روح زندهگانی
نازنين دخترک تنها
نترس از زوزه باد
ملرز از غرش رعد
پدر در زير آوارست
نوازشگر دستاناش
به همراه خروارها خاک
دگر نيست گرمای مهر
دستان خشک مادر
هميشه چاک چاک
از شستن رخت
نترس از نالهی باد
نترس از سايهها در شب
ترا دادند بشارت
ببند پيوندی
که باشی بيش از نه سال
خدا دادت توان
برای بستن پيمان
که خواهد آمد مردی
شبات را باشد همره
بباشد ترا فراوان مژده
دگر نيستی تنها
که اين است ديگر
دميدن روح زندهگانی!
هيهات! هيهات!
نباشی زين پس
هيچگاه تنها
به مسلخ، نه به مطبخ
که گردی همسری
سختکوش، همراه
که باشی زين پس سرگرم
ميان مطبخ، بر سر تشت
چه خوش باشد نرفتن
بر کلاس درس
چه نيکوست ندادن بازپس
درس استاد
ترا باشد بشارت
نترس ديگر از شب
از تنهايی
که خواهی داشت
به هنگام شب
جای عروسک
گرامی همسری
که اين است روح زندهگانی!
نترس ديگر از شب
از نالهی باد
از غرش رعد.
نمیخواستم دگر از درد زمين لرزه بنويسم که دلها همه از اين رنج خونين است.
اما دیشب ديدم که سيمای دروغگويان بیشرم، با شادمانی از بازدميدهشدن روح زندهگانی در بم سخن میگفت. دخترک چهارده سالهای را از بازماندهگان زمين لرزه نشان میداد که در ميان خرابهها پيوند ازدواج میبندد.
دخترک بیچارهای که برای گريز از ترس زوزههای باد در تنهايی شبهاي پسين، آغوشی را برای پناهبردن نمیبيند. چرا که دگر هيچ کس نيست که نفس آراماش در چهار ديوار خانه بپيچد و آراماش نمايد. ترس از تنهايی را با همدمی جستن میخواهد، کنار زند. چه بسيار خواهند بود که پس از وی، که تنها چاره را در چنين پيوندهايی ببينند و به جای درس و مدرسه در پستوی آشپزخانهای و در کنار گهوارهی کودکی در نوجوانی اسير گردند.
آری، برای پيشگيری از زمينلرزه که کاری نمیتوانستند کرد.
برای کاهش پیآمدهای آن کارها می توانستند. اماگرمای بستر و بزرگی کيسه اجازه نمیداد.
برای رويارويی با پیآمدهای آن نيز هيچ نکردند.
تا مردمان ساده و مهربان و خوشدل هستند، بزرگان را چه به اين کارهای کوچک؟
تا کشورهای ديگر و سيل کمکهای ايشان هست، چه نياز به جنبيدن و از پيش چارهای انديشيدن؟
تا دستی برای دراز کردن و از اين همه کمک ربودن هست، چرا دستی برای ياری بلاديدهگان دراز کردن؟
تا چه هنگام بايد بنشينيم و تنها ببيندهای بر اين همه بیداد باشيم؟
تا چه هنگام دست همت در آستين وحشت پنهان بايد داشت و چشم به در دوخت تا دست ياریگری از برون باز رسد؟
اگر به اميد همسايه نشينيم، تا ابد در اين تاريکی چشم به در دوخته خواهيم ماند.
وای بر ما!
هيهات! هيهات!
سلام دوست مهربان...خيلي خوشحال شدم که به من سر زدي ...از حقيقت گفتي وچقدر زيبا گفتي...از دخترک تنها گفتي که اکنون تنهاترين است...شعر زيبايي بود...براستي تا چه زماني بايد بنشينيم و براي اين دردها جشن تولد بگيريم؟دندان صبر بر جگر بنهيم وخاموش نشينيم؟سبز باشيد و سربلند
مريم | January 5, 2004 3:02 PM
..بلرزان دو رو را...دو رو را ...دو رو را.
زهرخند | January 5, 2004 8:40 PM
... بائوباي نازنين درود برتمام عاطفه پاک و زخمي ات ... ميدانم / خواندم و ديدم و بسيار غمگينم کرد ..................... گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست ..............
نازلي | January 6, 2004 11:29 AM
نازنين نازلی درود
شماری از زخمها آن چنان عميق است که دگر نيازی به سخن گفتن از آنان نيست، چرا که هر کس به راحتی زخم را که تا چاک استخوان نمايان است، به چشم میبيند.
Baoba | January 6, 2004 12:55 PM
افسوس... درديست بزرگ...
رامين | January 6, 2004 1:37 PM
.... بائوباي مني تو. خوبي نازنين؟ چه خبر؟. من هنوز هم آواز خوان مهر ورزي هستم و دوست داشتن. هنوز مي خوانم و مهر مي ورزم. گر چه خسته ام؛ ولی مي خوانم. ///
Aria | January 6, 2004 5:50 PM
این شوهای تلویزیون لاریجانی دیگه داره اون ته معده ام رو هم بالا میاره !
لیلا | January 6, 2004 8:58 PM
دورود
تا ابد در اين تاريکي ....
آري دوست خوبم در اين تاريکي خواهيم ماند
مگر نمي گويند تاريخ تکرار ؛ تکرار است
امروز کسي به مانند آريو برزن ؛ پاپک خرمدين ؛
افشين ؛ بودلف ؛ يعقوب ليث صفاري ؛ ابومسلم خراساني ...
مردي اينچنين ميانه ميدانم آرزوست
hakha | January 6, 2004 10:26 PM
دخترک با لباسی نا مناسب در آن سرمای کویر با انگشتان کوچک خویش حاک را کنار می زد گریه می کرد زجه می زد بهانه می گرفت اما این بهانه بهانه گم شدن عروسکش نبود به دنبال مادرش بود.... عروسکش را به او خواهند داد اما مادرش را !!
hajinapelon | January 7, 2004 1:57 AM
درود به شما دوست گرامی .ممنون که سرزدی. دوست من خیلی حرفها در دل دارم که نمی توانم بنویسم .در دل من چیزی است که در خفقان قرار گرفته و بخاطر نبود آزادی نمی توانم بیان کنم وبنویسم ....پاینده باشی
آرین اولادقباد | January 9, 2004 10:04 PM
شعر زیبای بود...کمی تلخ.....تیز و برنده....مرسی
غیر | January 10, 2004 2:45 AM