واژگونه
در ورای آينه مردی
واژگونه
سر برزمين
پاها بشکسته و ناتوان
در فضا حيران
دستها چاک چاک و پر پينه
بر زمين نرم مرداب
با چنين نمايی وارونه
با تنی کمتوان، بس سست
در پی نشاندن لبخند
کمی توش و توان
اندکی اميد
بر مردهگانی از ديرباز
با سری بر مرداب
با دستانی خسته
ره میسپرد با دل
واژگونه واژگونه
در ورای آينه مردی
چون تصوير خويش
واژگونه وارونه
کمر درهم شکسته
پاها سست، لرزان
با سری بشکسته
ناتوان، دورمانده
با سر و با دست
بر زمين پوسيده
میسپارد ره
سخت دشوار
در پی نشاندن اميد
در دلهای سرد و خاموش
اين مردمان مرده
نه درخت و نه نهال، بوتهای کوچک برای دوستان کم حوصله
بازهم بیش از حوصله شماست؟
شگفتا!
یاد طوطی شاعر شهر قصه افتادم
که قصیده خود را از 1123 بیت به 3 بیت کاهش داد
و باز کسی حاضر به شنیدن آن نشد
شرمنده، بائوبا دگر کوتاهتر از این نتواند نوشت.
نازنين بائو با ، در وراي آينه مردي با اينهمه زجر ي كه ميبرد ... دل را در هم ميكوبد و ميآشوبد ... باشد كه اين آشوب ها ، طوفاني را در راه باشد ... چرا بخ ها آب نميشوند ؟! مگر سطر سطرهاي قصيده ات را كه روح را زير و رو ميكند را نميخوانند ؟! اين دل هاي يخ زده ي مرده ! نه ، افسوس كه انتظاري از آنها نيست ... ضجه را نميشنوند و روح خود را مدتهاست گم كرده اند!
در من ، اشتياق و عطش به جاي حوصله ، براي خواندن نوشته هايت مينشيند حتي اگر هر برگ درختي بر زمين ، برگي از دفتر تو شود و هر قطره باران ، جوهري براي قلم ات و اينچنين بي انتها به نوشتن انديشه و احساست برآيي با طعم يگانه اي چنين شيرين و گس !
nazli | February 4, 2004 7:24 PM
قشنگ بود مث همیشه ولی ایندفعه حس خیلی عالی بود
pixelak | February 4, 2004 8:11 PM
چقدر این مرد برام آشناست.
شعرهات قشنگن و لازم نیست که به سه بیت کاهش بدی. من که به شخصه لذت می برم و بعضی هاش رو هم برای خودم رو کامپیوتر ذخیره کردم.
کاپیتان نمو | February 5, 2004 12:18 AM
بسیار زیبا چون همیشه باوبای مهربانم می نگارد سروده هایی بس زیبا و پر الهام از هستی که خواندن آن بسیار پرلطف میباشد
دوست مهربان اگر برایت امکان دارد لینک وبلاگ حاجی ناپلئون را در باغ اندیشه های پر شکوفه ات بگنجان ....اینک اندیشه ای نورا پرو بال بخش
hajinapelon | February 5, 2004 12:55 AM
دستت را بر آغوش كسي مگشا.....زير پايت آري آنجا كه گناهانت را لجن مال مي كني ...بنگر....خاك هيچ كس را خود به دست فرشته نداده.....آبش را از فضله هاي اين بي دردنمايان ملعون آوردند تا گلت كنند و بسرشتندت.....ما نفرين شده ايم.....شيطان نفرينمان كرد ......همان كه براي عشق معشوقه اش نفير مي باردمان.....ما دلش را شكستيم......لعنت بر ما.........
reza | February 5, 2004 3:38 AM
از مردي خواهم نوشت
مردي که خلاصه خود بود
نگاه کن خرخاکي ها در جنازه ات به سو ظن مي نگرند
مردي کوتاه با گردش مختصر آب
دورود بائوبا بزرگ وار
hakha | February 5, 2004 8:13 AM
باوباي دوست داشتني هر چقدر که بنويسد چه کوتاه چه بلند...نوشته هايش را خواهيم خواند و از آن لذت خواهيم برد و از آن آينه اي سازيم در وراي خويش... درود بر باوبا...
Mahram | February 5, 2004 10:30 AM
دوستان نازنين درود
از مهرتان نسبت به اين پريشانگويیهای بیپايان خويش، سپاسگزارم. نيک آگاهام که بر نوشتههای من شکيباييد. به گفتهی حافظ چو لطف شما بيش از گنه من است، در پی گنهی در خور لطف شما هستم.
آنچه که نگاشتم از برای نازنين دوست گرفتار و پرکاری بود که چو نوشتهای پريشان از دو خط افزون گردد، در وقت و حوصلهاش نگنجد.
برای ابر مردی واژگونه در پس آينه که در دامان هزاران بذر اميد نهاده و خروشان و فريادکنان آن را بر مردهگان میپاشد تا شايد دگرباره زيستن و زندهگی آغاز کنند. مردی از ديار روشنا.
