baoba

BAOBA

January 11, 2004

شب توفنده

می‌خروشد آسمان
با تندری غران
می‌جهد هر دم
آذرخشی روشن
افسوس
که آسمان شب را
نيست ستاره‌ای مهمان
آسمان توفنده
ابرها نالان
می‌خروشند هر دم
فرياد بر می‌دارد شب
من‌ شب سياه
بمانيد در حسرت مهتاب
که اينک من
قيرگون و دهشتناک
ماننده تا ابد

می‌خروشد آسمان
می‌پيچد باد
می‌زند هر دم تازيانه
بر تن پنجره
می‌لرزد قاب پنجره
کودکان لرزان
سخت ترسان
با چشمانی تر
از هياهوی آسمان
سر نهان دارند
در دامان مادر
وای از اين شب!
شب دراز و توفنده!

می‌خروشد ابر
پرهياهوست تندر
آذرخش در پی آتش
ساختن تلی از خاکستر
آسمان وحشی
جنگل سخت پنهان
در آغوش سايه‌ها
نيست دگر مهربان
نيست دگر سبزتن
نمی‌خواند سرود رويش
سياه است، سياه
گم شده جنگل
در سیاهی شب
در ناله‌های باد

ای سيه دلِ توفنده
ای شب سياه
نمانی پاينده
مباش غره
به ابر و تندر و برق
که می‌دمد آفتاب
سپيده است در راه
بزن تا خواهی تازيانه
بر در و ديوار
بر پنجره‌های عاشق
اين دل‌سپرده‌گان روشنا
گرچه تن چاک چاک
نخواهی شنيد هيچ ناله
هوش‌دار هوش دار
آگه‌اند همه‌گان
از بردميدن سپيده
از سرخی افق
سرخ از چه؟
از خون دل‌های داغ‌ديده

ای سيه دل
ای خروشنده
نمانی دگر پاينده
گوش دار
گام‌های روز را
گوش دار
که می‌دمد آفتاب
می شکفد گل نور
روشناست در راه
دور شو، دور

ای شب سرد تاريک
ای نماد ستم
ای هم‌دم تباهی
ای دوست درنده‌گان
ای سرد، ای سخت
ای سيه دل، ای سيه رو
ای يار اهرمن
ای پوچی توفنده
خواهد آمد روز
گرم و پوينده
دور شو، دور
با همه ابرهای غرنده

فرا می‌رسد از دور
خورشيد شادمانی
روشن‌گر هستی
بخشد به دل‌ها گرمی
با هزاران پرتو
نورهای رقصنده
خواهد آمد باز
مستی، شادمانی
پای‌کوبی، دست افشانی
خواهد آمد روز
روشن، پر اميد
می‌دمد آفتاب
از دل‌های جوينده

12:45 AM | Baoba

از گور تنگ سینه ام دریچه ای گشودم به دنیایی نو ...جاجی ناپلئون را دیدم که مرا دوست می داشت... پوریا را کهنه یافتم و فصلی را به نام جناب حاجی ناپلئون گشودم که نوشته های باوبا را بسیار دوست مبیداشت اینک مجذوبش شده ام

[ hajinapelon ] | [January 11, 2004 2:07 AM ]


بائوباي مهربان
اكنون هنگامه شب ميهن است و بانگ ويراني از هر سو مي آيد در هنگامه اي ميهن قرار گرفته كه هيچ ستاره اي نور افشاني نمي كند و نور را بايد نهان كرد
واي از اين شب
شب دراز و توفنده
كنون گاهيست كه رنگ زندگي خاكستريست و حتي بهشت در اين كهنه ديار نيز رنگ خاكستري دارد .
ما از نهايت شب سخن مي گوييم اما هميشه گفته اند كه تاريكترين هنگام شب درست هنگام طلوع آفتاب است وشفق را مي توان ديد آري شفق از خون خونين دلان سرخ است.
بائوباي مهربان نوشتار زيبايت در اين هنگامه بسان آواي مرغ حق براي خستگان اين ديار بشارت دهنده خورشيد شاديست .به ناگاه به ياد شعر نازلي مهربان افتادم كه چه زيبا مي تواند وصف شما باشد.

