ای مرگ
ای مرگ سخن دارم
از تو دل من خون است
گم کرده ره و گيجی
اين کار چرا چون است
ای مرگ نفس گيری
تو لايق زنجيری
چون باز به پروازی
تو دشمن آوازی
ای مرگ نمیدانی
آيين نفس کشتن
رو جان بدان را گير
بهتر چه از اين گفتن
ای مرگ نمیبينی
از دايره رندان
اين شهر شده خالی
ای مرگ مگر کوری
اين طايفه دزدان
در شهر همه باقی
ای مرگ چرا اكنون
در فصل خزان عشق
از روی زمين بردی
يكتا نفر عاشق
ای مرگ چرا اكنون
در وقت افول ساز
از شهر وطن بردی
مرد همه تن آواز
ای مرگ نمیبينی
از دايره رندان
اين شهر شده خالی
ای مرگ مگر کوری
اين طايفه دزدان
در شهر همه باقی
رو جان بدان را گير
بهتر چه از اين كاری
سلام بائوباي عزيز. اما من مرگ را دوست دارم.. نمي دانم چرا با انديشيدن به مرگ آرامش مي يابم!!
روح تشنه | January 1, 2004 2:50 PM
روح تشنهی جوينده درود
گر از دفترچهی بستهی سمت چپ، شعر بايد رفت (۲۸ اکتبر) و آوای باد (۱۱ نوامبر) را بازخوانی، خواهی ديد که مرگ را هرگز کمتر و يا تلختر از زندهگانی ندانستهام. ولی نازنين در زير آوار ماندن و همه چيز و همه کس از دست دادن تمامی مردمان يک شهر را نتوان با چنين ديگاهی نگريست.
از سوی ديگر، چو نازنين پارهی دلی از ميان ما میرود، دل پاره پاره بر خويش به زاری و شيون مینشيند و نه بر راهی.
بائوبا | January 1, 2004 4:55 PM
سلام من از اين سايتتون خيلي لذت بردم موفق باشي
amirmail | January 1, 2004 7:49 PM
بسیار زیبا بود. مثل شعرهای خودت.
کاپیتان نمو | January 2, 2004 12:48 AM
شعر قشنگی بود..
محمد جواد طواف | January 2, 2004 12:51 AM
بائوباي گرامي
بايد اين آتشگه ديرنده پابرجا را دميد تا در ميهن زرتشت هرگز اين آتشگه خاموش نشود
بايد اميد داشت و با لشكر ياس جنگيد كه ضحاكان مي خواهند ما را از زندگي مايوس كنند و وظيفه شيطانيشان را با مدفون كردن ما انجام دهند كه اكنون شيطان بر ضحاكان لبخند مي زند و زمين همچنان بر خود مي لرزد كه چرا مردم كهنه ديار بايد در پس قرنها دذر فقر باشند و ضحاكان سرمايه آنان را هميشه به ساختن كاخهاي نمرودي به كار برند
آتشگه هميشه زنده است و آشو زرتشت حافظ اين آتش است من نيز امشب با روشن كردن شمعي شان مي دهم كه ما هميشه به ياد اهوراييان خفته در خاك هستيم
آينده پيش رو | January 2, 2004 1:02 AM
من به دستهاي مرگ بوسه ميزنم.
دوستت دارم اي آرامش بخش
اي نوازش گر
فرشته مهر | January 2, 2004 12:12 PM
نازنين فرشتهی مهر درود
گاهی سادهترين کار، پاک کردن صورت مسأله است. ماندن و جنگيدن سخت است و گر بخواهی عروسکوار زندهگی کنی، بار سفربستن و برای هميشه رفتن راهکار سادهای است. اما، جنگيدن کار مردان است. آيا تسليم شدن و رفتن و پاک نمودن مشکلات را به جای حل آنها بر میگزينی؟
آری، میتوان کرمی بود و در زير خاک روی پنهان کرد.
بائوبا | January 2, 2004 1:35 PM