زمین لرزه
شب آرام بود و خاموش
میشکست سکوت شب را
آوای سيرسيرکی
خيابان سرد و تاريک
کوچهها خالی
در ميان خانهها
اما
گرم میکرد
چراغ نفتیای
اين جا و آن جا را
وه که آغوش بستر
چه گرم بود و شيرين
فکنده بود سایه
خواب نازی بر همه
به تاريک روشن بامدادان
پيرزن برخاست
خفته بودند کودکان
نشايد بيدار کرد
که رحمان است او
ببخشايد آنان را
که شيرين است خواب
دير میشد
بايد نماز بر پا داشت
و ستايش کرد آفريننده را
که جان داد و سلامت
خوشی و ناخوشی
و هم اوست سزاوار ستايش
تنها اين مهربان مهربانان
با آب سردی
که میبُرد خواب را هم راه
بشست سر و دستان
که دست میشويم از دنيا
از فرق سر تا پا
ناگهان
لرزهای افتاد بر زمين
گواهی میدهم که نيست جز او
سقف سست فرو ريخت
سپیدین چادری
سرخ شد
گل گون شد سجاده
در فضا گسترد
فرياد پيرزنی
اما
خاموش ماندند کودکان
کوچه شد پر فرياد
پر ناله
شيون میزنند مردان
که ماندهاند همه دردانهها
پدر، مادر
همه جانان
به زیر تير بشکسته
میان آوار فروريخته
آوای ناله میآيد باز
ز هر گوشه، وز هر سو
وز ميان خاک
کجاست دستی
که برخيزد به ياری
که زندهاند برخی
در ميان خاک و سنگ و خشت
ای وای! ای وای!
آوای نالهها
میآيد ز هر گوشه
زخم و خون و خاک
درهم ريخته است بر کوچه
نخلها سرشکسته
نخلها سوگوار
که نخل را بشکست کمر از درد
کجاست مهربان دستی؟
که بيرون آورد
اسيران آوارها
کجاست پوشش گرمی
کجاست مهربان دستی؟
که بنشيند بر سر طفلی هراسان
که ديگر نيست مادر
پدر رفت همراه شب
شب سرد کوير
باز میآيد دوباره
نايستد دگر هيچ کس
به نمازی شکرانه
که مصيبت را نباشد
جای هيچ، جز مويه
کجاست مهربان دستی؟
که باز است در راه
شب سرد کويری
دگر نيست سرپناهی
اجاقی نيست روشن
سکوت هم رفت با دیشب
با زمين لرزه
کجاست آن مهربان مهربانان؟
چه شد آن مهربان دستان؟
چرا خشم خداوند؟
چرا قهر طبيعت؟
چه کردند اينان؟
که ايستاد زمين از لرزيدن
ولی
میلرزند همه کودکان
در ميان کوچهها
کسی نيست برگيرد از زمين
تن خاموش مانده پدر را
تن درهم پيچيدهی مادر را
که بوی لاشه و زخم و خونِ بسته
میآيد ز هر جا
با بوی خاک
با رنگ درد
به هم آغشته
تن اين چند بازمانده
گريان و داغديده
هنوز میلرزد سخت
هم از درد و رنج
هم از سرما
کجاست آن مهربان دستی
نهد مرهم بر زخمی
زداید خاک از چهره
بپوشاند تن سردی
در این سرمای بی پایان
در اين شب سرد کويری
در اين درد بازار
که هرگز ندارد پايان
لرزه بر اين تنها
کجاست آن مهربان دستی
که باز آرد اميد زندهگانی؟
درود بر تمامی نازنين دوستان
گويا، اشکال اين دفتر و پيامگير هر دو، برطرف شد.
Baoba | December 29, 2003 3:21 PM
:( کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد...
زهرخند | December 29, 2003 6:10 PM
آری زمین لرزید لرزیدنی سخت که کمر انسان خاکی را شکست کاری نمی شود کرد خرده ای نمی توان گرفت او از خود مایه گذاشته است این بار خواسته تکه هایی بیشتر را به سوی خود بازگرداند و البته سریعتر و یکمرتبه شاید با این کار انسانیت بیسدار شود بیشتر قدر کالبد خویش را بشناسد
شاید بی لیا قتی ها سرشکسته شوند....
hajinapelon | December 30, 2003 1:32 AM
بائوباي عزيز سلام. نمي دونم از شدت غم و ناراحتي چي بايد بگم.
هيچ وقت انقدر احساس بد بختي نمي کردم
شعر با احساسي نوشته بودين
فرشته مهر | December 30, 2003 3:46 AM
سينه مالامال درد است، ای دريغا مرهمی!
بائوبا | December 30, 2003 8:45 AM
بائوی عزيز کامنت قبلی شما را من نيز نخواندم.. اشکال از همان پپام گير بوده. شعرتان ياد آور دردی بس بزرگ است که مادری مرگ تنها امیدان زندگیش راببيند و خود زنده بماند. بعد از آنها برای چه زنده است و به شوق که نفس می کشد؟ و چه غم انگيز است دچار مرگ تدريجی شدن. يا همه با هم يا هيچ کس..
روح تشنه | December 30, 2003 2:53 PM
بائوباي عزيز سلام
اين پيامگير من اسباب شرمندگي من شده است .
بيش از ۵۰۰ کاراکتر نمي پذيرد . مگر اينکه ۱۰ دلار ناقابل
پرداخته و درستش کنيم که اين هم چون امکانش اينجا فراهم نيست نمي شود ... به هر حال چاره اي ندارم که فعلا با همين بسازم ... چيزي نمانده است که من هم دات کام شوم ... شايد يکي دو ماه ديگر ...
شعرت هم چون هميشه زيبا بود و اين بار بسيار دردناک
باز هم من را ببخش
شاد باشي
محمد ( دلتنگ ) | December 30, 2003 9:53 PM
... بيا هميشه ... براي هميشه! با خطي به رنگ باران و لهجه خيس باران ، با روحي كه ميدانم به زلالي بارانست! بنويس به همين شفافيت و لطافت و راستي .... به اميد رنگ پرتقالي دوباره شهر بم!
نازلي | December 31, 2003 1:22 PM
باصوباي عزيز
سلام
مرا ببخش كه تا الان نمي دانستم شما آن شعر را در مطلبي جديد وارد كرده ايد گويا تغييراتي هم بر آن افزوده ايد .راستي دلم گرفته است هوا بس دلگير است اما كنون وظيفه ماست كه بر روحيه دادن به صدمه ديدگان پيشقدم شويم .بايد به بيمارستانها رفت و دست مهر را به سوي صدمه ديدگان گشود و با محبت كمي از آلام آنان را كم كرد
آينده | December 31, 2003 3:41 PM
پیمانه لبریز از درد است ! دیگر چه باید گفت ؟
لیلا | December 31, 2003 4:45 PM
براستی آن دست مهربان کجاست؟ همه محتاج اون هستیم.
کاپیتان نمو | January 1, 2004 12:08 AM