[ آينده ] | [January 11, 2004 9:24 AM ]


گرامي بائوبا:

رُْوح زنده‌گانیْ و ْزمین لرزهْ را ديروز در ْ فرهنگشهرْ با يادت خواندم.
پر مهر باشي!

-رضا

[ رضا ایرانی ] | [January 11, 2004 10:36 AM ]


پوريا جان درود

مرا بيش از اين شرمنده مدار که گر شعری بر دل‌ات می‌نشيند، تنها از هم‌آوايی جان‌هاست.

[ بائوبا ] | [January 11, 2004 11:47 AM ]


آينده مهربان درود

سواران سپيده در راه‌اند و چو نيک گوش فراداری، آوای گام‌های استوارشان را خواهی شنيد.
شب نمی‌تواند و نبايد جاودانه باشد.

[ بائوبا ] | [January 11, 2004 11:48 AM ]


رضا جان درود

نازنين؛ از اين که پريشانی‌های مرا شايسته بازخوانی يافته‌ای، بسيار سپاس‌گزارم.
مهرت افزون، روزگارت به زلالی چشمه ساران و پر روشنا باد.

[ بائوبا ] | [January 11, 2004 11:52 AM ]


مگذار باد پريشان كند، مگذار باد به يغما برد، از شانه هاي تو خاكستري كه از عصاره ي خون است، جنگل اي كتاب شعر درختي،با آن حروف سبز مخملي ات بنويس: مزارع متروك ! باران ، باران ( از برگزيده اشعار خسرو گلسرخي) بائوباي عزيز شعر زيبايت برايم تداعي ي شعرهاي خوب و جاودانه گلسرخي است ...

[ nazli ] | [January 11, 2004 12:29 PM ]


نازنين نازلی درود

تو خود تک گل ســـــرخ مهری و نوازنده‌ی سرود روشنا در اين تاريک روشن اندوه.
بنـــــــــواز ، هم‌واره بنــــــواز تا با نوای ساز تو و آوای من، همه‌گان زنده‌گی را شادمانه و مستانه برقصند.

[ بائوبا ] | [January 11, 2004 12:42 PM ]


با سلام خسته نباشید. حس خوبی دارید . اگر حس یا فکر خوبی وجود نداشته باشد یک جای شعر می لنگد.
پیروز باشید

[ خیال تشنه ] | [January 11, 2004 2:15 PM ]


دوست من ، کامنتهات واقعا عالی هستند و بسیار خوشحالم که نظراتت رو برام مینویسی. کامنتهات مثل شعرهات یه حال و هوای خاصی بهم میده. بسیار لذت میبرم وقتی می خونمشون. واقعا ممنونم دوست خوبم.

[ کاپیتان نمو ] | [January 11, 2004 6:02 PM ]


دوست دريا دل من درود

نوشته‌های پر اميد تو نيز نشان از رنگين کمانی روشن و رنگ رنگ در فردا هستند و بر دل می‌نشينند.

[ بائوبا ] | [January 11, 2004 6:21 PM ]


ولي شلاق اين ديگر بلايي ست


بلي اما تحمل کرد بايد

درست است اين که ... درد ناک ست

ولي ...

[ hakah ] | [January 11, 2004 7:20 PM ]


راستي خواننده آن فيلم با سيناترا ي کبير ارتباط فاميلي دارند

[ hakha ] | [January 11, 2004 8:04 PM ]


دوست من، ای صاحب آتش زير خاکستر، درود

تازيانه گرچه تن چاک چاک نمايد، اما مهرورزان را گرما و روشني دل نکاهد که:
هر که عاشق شد جفا بسيار بايد کشيد.

