سرگشته
مرا ديوانه خواندی
که بر ناديده دل بستم
بباختهاند عقل آنان
که بر ديده دل دادند
چه حاجت دیدن گل
چو از عطر و بوی آن
بباشم این چنین
مست و پریشان
بگفتی
هان! ای آشفته دل
بر چه داری گوش؟
کدامین آواز؟
بر ناشنيده!
بباشد آن کسی سرگشته
که دارد گوش
بر هياهوی برون
بیخبر مانده بسیار
از آوای درون
از هزاران راز ناگفته
ناديده، ناشنيده
مانده همه خاموش
چشم به راه سکوت
مرا ديوانه خواندی
گريزان از مردمان
دهان بربسته
بر کنجی خزیده
چشم و گوش
بر رنگ و زنگ
هر دو بربسته
ندانی هرگز هيچ
از آرامش جان
از تنهايی ، از نهايت
دوری از نامردم
نپرسيدی تو هيچگه
نگردی هرگز آگه
از راز درون
نبینی اين ژرفای بیپايان
اين يکی يکدانه گوهر
بس تابناک
نهفته در سکوت سايهها
در آرامش شب
نيابد هيچکس
گرچه جويد باز
که پنهان گشته
در نهانگاهی
راز زندهگانی
رمز هستی
شور مستی
و باز نگشايد در
جز بر سکوت
بر خواهان خاموشی
ترا سرگشته خوانم
ترا ديوانه دانم
که دادی باده مستانه را
جام سرشارعشق
آن لبالب پيمانه را
به پشيزی پست
که آرد سرخوشی
يک شب
يک روز
باغ گل بردادی و
گلدان گرفتی
میخانه بفروختی و
سامان گرفتی
کاين سر و سامان
بی شور جانان
وين تهی گلدان
بیعطر و بوی بُستان
نيارزد هيچ
جز قرصی نان
مرا ديوانه میخوانی
مرا سرگشته میدانی
و من
ترا ديوانه میدانم
ترا سرگشته میخوانم
و میخواهم ترا
پر شور و شادان
رقصان و پایکوبان
مست و عريان
برهنه از رنگ
برهنه از هياهو
دور از رنگ و ريا
آزاد، آزاد، رها
سبک، بیزنجیر
بی هیچ قید و بند
زلال چون باران
پاکدل چون چشمهساران
تابناک از روشنای جان
سبک بال چو نسیم بهاران
مهربان، خوشدل
گرم، خوشخوان
رقصان، باز رقصان
شادان، باز شادان
ترا مشتاق و خواهان
ترا خيس از باران
ترا سرگشته میخواهم
ترا ديوانه میخواهم
ترا سرگشته میخواهم
ترا ديوانه میخواهم
و من سرگشتهام
و من ديوانهام
مرا ديوانه و آشفته
مرا اين گونه رقصان
مرا این گونه شادان
برهنه، لخت، عریان
خیس و تر از اشک
از بارش رگبار باران
مرا مست مست
حیران و سرگردان
چنین سرگشته و دیوانه
چنین سبز و شکوفا
گم کرده سر و سامان
دور از گذرگاه دوران
از یاد برده پای زمان
سپرده تمامی تن و جان
بر باد، بر باد، بر باد
رقصان و چرخان
پیچان، باز پیچان
سرودخوانان
گریان و خندان
پریشان و پریشان
مرا بی هیچ بند
مرا این گونه میخواه
نظر کردم عقل دور انديش را که بعد از اين
ديوانه سازم خويش را
دورود بر شما بائو با
به قول اراسموس : ديوانگي نيمي از عقل است
...
hakha | January 14, 2004 7:58 PM
خيليامون بر ناديده ها و نا شنيده ها دل بستيم ...
به دبده ها که نمبشه دل بست لااقل با خيال نديده ها خوش باشيم .
shaaparak | January 14, 2004 8:07 PM
... ناودان سخت دلتنگ باران ست ، بايد كه شايد امشب صداقت واژه هاي نمناك شعرت را برايش هجي كنم ، تا شايد از زبان سهراب : دل تنهاي اش تازه شود ...
nazli | January 14, 2004 8:23 PM
دوست پر آتش و شرارهی من، درود
ديوانهگی گر ترجمان خرد نباشد، تمامی شور زندهگی است.
بائوبا | January 14, 2004 9:40 PM
نازنين شاپرک رنگين بال، درود
زندهگی در ديدهها و شنيدهها که روان نشد، پس بايد در ناشناختهها در پیاش باشيم. بجوييم و نهراسيم و خسته دل و رنجور تن نگرديم .