بائوبا | February 5, 2004 11:13 AM
سلام. اشعار خوبي داري. شعر محمد علي بهمني که اون بالا زدي هم حسابي کولاکه. خيلي خوشحالم که با سايتت آشنا شدم. موفق باشي
سكوت لحظه ها | February 5, 2004 6:04 PM
آري مهربان بائوبا مي توان بر وراي آينه پاژگونه ايستاد و همچون شقايق از دل سنگ بر آمد و جوانه زد و نويد گذشت زمستان را داد .گل نيلوفر گل هميشه اميوار است که حتي در مرداب عاشقانه به فرداها مي نگرد و همانند آن بزرگ مرد گل اميد را در دلها با خون دل آبياري مي کند.
مي دانم که روزي گل اميد جوانه خواهد داد و مجمر آتش در دل اميدواران روشن خواهد گشت و آتشکده هاي عشق با آن آتش روشن مي گردند و آن بزرگ مرد اشکش چون اشک ققنوس شفاي دلها خواهد بود.
آينده | February 5, 2004 7:23 PM
مهربان بائوبا ، پريشاني هايت ، ساكت ژرف رقص برگها بر شاخه هاست در گذر باد شبانه اي بر دشت ... وقتي سهره اي تنها از ميان شاخه ها به ناگاه پر ميكشد به اينسو ي فرسنگ ها فرسنگ ، كوه و دريا و آه تا به آوازي دلنشين دگر بار و دگر بار ، زير اين طاقي ، رو به اين پنجره ي نيمه باز از آنها بخواند ...
nazli | February 5, 2004 7:28 PM
بائوباي عزيز بعد از خوندن کامنت من رو پاک کن باتشکر
من هستم خرس سفید | February 5, 2004 10:06 PM
باید به امید ایمان داشت .. چرا که با کوشش نمی توان آن را در دل کسی کاشت. که در آن صورت ثمر نمی دهد.
rouh teshne | February 5, 2004 10:28 PM
زيبا بود...و ميشود بخوبي تجسم كرد حس را مرسي دوست عزيز ......شاد زي
غير | February 6, 2004 2:18 AM
درود
خرس سفيد پيامات را پاک کردم. ولی دليل اين خواسته را درنيافتم.
بائوبا | February 6, 2004 12:46 PM
نازنين نازلی درود
اين دفتر که میگشايم تنها به شوق گلواژههای عطرآگينی است که تو پر پر کردهای و بر جويبار کوچکی در آن جاری ساختهای. رنگ رنگ بهار نارنجها و ياسها که پس ار رقصيدن با نسيم بر آب ريختهاند و بر آن روانند و با خود نسيم بهار و خنکای برفهای آب شده فراز کوه را به همراه دارند. چه تازهگی و طراوتی دارند اين همرهان آب!
بائوبا | February 6, 2004 12:55 PM
دوستان نازنين درود
از پيامهای پرمهرتان بر اين پريشانگويیهای ناتمام بسيار سپاسگزارم.
آری دوستان، هزاران جوانهی اميد و آرزو در گوشهی دل همهگان در کنج تاريکی نشسته است و چشم به راه اندکی توجه و خواهشی برای باليدن و رويش است. گر دست نوازشگر و کوشايی بيند، به درختی پرشاخ و برگ و تناور بدل شود که هر گوشهی زندهگانی را سبز گرداند و پر شکوفه و ميوه. همتی بايد تا بذر اميد را باور نمود و روياند.
بائوبا | February 6, 2004 1:02 PM
سلام بائوبا
امروز ۴ فوريه ۲۰۰۴ است
چيزي بگو که آينه خسته نشه از بي کسي
چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر ر سيد
نگو که خورشيد ک من چادر شب به سر کشيد
hakha | February 7, 2004 8:34 AM
آتش شعلهور درود
منظور از چهارم فوريه را نمیيابم.
سالنمای من هفتم فوريه را نشان میدهد!
بائوبا | February 7, 2004 9:00 AM
باوباي نازنين درود...دروني سخت آشفته دارم و روزگار به سختي ميگذرد که هر لحظه اش بسان معجزه ايست از اين رو بسيار کم ميرسم در دنياي مجازي حاضر شوم...نوشته هايي به سبک شوکران سکوت تقريبا آماده است ولي اولا فرصت تايپ شان را فعلا ندارم و ثانيا بدنبال ميزباني غير ايراني براي آن نوشته ها هستم پرشين بلاگ فضاي مناسبي نيست
مهرام | February 7, 2004 9:32 AM
ممنون ميشم اگر آدرس ايميلي از خودتون به من معرفي کنيد تا به موقع آدرس ميزبان جديد را بطور خصوصي به شما بگويم... و باز هم امروز عازم سفرم...گويا اجدادم مشمول آن نفرين معروف شده اند...هميشه شاد باشيد و مانا
مهرام | February 7, 2004 9:35 AM
بائوبا سلام راستي نظر خودت راجع به اون مرد شعرت چيه ؟ بنظر خودت چطور آدميه ؟ ميشه توضيح بدي ممنونم ..
خرس سفيد | February 7, 2004 12:27 PM