[ بائوبا ] | [January 11, 2004 9:41 PM ]


بائوبای عزيز،
چه شادم امروز با دوستانی اينچنين که يافته ام. خواستم فقط سلامی کنم... يک دوست تازه يافته (خوشحال می شم به خانه ام سربه زنی و مرا با کامنت هايت سرفراز کنی)
موفق و شاد و خوش باشی و همچنان پريشان!

[ مجتبی ] | [January 12, 2004 12:50 PM ]


سلام بائوباي مهربان...آيا به پايان خوامد آمد؟ خسته ايم از سرماي جان فرساي شب ظلماني...موفق باشيد و پانده

[ maryam ] | [January 12, 2004 2:35 PM ]


سلام من من هستم هستم دوست آینده .. با اون خیلی دوستم ...اولش اسمم از خودتونیم بود بعد شد من هستم و بعد من هستم خرس سفید ... خلاصه یک بازی سرخ پوستی رو شروع کردم ولی بعد وقت کم آوردم و دیدم خیلی سخته ... راستش از دستت ناراحت هم شدم چون دو یا سه بار بهت سر زدم ولی دیدم تو سر نزدی با آینده که حرف میزدم بهش گفتم بائوبا یکمی مغروره الان داشتم تو اینترنت میچرخیدم گفتم به تو هم سر بزنم و به هیچ وجه نمی خواستم کامنتی بگذارم ولی گفتم شعر به این خوبی لایق تحصین هستش اگر هم گوینده اش مغرور باشه واقعا از شعرت خوشم اومد و تحصین میکنم ببخشید که زیاد حرف زدم من دوست ندارم دروغ بگم بخشید که پشت سرت هم حرف زدم امید وارم موفق باشی

[ من هستم خرس سفید ] | [January 12, 2004 8:54 PM ]


نازنين مريم درود

بوی سپيده می‌آيد، شفق گل‌گون طلايه‌داران روشناست. شکيبا باش. شب رفتنی است.

[ بائوبا ] | [January 12, 2004 10:02 PM ]


خرس سفيد رنجيده درود

دوست من، اگر درست به خاطر بياورم، من چند بار به سراغ‌ات آمدم، اما بلاگ اسکاي مشکل داشت. پيش از نهادن اين پيام هم سری زدم و هم چنان نتوانستم صفحه‌ات را بگشايم.

[ بائوبا ] | [January 12, 2004 10:05 PM ]


بائوبای عزیز درود

از شب گفته ای ... هزیان های من را هم بشنو :

شب می ترسد
شب از من از تو می ترسد
شب از بیداری من و تو می ترسد
شب از یک چراغ کوچک حتی ، می ترسد
شب از ما می ترسد ...

[ محمد ( دلتنگ ) ] | [January 12, 2004 10:44 PM ]


پير مغانم آمد از مد و از ماه
پير عقابي بر كشاله تير
تير از بلور و بلوري از بلوغ
دارنده دو دنيا
اين گونه مهمان يك شب آدمي است
و به وقت
تا در رسد به هنگامه مكاني
كه خانمان خنياگران و ديوان است
سواره بر فكند هم برگ و هم بارو
هم رگبار رعشه و رنج را
پيمان شكنان را چه هوايي به هوهوي نشئگي است؟!
او كه پير من است
او كه برايد
اسب و سواري كو
كو كه به هوهوي نشئگي پيمان شكسته بود؟؟؟

[ سام ] | [January 13, 2004 1:46 AM ]


سام نازنين درود

دگر اسب و سواری بازنمانده است، چرا که سواران عاشق را با زنجيرهای گران در ميان ديوارهايی بی‌روزن، در بند کرده‌اند تا سرود سپيده ايشان به گوش کس نرسد.

[ بائوبا ] | [January 13, 2004 7:23 AM ]


دورود بر شما

[ hakha ] | [January 13, 2004 7:44 PM ]


بائوبا ي عزيز درود .....

[ nazli ] | [January 14, 2004 11:50 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو