نشسته است بر تن
اين خستهی روزگاران
نقش قلبی کوچک
يادگار دستی مهربان
مانده از روزگاری دور
برجای در گذرگاه زمان
رفته هزاران توفان
سهمگين، سهمگين
برده با خود هزاران
نهال کوچک
وان همه برگ و بار
گلهايی همه خندان
مانده اما پابرجا
درختی نيم بشکسته
لرزان، لرزان
برتن و جان اما
زخمی پر درد
تا ابد مانا، مانا
روزگاری مهر
با چاقوی عشق
تيز، تند، برّا
شکافت همه پوست
شکافت تن تا ميان
برد با خود دل
بر زمين همه خون
سرخ، گلگون
بر دل همه درد
آبی، آبی، آبی
بماند اين نشان
بر تن، بر جان
بهار شد
باد پيچيد
در لابهلای شکوفهها
زير چتری سبز
نسيم خنديد
زمين سبز شد
رود پر هياهو
خروشيد، خروشيد
پراکند باد بر هر جا
شکوفه، شکوفه
بر تن و جان اما
زخم همچنان خونين
مانده نقش قلبی
بیرنگ، کوچک
دردناک، دردناک
خواهد آمد زمستان
با برفی سنگين
سپيد، سپيد
مینشيند مهربان
اما سرد
بر اين تن پر زخم
میپوشاند در مخمل خويش
نقش قلبی
کوچک اما دردناک
هديهی سرما
تن پوشی از برف
تنی يخزده
دلی بیجان
میبرد سرما
همه ياد، همه درد
در زير برفها
اما
پنهان نقش قلبی
کوچک و پر درد
وای
کی میرسد سرما
کی رسد باز
وان همه گرد فراموشی
بر اين خاموش، اين تنها
سلام و درود ...مثل هميشه زيبا...و شعري که بسان کجاوه مرا به سرزميني آشنا ميبرد...شاد باشيد و مانا
[
مهرام ] | [February 15, 2004 3:33 PM ]
سلام بائوباي عزيز ببخشيد که من نمي تونستم شعرهاي جديدت رو ببينم ... ميدوني بائوبا وقتي جلوي آينه مي ايستم مي گم که چرا بايد من تو دام مي افتادم و باورش مي کردم خيلي بده که آدم مورد اهانت قرار بگيره همه چي فراموش ميشه اما اهانت و مورد بازي قرار گرفتن فراموش نميشه چند وقت قبل هم يکي با من بازي کرد ميدونستم که بازي ميکنه و ايمان داشتم ولي وقتي بهش گفتم دست پيش گرفت که پس نيفته به دوستم هم اخطار دادم که مواظب باش با تو بازي نکنند که ممکنه تلخي بعد از بازي رو نتوني تحمل کني .. بائوبا نمي دونم اين موجودات مونث به نظر من موجودات بايد گفت چون در اين جنس کمتر ميتوني انسان پيدا کني کمتر از مذکر ها .... چرا با مردم بازي ميکنند بيشتر افکار اقتصادي رو دنبال ميکنند و دنبال منافع هستنند تا دنبال انسانيت و جاودان بودن
ميدوني انسانها خيلي پست شدند چرا ما اين طوري شديم همه دروغ گو شديم همه ممکنه چيزي رو نخواهيم بگيم ولي دليل نداره دروغ بگيم ....نمي دونم بائوبا نمي دونم .. ما آيا واقعا انسانيم البته بائوبا تازه گي در محيط کاري چند دوست ميان سال و مسن جديد پيدا کرد که عين شما واقع بين هستند يکي شون يک خانوم مسني هست که شصت سال شايد داشته باشه ولي بيشتر مرد هستش و طرز فکر مردونه داره ميگه من مثل دامادش هستم خيلي ازش خوشم اومده کاش مادربزرگم بود خيلي افکار عالي و بزرگي داره و تون اون سن اومده و تو شرکت ما کار ميکنه از وقتي اومده انقلابي در دفتر مرکزي رخ داده ديروز تا ديروقت با اون داشتيم صحبت ميکرديم واقعا ديدم در زندگي هيچي بلد نيستم و خيلي چيزها بايد ياد بگيرم وقتي آدم انسانهاي روشنفکر رو ميبينه مي فهمه که زندگي چقدر زيباتر هستش
[
خرس سفيد ] | [February 15, 2004 6:28 PM ]
يگانه ، نازنين با ئو با ، انگار هر واژه از عمق ژرف اندوه شكوه اين سطر ها بر پوست نمناك پري باران هايت ، نقش قلبي را با خنجري حك ميكند ! انبوهه ي تلخ درد اين نقش را چگونه تاب آورد ه اي اينچنين بي فرياد و خاموش از پس گذران اينهمه فصل ؟! شايد اين زخم كهنه ي خونابه چكان را تنها دست نرم نم باران مرهمي باشد و ترنمش تسلايي ... شايد از همين رو بود كه امروز ابركي بغض كردو گريست : اينجا امروز ، تمام روز باران باريد ....