بائوبا | January 14, 2004 9:44 PM
نازنين نازلی روشنای مهر، درود
تمامی درختان سرمازده را به بارش روشنا و بهار مهرت بشارت دادهام. بر جانهای خسته مژدهی رويش اميد ببخش و زلال چشمهی پاک خويشتن به دستان چاک چاک کودکانی که در گذرگاهها عاطفه میفروشند، بپاش. تا مهرورزی چون تو سر بارش دارد، هيچ نهال و برگ سبزی تشنه نخواهد ماند.
بائوبا | January 14, 2004 10:07 PM
دوست تلخ از انديشهی من درود
گر اندکی خاموش مانی، از درون هزاران خروش بازخواهی شنيد.
دگر نيازی به فرياد برآوردن نباشد.
بائوبا | January 14, 2004 10:14 PM
بائوباي مهربان
من خسته از مسيري دور بر سايه سار كلام سبزت آمدم و سخن سحر انگيزت مرا به شوق آورد.مهربان من به نظر من نيز حقيقت تلخ است حقيقت اين جامعه و زندگي .من امروز بر بالين كوهي استوار از بهر كار رفته بودم .نرسيده به كوه استوار .رنگ آبي عشق را بر فرازش ديدم و بر كوه استوار فقر را ديدم و خانه هاي خشتي را .دلم گرفت آرزو كردم كاش مي توانستم بر فراز قله استوار شعري بگويم.بر بالين كوه در خويشتن خويش نظر كردم دوست داشتم فريادي بر آرم و با آن فرياد مسافر باد باشم و بر پهناي اين خاك زرخيز فرياد بر آرم كه روزي آرش با كمانش دوباره مليت را زنده خواهد كرد و زرتشت از كوهاي خراسان دوباره شعر مهر را بر تمامي نقاط وطن خواهد سرود و با آواي او بابك خرم دين از قلعه بابك به مبارز با عرب زادگان خواهد بر خواست
آينده | January 15, 2004 12:52 AM
من هم از اونایی هستم که بر نادیده عشق ورزیدم.. و دل بدو بستم.. خیلی ها من رو دیوانه قلمداد کرده بودن... ولی..... بگذریم...........................................................
محمد جواد طواف | January 15, 2004 1:12 AM
زيبا بود......زلال چون باران.....كاش
غير | January 15, 2004 4:51 AM
دوست عزيز و شاعر ما اشعار شما بي نهايت زيباست
باران شرافت و نجابت شما و آينده عزيز بر لوحه نازک دلم باريدن گرفت
پيغام آينده عزيز اينجا خيلي زيباست خيلييييي
موفق باشيد فرزندان ميهن
فرزندان خورشيد
فرشته مهر | January 15, 2004 6:10 AM
آينده مهربان درود
دوست من، گرچه ناداری بر پيکر خستهاشان تازيانه میزند، اما گر ميهمان کلبههای کوچکاشان میشدی، مهر و صفايی در آن روان میديد که در هيچ کاخی يافت نگردد. روشنای دلهاشان از صدها چهلچراغ بلورين تابناکتر است.
در کوهستان، مردمان استوار و ابرتناند و ناداری بر صفا و مهربانی ردی بر ننهاده است.
baoba | January 15, 2004 9:24 AM
محمد جان، دلبستهی ناديده و ناشنيده، درود
بگذار ديوانه خوانند
بگذار زير لب
بر پريشان حالیام
بازخندند
بگذار زبانهای نيشدار
تا ابد پرکار باشد
که من
آشفته و سرگشته
من حيران و پريشان
از جمع گريزان
در انديشهی باران
در پی ناشناخته
جوينده و پرسنده
دلبسته
اما رها
میرقصم و میرقصم
تا ابد رقصان
تا ابد دست افشان
تا ابد پایکوبان
و من حسرت همهگان
که ماندهاند پایبسته
به زنجيرهای گران
.........
و من
سرگشته و ديوانه
میرقصم و می چرخم
رقصی چنين مستانه
...
baoba | January 15, 2004 9:32 AM
دوستان گرامی، غير و فرشته مهر ، درود
بسيار سپاس
baoba | January 15, 2004 9:46 AM
... راستش بائوباي عزيز. تو به هر فرقه اي باشي، دوستت مي دارم. ///
Aria | January 15, 2004 8:26 PM
آريای نازنين درود
اينک که سرگشته و ديوانه و آشفته و مستام.
ندانم که فردا کجا يا چه گونه باشم.
بائوبا | January 15, 2004 10:56 PM
سلام دوست عزيز... پوزش من را بابت تاخير بپذيريد...مثل هميشه زيبا... هميشه شاد باشيد و مانا
Mahram | January 17, 2004 7:49 AM
مهرام خوشانديش درود
دوست من نيازی به پوزش نيست.
