد !
اي مهربان تر از برگ ، در بوسه هاي باران،
بيداري ي ستاره ، در چشم جويباران،
آيينه ي نگاهت ، پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت ، صبح ستاره باران،
...
...
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران ،
وين نغمه ي محبت ، بعد از من و تو ماند ،
تا در زمانه باقي ست آواز باد و باران
( حتي به روزگاران - شفيعي كدكني )
nazli | February 18, 2004 7:33 PM
نازنين پری باران، درود
گاه واژهها نيز در برابر ژرفای مهر، بیرنگ و خاموش میگردند. دل هوای آن دارد که خويشتن به امواج روشن و آبی اين رود مهر بسپرد و در آبی خيس گلواژههايی چنين نرم و عطرآگين تا ابد شناور و رها ماند و رويش مهتاب بر آرامش رود را تا سپيده به تماشا بنشيند.
گر دريا پریای دريايی دارد، اين دنيای آيينه تنها يک پری باران دارد که خود رود است و آب است، آسمان است و کهکشان، نور است و روشنا، رنگين کمان مهر است و رنگارنگ طلوع.
من تشنهی گلواژههايی چنين عطرآگين، هماره چشم به راه بارش باران نشستهام.
بائوبا | February 18, 2004 10:38 PM
مثل همیشه زیباست.
کاپیتان نمو | February 19, 2004 1:25 AM
من هم نگفتم مكان به تنهاي ارزش دارد....
غير | February 20, 2004 2:38 AM
سلام بر بائوبای عزیز
شعر زیبای شما رو که میخواندم یاد مقاله ای افتادم در روزنامه اعتماد که وصف حال عصبانیت و خستگی شش نفری بود که در تاکسی کنار هم نشسته اند . بازتاب مشکلات عجیب و غریب ما بود که هر روز ما را به تدریج به گوشه غسالخانه برای غسل میت میفرستد ..............
پیام ایرانیان | February 20, 2004 3:25 PM