ك
[
nazli ] | [February 15, 2004 6:34 PM ]
می دونی نوشته هات شعر نیستن ولی شعر گونه های قشنگی ان ! و خاص !
[
لیلا ] | [February 15, 2004 7:53 PM ]
سلام بائوبای عزیز .ما تو سازمانمون یک گردهمایی علمی داریم که توش زلزله بم هم از نظر علمی بررسی میشه .خوشحال میشم شما هم تشریف بیارین تا با همدیگه آشنا بشیم
[
خرس سفید ] | [February 15, 2004 8:45 PM ]
بايوباي مهربان ديگر جان ما از زمستان نگوكه پاك اعصابمان خورد ميشود 25 سال اين زمستان را داشتيم 50 سال ان يكي 100 سال هم از مشروطيت از بهار بگو نازنين كه بسيار نزديك است
[
سام ] | [February 15, 2004 11:54 PM ]
جای زخمها و خاطرات تلخ هرگز پاک نمیشه. هرگز.
[
کاپیتان نمو ] | [February 16, 2004 12:43 AM ]
باز هم زيبا بود...دوباره مي خونم اف...
[
غير ] | [February 16, 2004 2:34 AM ]
مهربان بائوبا سلام
ولنتاين را به شما تبريک مي گويم که با شعر عاشقانه تان رنگ عشق را در دلم زنده نموديد .
واي کي مي رسد گرما
کي باز؟
[
آینده ] | [February 16, 2004 10:09 AM ]
يک نفر که احتمالاً از بامزهگی به شوری گراييده است، در اين پيامگير با نام من پيام نگاشته بود که پياماش را پاک کردم.
خداوند به همهگان خرد عطا فرمايد.
IP اين فرد بامزه به شرح زير است:
168.143.113.150
[
بائوبا ] | [February 16, 2004 10:04 PM ]
سلام دوست عزيز گفتي با انصاف بنگرم. اگر حالا به زعم شما جردن شده ارزش و كافه شوكا را با كافه نادري قياس مي كنيد.بالا پايين رفتن از جردن براي كسب چه چيزي قبلها وقتي لاله زار پاتوق جوانان بود بيشتر براي سينما ها و تاتر هاي بود كه جريان بزرگي را در ادبيات ما رقم زدند....جايي بود كه مي توانستي فيلم هاي بزرگي را ببيني از كوروساوا، جان فورد، هيچكاك، دسيكا،ولز،ميتوانستي يك فيلم از موج نو سينماي فرانسه ببيبني.اما در جردن؟ اگر كافه شوكا را با تاريخ 6،7 سالش با نادري با نيم قرن سابقه قياس مي كني بايد به ميز بغلي خود نگاهي بيندازي.اگر كافه نادري يا كافه فردوسي در دوران طلايي خود مشترياني مانند ساعدي،هدايت،فروغ،گلستان،قنبري،آل احمد،دانشور و هزاران متفكر ديگر داشت در سر هر ميز بحث هاي داغ هنري سياسي از چپ هاي چپ تا راست هاي راست از پست مدرنهاي تا سنت گرا ها در جريان بود الان در مورد چي بحث مي شود.البته من مطلق به مسائل نمي نگرم و با در صد ها كار دارم..درسته كه جوانان ما کاستاندا و مارکز و کوئیلو را مي شناسند اما مولانا را حافظ را سعدي را نمي شناسند كه خود نيك مي داني كه کاستاندا و مارکز و کوئیلو از سر چشمه همين بزرگان ما هستند كه سيراب مي شوند.مگر از خاكستر جنگ جهاني دوم نبود كه بزرگترين موج روشن نگري در اروپا شكل گرفت حال كه ظهير الدوله براي پدر بزرگهاست پس تخت جمشيد فرهنگ ما هم مربوط به نياكان ماست و بايد از آنها جدا شد.در سته كه زمانه در حال پيشرفته و بدنبال اين پشرفت بايد فرهنگ را هم بروز كرد نه اينكه جا يش را با فرهنگ غير عوض كرد پس ما نبايد خود را توجيه كنيم و اينقدر ساده بينانه به قضايا نگاه كنيم البته من جوان را متهم نكردم اما موج دارد ما را با خود مي برد......دقت كن....شاد زي مهر افزون