من نوشتهی خوش سبک و گيرای تو را خواندم و بر دلام نشست. قلمات حرفهای است و جوهرش اندوهی ژرف است.
بائوبا | January 17, 2004 11:39 AM
سلام دوباره و درود فراوان ! 22 سال پیش وقتی خاطرات یکی از مهمترین دوره های زندگی خودم و کشورم ! را که امروز شاید تنها بازمانده آن دوران هستم ثبت کردم بسیار بی تجربه بودم چند سال بعد وقتی آنها را میخواندم فقط حاوی اطلاعات خام بودند و هیچ احساسی را حتی به خودم منتقل نمیکردند تا چه رسد به دیگران... امروز وقتی به کاغذ های زرد و پوسیده آن دوران نگاه میکنم چه حسرتی میخورم که اطلاعات بسیار زیادی برای ثبت در تاریخ برای همیشه از بین رفت !. این شد که کم کم عناصر فضا ... دیالوگ و گفتگوی درونی و برخی عناصر دیگر را به خاطرات افزودم زمانی که اینکار را شروع کردم با هاینریش بل هیچ اشنایی نداشتم ضمن اینکه در طول زمان به علت آشنایی با نویسنده های مختلف این سبک خاطره نویسی من هم تکامل پیدا کرد...همیشه شاد و سرفراز باشید
مهرام | January 17, 2004 12:48 PM
ببخشيد حواسم نبود نميدونم چرا اينجوري شد ميخواستم بنويسم هاينريش بل...
مهرام | January 17, 2004 12:51 PM
مهرام جان درود
با اجازه، ويرايشاش کردم. هرچند که هيچ گاه به خود اين اجازه را نمیهم که در پيامهای دوستان دست ببرم.
باز هم میگويم که سبک نوشتارت روان و گيراست و بسيار بر دل مینشيند. اگر از "هاينريش بل" نام بردم نيز تنها به خاطر دلبستهگی بسيارم به "عقايد يک دلقک" اوست.
بائوبا | January 17, 2004 1:09 PM
علت اين اشتباهم را شايد بد نباشه بگم...خاطره جالبيه...سال گذشته به اتفاق چند تن از دوستان مقداري طلب از بنياد هاينريش بل داشتيم ولي اسیر بروکراسي اداري شده بوديم و... خلاصه بين خودمون ميگفتيم اشتاين بل ( اشتاين به زبان آلماني به معناي سنگ است و استعاره از آن بود که نم پس نميده )...
مهرام | January 17, 2004 1:11 PM
مهرام جان با درودی دگر باره
میپندارم که گر به فضا نيز سفر نماييم، باز در هزارخم اين کاغذبازی اداری گرفتار آييم.
بائوبا | January 17, 2004 1:18 PM
دورود بر بائوبا
به هر تار جانم صد آواز هست دريغا که دستي به
مضرا ب نيست
hakha | January 17, 2004 5:35 PM
درود ای آتش پر شراره
بر تار هزار ريش اين دل دگر نتوان زخمهای زد که نوايی جز ناله از آن بر نمیخيزد.
بائوبا | January 17, 2004 5:43 PM
با وبای عزیز و مهربانم در گذر زمان لحظاتی هست که گویی تغییر را از تو می خواهند لیک هرچه در گنجینه ذهن داری برایت بی اساس و بی مورد است و اما از لطف تو نسبت به حاجی ناپلئون سپاسگذارم و اینک این نوید را می دهم باری حاجی ناپلئون خود وارد گود شده است
hajinapelon | January 18, 2004 12:13 AM
How can man send you an E-mail?
Not important | January 18, 2004 4:26 AM
اما چه زيباست عشق و دل بستن بر ناديده !... تا زماني که عشق فاقد شکل است چقدر پاک است !...وآنگاه که قالبي به خود ميگيرد چقدر محدود و مملو از آلايشهاي زميني ميشود !...اما...
مهرام | January 18, 2004 7:53 AM
پوريا جان درود
به خويش رسيدن، رهي دشوار و پيچاپيچ دارد و برون شدن از وادی حيرت کار هر کس نيست. جوينده و پرسندهای پرکار و پويندهای پر اميد و خستهگی ناپذير بايد. گر مرد اين سفری ، تنها هفت جفت کفش آهنين و هفت عصای آهنين ترا بسنده ننمايد که دل و جان بايد به ره بسپری.
