باغ اندیشه
$نیک اهنگ --»»
$عصیان --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

January 7, 2004

تنها آوا

در سال‌های دورا دور
گفته بود کسی:
"تنها صداست که می‌ماند"
در اين ماتم‌سرا اما
سکوت است تنها آوا
در دل‌ام باز شد برپا
هزاران هزار غوغا
که می‌شکند هر آن
با يادی از يادها

دفتری می‌گشايم
دفتری پر ز نماها
يادگارهايی از
زمان شادی‌ها
دارند همه لب‌خند
عکس‌ها همه شادان
اين يک کنار آب
وان یک فراز کوه
وين يادگار جشنی
از پيوستن جان‌ها

عکس‌ها همه برگی
بی‌روح و سرد
در دل‌ام، اما
آتشی برپاست
شعله‌ای می‌افروزم
می‌سوزند همه شادمان
با شراره‌های سرخ
می‌رقصند صدها لب‌خند
بر خاکستری گرم

گرم شد، گرم
نشست آتش بر کف
چه باک از آتش
بسوزد همه سامان
چو نیستند جانان
که پا نهند بر آن
و نيست کنون هيچ لب‌خند
از پس قابی سرد
که بفريبد باز
بپاشد دگر بار اندوه
دردی چنين جان‌کاه

خانه و ديوارها
همه تاريک،همه سياه
مرده روح زنده‌گی
در سرزمين دل‌تنگی‌ها
دگر نيست لب‌خندی
دگر نيست شادی
رفت روشنا با شب
هرچند خورشيد پا برجا
شب هماره يار سکوت
این دل‌ حسرت زده
چه بسیار
پرهياهو، پرغوغا
باز ناله‌ی جغدی تنها
می‌آید از پس گورها

گور تنگ سينه
ای مامن همه رازها
باش پنهان‌گهی
بر همه رنج‌ها
دگر نيست هيچ آوا
و باز افسانه‌ی اندوه
می‌کند سخت غوغا
در پس سينه
این آینه‌ی بشکسته
که ریخته بر هر جا
هزاران هزار
خرده شیشه
تیز و برنده
از هزاران آرزوی مرده
در دل فروخفته
از این سرد دل
اين تنها
اين تا ابد تنها، تنها.

Baoba | 4:00 PM

Comments: تنها آوا

هر چند من شعر شناس نیستم.. ولی شعر های شما را دوست دارم، حد اقل اینکه ساده می نویسید و آدم می فهمد چه می گویید.. آخر بعضی ها از بس ساختار شکنی می کنند!!.. آدم نمی فهمد اصلاًه می گویند.. بعد اگر نگویی زیباست، حتماً خیلی خنگی!.. و نگاه عاقل اندر سفیه بهت می کنند... ولی با شعر شما این مشکل را ندارم:)

محمد جواد طواف | January 5, 2004 9:37 AM

محمد جان درود

نازنين؛ من خود نيز چو اين پريشانی‌ها ساده‌ام و تنها داستان سرگشته‌گی‌های خويش می‌نگارم.

بائوبا | January 7, 2004 10:11 AM

از عکس ها نوشته اي از خرده شيشه هاي برنده آينه ها و از آنچه گويي دردي مشترك است ! بائوباي عزيز ، شعرهايت را تنها نميخوانم ... شعرهايت را لغت به لغت ميشود حس كرد ... زلال زلالند واژه واژه هايت مثل قطره قطره هاي اين باران !

nazli | January 7, 2004 4:08 PM

... شراب خوبي خوب عزيزم. چسبيد به دل من خسته. ///

Aria | January 7, 2004 4:17 PM

نازنين نازلی درود

تو خود زلال‌ترين چشمه‌سارانی که دشت را سيراب مهر خويش می‌نمايی و در پی‌ات نشانی سبز بر جای می‌نهی.
آری، نازنين اين شعر ها، تنها به سبب هم‌سانی دردها و پريشانی‌ها بر آينه‌ی دلِ پر مهر و بی‌غبارت می‌نشيند.