[
غير ] | [February 17, 2004 2:30 AM ]
ساقیا پیمانه پر کن
سلام و درود ...مثل هميشه زيبا...و شعري که بسان کجاوه مرا به سرزميني آشنا ميبرد...شاد باشيد و مانا
[ مهرام ] | [February 15, 2004 3:33 PM ]سلام بائوباي عزيز ببخشيد که من نمي تونستم شعرهاي جديدت رو ببينم ... ميدوني بائوبا وقتي جلوي آينه مي ايستم مي گم که چرا بايد من تو دام مي افتادم و باورش مي کردم خيلي بده که آدم مورد اهانت قرار بگيره همه چي فراموش ميشه اما اهانت و مورد بازي قرار گرفتن فراموش نميشه چند وقت قبل هم يکي با من بازي کرد ميدونستم که بازي ميکنه و ايمان داشتم ولي وقتي بهش گفتم دست پيش گرفت که پس نيفته به دوستم هم اخطار دادم که مواظب باش با تو بازي نکنند که ممکنه تلخي بعد از بازي رو نتوني تحمل کني .. بائوبا نمي دونم اين موجودات مونث به نظر من موجودات بايد گفت چون در اين جنس کمتر ميتوني انسان پيدا کني کمتر از مذکر ها .... چرا با مردم بازي ميکنند بيشتر افکار اقتصادي رو دنبال ميکنند و دنبال منافع هستنند تا دنبال انسانيت و جاودان بودن
[ خرس سفيد ] | [February 15, 2004 6:28 PM ]ميدوني انسانها خيلي پست شدند چرا ما اين طوري شديم همه دروغ گو شديم همه ممکنه چيزي رو نخواهيم بگيم ولي دليل نداره دروغ بگيم ....نمي دونم بائوبا نمي دونم .. ما آيا واقعا انسانيم البته بائوبا تازه گي در محيط کاري چند دوست ميان سال و مسن جديد پيدا کرد که عين شما واقع بين هستند يکي شون يک خانوم مسني هست که شصت سال شايد داشته باشه ولي بيشتر مرد هستش و طرز فکر مردونه داره ميگه من مثل دامادش هستم خيلي ازش خوشم اومده کاش مادربزرگم بود خيلي افکار عالي و بزرگي داره و تون اون سن اومده و تو شرکت ما کار ميکنه از وقتي اومده انقلابي در دفتر مرکزي رخ داده ديروز تا ديروقت با اون داشتيم صحبت ميکرديم واقعا ديدم در زندگي هيچي بلد نيستم و خيلي چيزها بايد ياد بگيرم وقتي آدم انسانهاي روشنفکر رو ميبينه مي فهمه که زندگي چقدر زيباتر هستش
يگانه ، نازنين با ئو با ، انگار هر واژه از عمق ژرف اندوه شكوه اين سطر ها بر پوست نمناك پري باران هايت ، نقش قلبي را با خنجري حك ميكند ! انبوهه ي تلخ درد اين نقش را چگونه تاب آورد ه اي اينچنين بي فرياد و خاموش از پس گذران اينهمه فصل ؟! شايد اين زخم كهنه ي خونابه چكان را تنها دست نرم نم باران مرهمي باشد و ترنمش تسلايي ... شايد از همين رو بود كه امروز ابركي بغض كردو گريست : اينجا امروز ، تمام روز باران باريد ....