بائوبا | January 18, 2004 8:14 AM
مهرام جان درود
آری نازنين؛ بر ناديده دل بستن از آن گونه مهرورزی ويژهی نوجوانی است که در آن از رنگ و ريا و تن اثری نيست. مهری است که تنها از جان مهرورز و پرستنده ريشه میگيرد که مهر خويش از تمامی روح بيرون میتابد. نيازی است به دوست داشتن و دوست داشته شدن. رود مهری ناب، زلال، پرموج و خروشان است که جاری شدناش تنها آرزوست.
بائوبا | January 18, 2004 8:20 AM
با درود به استاد عزيزم /به کوير سر زديد/ منت گذاشتيد/
واما زندگي جاريست/
ضمناً لقب استادي برازنده شماست/بسيار زيبا مي نويسيد/
جاري باشيد
amir amiri | January 18, 2004 9:23 PM
ای آتش فروزان درود
چو مهتاب با هزاران ناز بر آسمان برنشسته است و بر عاشقان نهان در شب نور میپاشد، دگر نيازی به کورسوی لرزان شمعی نيست.
گاهی شمع هست، اما افسوس که شعلهای برای افروختن نيست.
بائوبا | January 18, 2004 9:41 PM
امير جان درود
سپاس از مهرت.
اما من و استادی؟
خواندن من با چنين واژهای، تنها شرمسارم مینمايد.
بائوبا | January 18, 2004 9:45 PM
بائوباي عزيز سلام
چرا به روز نمي کنيد
من ترسيدم که نکنه از من ناراحت هستين
بائوباي عزيز شما دوست آينده هستين و من شما رو از اين زاه دور مثل يه دوست خوب دوست دارم
دوست بزرگوارم من کوچک شما هستم
اميدوارم اگر از من دلگير هستيد مرا به بزرگواري خودتان ببخشيد
و بيشتر پيش من بيائيد.
فرشته مهر | January 18, 2004 10:24 PM
با آقاي امير اميري که گفته اند لقب استادي شايسته شماست موافقم
مرا ببخشيد دوست بزرگوارم
fereshte | January 18, 2004 10:27 PM
سلام بائوباي مهربان...چه بسيارند ناديدني ها با چشم تن، که با چشم جان ميبينيم....دوست خوب، سبز باشي و پايدار...
مريم | January 18, 2004 10:33 PM
فرشته مهر درود
سپاس از مهرت
گاهی هنگام نوشتن نيست و تنها بايد در سکوت گوش فراداد. اکنون دل به سکوت دادهام و به آواز درون دل سپردهام.
رنجشی از تو ندارم. نيازی به پوزش نيست.
خويش را شايستهی چنان القابی نمیدانم.
بائوبا | January 18, 2004 10:40 PM
نازنين مريم درود
گر چشم و گوش بر نماها و هياهو بربندی و به درون دل دهی و گوش فراداری، با شگفتی آن ببينی که هرگز در هيچ رويايی بر بال خيال هم نديدهای.
بائوبا | January 18, 2004 10:47 PM
دیوانگی حالتی است متفاوت و البته زیبا برای دیوانه و برای عامیان مصداق کم خردی . اما دیوانه در عالم زیبای خود مستانه و شاد و پر نیرو در کمال عقل ، اما نه آن عقل مادی سیر می کند.. بگذار دیوانه ات بخوانند.. مجنون نیز نامش را از عقلهای کوتاه ظاهربینان گرفت. آری بگذار دیوانه ات بخوانند با گنج های درونت.. و هیچ کس نخواهد دانست که دیوانگان عاقل ترین مردمانند.. هیچ کس..
روح تشنه | January 19, 2004 12:14 AM
روح تشنه درود
مرا از ديوانهگی خويش شرم نيايد که بخردان را همه غرقه در فريب و رنگ و ريا و وسوسه زر و زور ديدم.
Baoba | January 19, 2004 7:52 AM
بائوباي عزيز من مروز ۲ تا کامنت به شما دادم اما جوابي نداديد
کامنت هايم هم ناپديد شده از اينجا
نمي دونم چي شده
فرشته مهر | January 19, 2004 11:05 AM
فرشته مهر درود
پيامهای ۳۶ و ۳۷ و اين پيام آخر ۴۳ با نام توست و من آنها را میبينم. در پيام ۳۹ دیشب و در پيام کنونی، ۴۴، من به آنها پاسخ دادهام. به احتمال زياد پراکسیای که به کار میبری، وضعيت قبلی را نشان میدهد.
اين پاسخ را در پيامگير تارنمايت نيز مینويسم، تا چنان چه با اين پيامگير مشکل داری، در آن جا بخوانی.
دل بد مدار. من تنها يک بار، پيامهای دوستی را بنا بر پيشنهاد خودش، پاک نمودم و جز آن هرگز چنين ننمودهام.
بائوبا | January 19, 2004 12:08 PM