بائوبا | January 7, 2004 4:52 PM

آريای نازنين درود

اين شراب چندی است که به تلخی نشسته است و با دُرد درهم شده است.
خسته نبينم‌ات خنياگر تنهای مهر، چرا که سرود و نوای شادمانه‌ی تو، تنها چراغ روشن اين بيابان برای ره‌گم‌کرده‌گان ديار تاريکی‌هاست.

بائوبا | January 7, 2004 4:56 PM

بائوباي مهربان و انديشمندم
سلام
قلمتان چنان اعجاز انگيز بر دلم نشسته که ديگر کلام منت شايد گويا نباشد .براستي ديروز بود کهمن در تصوير فروغ عزيز خيره شده بودم و در اين ياد بودم که تنها صداست که مي ماند .
در اين سرزمين تاريک و در اين ميهن تلخ کوچه ها همچنان تاريک و طاقها همچنان شکسته است .
گويا هزاران آينده در قلب ما شکسته است وسينه ما مامن اين رازهاست .
اما بايد در زندگي به نواي شادي رسيد و من از اينکه با راهنمايي انسان بزرگي همانند شما در راه شناخت اين راه هستم بسيار خوشحالم .
قلمتان سبز و هميشه پاينده باشيد

آينده | January 7, 2004 7:08 PM

متاسفانه این روزها فقط زهر دارم برای جامت ...پس پیاله ات را کنار بگیر...

زهرخند | January 7, 2004 10:17 PM

دوست خوب و زهرآگين درود

من خود اين روزگاران سخت تلخ‌ام و به پيش‌واز جامی شوکران می‌آيم.

بائوبا | January 8, 2004 12:04 AM

با ئوباي عزيز شعر هاي شما خيلي خيلي قشنگه و به دل ميشينه.

هميشه موفق و اينچنين خلاق باشيد و پيروز

فرشته مهر | January 8, 2004 12:23 PM

... صدايي که هميشه ميماني ! از اينهمه ترنم مهرباني و عاطفه ات شرمسار شرمسارم ... گياه وحشي کوهم نه لاله در گلدان ، مرا نوازش و گرمي به گريه ميآرد ... مرا به گريه ميآر ( ژاله اصفهاني ) ......

nazli | January 8, 2004 6:08 PM

با درود/
بسيار زيبا/
جاري باشيد

amir amiri | January 8, 2004 7:34 PM

سلام. بالاخره پرواز کردم....گرچه سخت بود ولي لازم بود ... مرسي از لطف هميشگي ات

shaaparak | January 8, 2004 9:15 PM

بائوباي مهربان
سلام
مرا ببخش که کنون پيامم را که ديدم شرمگين شدم .آينه را آينده نگاشته ام و چندين اشتباه ديگر که با بزرگواريت مرا خواهي بخشيد .چنان نوشته ات با روح است که گاهي دستان ادمي در شور نوشتارت غرق مي شود.
قلمتان سبز باد.
راستي بائوباي مهربان کاميار فرزند اصلي فروغ نبوده است .اين سوالي بود که مدتها در ذهنم بود

آينده | January 9, 2004 6:07 AM

آیا این اشعار واقعا یک زندگی نامه در قالب واژه هاست؟؟؟

کاپیتان نمو | January 9, 2004 2:30 PM

دوست دريايی من درود

مگر زنده‌گی خود يک شعر بلند نيست؟
گرچه هم‌واره گوشه‌ای از اين شعر، که بنابر حال آن دوران تلخ يا شيرين بوده است، را بيش نخوانده‌ايم.

بائوبا | January 9, 2004 4:27 PM

اري دوست نازنين زندگي لحظه هماوردي مردان مرد است مقاوم چون البرز کوه چون سبلان قهرمان، اريایي دلير باش

سام | January 10, 2004 2:52 AM

خواستم آينه را بشکنم... تا مرا بياد من نياورد... چيزي به چيزي خورد... و چيزي شکست... آينه برجاي بود... و من با هزاران چشم در آن مي‌نگريستم...

رامين | January 10, 2004 1:54 PM