ك
[ nazli ] | [February 15, 2004 6:34 PM ]می دونی نوشته هات شعر نیستن ولی شعر گونه های قشنگی ان ! و خاص !
[ لیلا ] | [February 15, 2004 7:53 PM ]سلام بائوبای عزیز .ما تو سازمانمون یک گردهمایی علمی داریم که توش زلزله بم هم از نظر علمی بررسی میشه .خوشحال میشم شما هم تشریف بیارین تا با همدیگه آشنا بشیم
[ خرس سفید ] | [February 15, 2004 8:45 PM ]بايوباي مهربان ديگر جان ما از زمستان نگوكه پاك اعصابمان خورد ميشود 25 سال اين زمستان را داشتيم 50 سال ان يكي 100 سال هم از مشروطيت از بهار بگو نازنين كه بسيار نزديك است
[ سام ] | [February 15, 2004 11:54 PM ]جای زخمها و خاطرات تلخ هرگز پاک نمیشه. هرگز.
[ کاپیتان نمو ] | [February 16, 2004 12:43 AM ]باز هم زيبا بود...دوباره مي خونم اف...
[ غير ] | [February 16, 2004 2:34 AM ]مهربان بائوبا سلام
[ آینده ] | [February 16, 2004 10:09 AM ]ولنتاين را به شما تبريک مي گويم که با شعر عاشقانه تان رنگ عشق را در دلم زنده نموديد .
واي کي مي رسد گرما
کي باز؟
يک نفر که احتمالاً از بامزهگی به شوری گراييده است، در اين پيامگير با نام من پيام نگاشته بود که پياماش را پاک کردم.
خداوند به همهگان خرد عطا فرمايد.
IP اين فرد بامزه به شرح زير است:
168.143.113.150
[ بائوبا ] | [February 16, 2004 10:04 PM ]سلام دوست عزيز گفتي با انصاف بنگرم. اگر حالا به زعم شما جردن شده ارزش و كافه شوكا را با كافه نادري قياس مي كنيد.بالا پايين رفتن از جردن براي كسب چه چيزي قبلها وقتي لاله زار پاتوق جوانان بود بيشتر براي سينما ها و تاتر هاي بود كه جريان بزرگي را در ادبيات ما رقم زدند....جايي بود كه مي توانستي فيلم هاي بزرگي را ببيني از كوروساوا، جان فورد، هيچكاك، دسيكا،ولز،ميتوانستي يك فيلم از موج نو سينماي فرانسه ببيبني.اما در جردن؟ اگر كافه شوكا را با تاريخ 6،7 سالش با نادري با نيم قرن سابقه قياس مي كني بايد به ميز بغلي خود نگاهي بيندازي.اگر كافه نادري يا كافه فردوسي در دوران طلايي خود مشترياني مانند ساعدي،هدايت،فروغ،گلستان،قنبري،آل احمد،دانشور و هزاران متفكر ديگر داشت در سر هر ميز بحث هاي داغ هنري سياسي از چپ هاي چپ تا راست هاي راست از پست مدرنهاي تا سنت گرا ها در جريان بود الان در مورد چي بحث مي شود.البته من مطلق به مسائل نمي نگرم و با در صد ها كار دارم..درسته كه جوانان ما کاستاندا و مارکز و کوئیلو را مي شناسند اما مولانا را حافظ را سعدي را نمي شناسند كه خود نيك مي داني كه کاستاندا و مارکز و کوئیلو از سر چشمه همين بزرگان ما هستند كه سيراب مي شوند.مگر از خاكستر جنگ جهاني دوم نبود كه بزرگترين موج روشن نگري در اروپا شكل گرفت حال كه ظهير الدوله براي پدر بزرگهاست پس تخت جمشيد فرهنگ ما هم مربوط به نياكان ماست و بايد از آنها جدا شد.در سته كه زمانه در حال پيشرفته و بدنبال اين پشرفت بايد فرهنگ را هم بروز كرد نه اينكه جا يش را با فرهنگ غير عوض كرد پس ما نبايد خود را توجيه كنيم و اينقدر ساده بينانه به قضايا نگاه كنيم البته من جوان را متهم نكردم اما موج دارد ما را با خود مي برد......دقت كن....شاد زي مهر افزون
[ غير ] | [February 17, 2004 2:30 AM ]ساقیا پیمانه پر کن