باغ اندیشه
$ديده‌بان كوهستان --»»
$نیک اهنگ --»»
$بامدادی --»»
$توكا --»»
$پيكوفسكی --»»
$مزيدی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$عصیان
$یک پزشک
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$نامه‌های سوشيانت
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$تا دانه!
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

February 16, 2004

شکوفه‌ای

چندی است که گه‌گاه، ناخواسته تلخی درون‌ام بر اين برگ می‌نشيند
و لب‌خند از لب دوستان می‌ربايد.
از اين رو، پيش‌گويی ام‌روز ستاره‌ها را، اين‌جا می‌نهم
تا شايد اين بار شکوفه‌های لب‌خند را ميهمان شما سازم.
گويا شيران را با بارکش به‌هم آميخته است.

Your heart may be feeling extra loving today, dear Leo, which is good, since you will probably need it. There is most likely someone close to you who needs a lift of some sort. You may find yourself like a tow truck that has come to pull a car out of the ditch. Be careful when you hook up the chains. Be sure not to scratch the bumpers or pull too hard all at once.

Baoba | 1:20 PM

Comments: شکوفه‌ای

مهربان بائوبا ، به زودي شكوفه ها با جوانه هاي شاخه هايت دوباره معنا ميشوند ! شاخه هاي گسترده ات بارها ، تنها دست آويز نجات براي غريق رود خروشان زندگي بوده است ... دريغا كه در اين گيرودار نيز هميشه شاخه اي زخمي و شكسته است !

nazli | February 16, 2004 4:59 PM

سلام دوست جونم

طناز دختر شاه پريون | February 16, 2004 5:54 PM

دورود بائوبا


باور کن من خودم در تعجب بودم چرا شما


بروز نمي کني ؟


نوشته هاي ارزشمند شما براي من بروز
قابل ديدن نبود


تا امروز

شاد باشي مانا

و ممنون از خواندن نوشته هاي من در کامنت هاي گذشته

hakha | February 16, 2004 9:06 PM

بائوبا ما که به دين اين خانه مي اييم


دوست داريم درد را مزه مزه کنيم

اين گونه است که مزه درد را فراموش نمي کنيم


درد را که از هر طرف بنويسيم

باز همان درد است

hakha | February 16, 2004 9:10 PM

بائوباي مهربان سلام
گويا ستارگان امروز مي خواستند گل لبخند بر لبان شما جاري باشد و همگام با مسافر كوچولو به خنده افتادند.
آري مهربان شما بسان اسكادران عشق هستيد كه عاشقان را در پي خويش گسيل مي داريد .اما هماره بايد مواظب سپر بود.
بسيار زيبا بود و گل لبخند بر لبان من نيز نشست.

آينده | February 16, 2004 11:10 PM

بائوبای مهربان درود

اشعار زیبایت را هماره می خوانم اما آنجا که می خواهم پیامی بنگارم ... نمی توانم ... این سحر اشعار توست ...

محمد | February 17, 2004 1:11 AM

نوشته هات لبخند رو از لبان ما دور نمیکنه. بارها و بارها با خوندن این متون تداعی خاطرات گذشته رو داشتم. طالع خوبی داری.

کاپیتان نمو | February 17, 2004 1:11 AM

آخه عزيزمن فارسيش رو هم بنويس بي سواتايي مثل من هم بتونن بخونن

خرس سفيد | February 17, 2004 8:08 AM

گرامي خرس سفيد، درود

مرا با هيچ لقبي بر مخوان.
فارسی اين پيش‌گويی به اين شيرينی نبود.
لطفي بنمای و به يک پيام بسنده کن که اين گونه بريده بريده نوشتن و ۱۰ پيام کوتاه نهادن، تنها مناسب چت در مسنجر است و نه پيام گير.
با اجازه‌ی شما هم لقب را پاک می‌کنم و هم آن ۹ پيام درخور اتاق‌های گفت و گوی ياهو را.
شاد زی.

بائوبا | February 17, 2004 8:19 AM

نازنين پری باران، درود

گاه پوست نهالی جوان را با نيشتری خرد نيز می‌توان خراشيد و بر آن نقشی کند. نقشی که تا ايد، بر تن درخت برجای می‌ماند وزخمی ماندگار و خون‌چکان می‌شود. هر غريقی تنها برای رهايی به شاخه‌ای می‌آويزد و شکستن شاخه از تردی خويش است و نه از بد دلی غريق.
هر چه سبز و آبی در ميان رنگ‌های تيره‌ی خشکی و عطش نشسته است، از گام خنک توست. اگر سبزينه‌ای هم برجای مانده است ويا از نو جوانه‌ی اميدی و شکوفه‌ای روييده است، از روشنای زلال گل‌واژه‌های لب‌ريز و سرشار از مهر پری باران است که در پس گام‌هايش تنها سبز می‌ماند و آبی. و نمک از شوره‌زار دل و تلخی از يادهای دور می‌شويد و عطر خوش هزاران گل بر بال نسيم می‌نشاند.

بائوبا | February 17, 2004 8:47 AM

آتش شعله‌ور و سوزان، درود

درد آن چنان در تار و پود ريشه کرده است که هرچه چشم بر آن فرو می‌بندم، باز هم از گوشه‌ای و روزنی سرک می‌کشد و بر نوشته‌ها می‌نشيند.
آری نازنين، درد را چه در برابر آينه گيری و چه وارونه‌‌اش خوانی، باز درد است.

بائوبا | February 17, 2004 8:52 AM

دوستان، طناز و آينده مهربان

درود و سپاس

بائوبا | February 17, 2004 8:54 AM

محمد جان، درود

افسونی در کار نيست. پيام‌گير نوشته‌های پيشين را از دو روز پيش، بسته‌ام. چرا که گر دوستان در پای آن پيامی می‌نهادند، آگاه نمی‌شدم و شرمنده‌گی برایم باز می‌ماند.

بائوبا | February 17, 2004 8:58 AM

دوست دريادل من، درود

دردهای آشنای نشسته بر دل و جان و زخم‌هايی هم‌سان بر پوست نازک نوجوانی و جوانی‌ است که پريشانی‌های مرا بر تو و دگر دوستان آشنا می‌نمايد. گويا ره‌آورد گذر زمان، تنها زخم‌هايی بوده است که مانا بر روح و جان نشسته‌اند.

بائوبا | February 17, 2004 9:04 AM

من شما رو واقعا دوست واقعي خودم ميدونم نه نه عزيز دل ناراحت که نشدم خيلي هم خوشحالم که دوست خوبي مثل شما دارم

خرس سفيد | February 17, 2004 10:31 AM

سلام من هم اومدم وچندتا از شعراتونو خوندم ولي چون ذوق شعر وشاعري ندارم نمي تونم نظر بدم فقط مي تونم بگم وبلاگتون فرمت خوبي داره تقريبا تکه قشنگه خوشم اومد .شاد وپاينده باشي.

leila | February 17, 2004 1:19 PM