کدامين دل
در باغ گلی بزرگ و عطرآگين
در ميان پردههای رنگ رنگ گلها
در مهای روشن و رويايی
شناور در نسيمی خوش
سرشار از عطری مستی بخش
شراب ناب گلبرگها
در ميان روياها
پرواز کنان در ابرها
با بوی تو نازنين
تگ گل تمامی بوستانها
می نشيند در رويا
شيرينی خيال تو
نازنين گل صد برگ
حسرت تمامی ديدهها
درازمیکنم دستی
به صد تمنا
تا بنشيد بر پوستات
آن لطافت رويا
مخمل نرم گلبرگها
میکشم نفسی
تا پرکنم مشام
از عطر ناب
نازنينترين گلها
نمیرسد دستام
نمیرسد بویی
در حسرت چيستی؟
افسون چنين گلی
برده است هزاران دل
بر تو ندهند هيچ
حتی خاری خرد
اين گل تمنای هزاران دل
دست برکش
نشايد هرگز
دستانی چنين خشک و زبر
بر تن اين گل
مشام ناچيزت
به چنين عطری
سزاوار نشايد
تمنای گلخانه دارد
خود اين گل
خو کرده است
به دستان نرم و نازک
دست برکش
چشم بربند
دست پس میکشم
چشم فرو میبندم
آرزو در دل نهان میدارم
سينه گور آرزوهاست
چشمهی مهرست اين دل
اما
نازنين گل من
نه
نازنين گل دگران
بمان برای دستان نرم و لطيف
نشايد مرا چنين گلی
نشايد ترا کرد نهان
در گلدانی گلين
بیرنگ و بینما
بنشين هم چنان به باغ
در ميان هزاران نگاه
مشتاق و آرزومند
در ميان دستانی
خواهان و پرنياز
گر خوشآيند توست
بمان با آرزومندان
میدانم که خوشدلی
با پروانههای رنگ رنگ
که گردند بیتاب و بیقرار
بر آن رنگين گلبرگها
دلشاد باش با پروانهها
که خو کردهام من
به آرزو کشتن
به تنهايی، به حسرت
خو کردهام من
به نهان کردن در گلو
بس خارها
به اشکهای گريزان
که میگريزد حتی
رويا و خيال
از درون دل سوخته
از ميان آتشها
می سوزد رويا
میسوزد خواب و خيال
خيالهای خام
در ميان اين آتش
سينهای شعلهور
پر شرر
فروبندم زين پس چشم
فروريزم در دل
آرزوی نازنين گلی
بر زبانم ننشيند دگر
مهر، افسونگر واژهها
آن کلام سنگين
دشوار و پربار:
"دوستات میدارم"
در نهانخانهی دل
در گور آرزوها
در ميان حسرتها
مینشانم ياد تو
نازنين گل
حسرتِ همه باغها
نازنين گل صدپر
ای رشکِ همه گلزارها
ای عطر و بوی تو
جادوی همه جانها
چشم فرومیبندم
مینشينم در حسرت و آه
در آتش آرزو
میکشم آرزو در دل
آه! کدامين دل؟
کدامين دل؟
پس کامنت من چی شد. تا همين چند ساعت پيش همينجا بود. نکنه خودشو جائی قايم کرده؟
فرهاد | December 12, 2003 9:00 PM
دوستان!
از بابت مشکلات اين چند روزه به شدت پوزش ميخواهم.
به اميد خدا روزهاي آينده آفتابي خواهند بود
Baoba | December 16, 2003 5:26 PM
بائوباي مهربان درود
در اين مدت كه سايه بر نوشته هايت نشسته بود ما در سرمايي تلخ فرورفتيم وسفيدي صفحه اي كه پديدار ميشد بسان برف سرد و لرزناك بود.
خوشحالم كه خورشيد كلامت دگر بار بر ما مي تابد .خوشحالم كه شراب كلامت بار ديگر ما را سرشار از مستي مي كند
آينده | December 16, 2003 6:53 PM
سلام چند روزي نمي شد سايت شما رو باز کرد واقعا واسه نوشته هاي شما دلم تنگ شده بود خيلي زيبا بود
pooria | December 16, 2003 9:49 PM
سلام چند روزي نمي شد سايت شما رو باز کرد واقعا واسه نوشته هاي شما دلم تنگ شده بود خيلي زيبا بود
hajinapelon | December 16, 2003 9:51 PM
دوست عزيز و خوش ذوقم اگه امکان داره به وبلاگ حاجي ناپلئون در وبلاگ زيبايتان لينک بدين
راستش من به طرز تفکر خواننده ها خيلي معتقدم
سپاسگذارم
hajinapelon | December 16, 2003 9:56 PM
درود و سلام بائوباي نازنين ... روزها بود كه همچنان رايحه گل سرخ قصيده ات در هر بار آمدنم مشام روح را نوازش ميداد بي آنكه دوباره بتوانم نوشته لطيفت را بخوانم ! برايت نوشته بودم كه قصيده خوش رايحه و رنگت ، برايم قصه مسافر كوچولو و گل سرخش را تداعي ميكند و زماني را كه براي اهلي كردن گل سرخش در سياره كوچكش صرف كرده بود ، برايت نوشته بودم درهمان چند خطي كه امروز ديگر نيست ! كه اگر ترنم قصيده ات را بر آن گلزار بباراني... خاك خيس باغ پر از گلبرگهاي سرخ مرطوب خواهد شد.....
nazli | December 17, 2003 9:15 AM
سلام من از دوست مشترک آینده . فرشته مهر و تنها هستم . تازه اومدم از وبلاگ آینده تو رو پیدا کردم نوشته ات رو خوندم خیلی خوب بود ولی به نظر من گلی که عطرش رو از کسی بدلیل خشن بودن دستانش دریغ کنه گل نیست یه خار خوش رنگ و بو هستش نه گل .... نمی دونم چرا همه از دوستانشون گله دارند از نوشته تو من این طور فهمیدم که تو هم از دوستات دلخوری ولی میدونی ... هیچی ولش کن بهم سر بزن و راجع به آخرین نوشتم و نوشته خورشیدم نظر بده ممنون میشم سعی میکنم بیشتر بهت سر بزنم نمی دونم چرا نوشته ات بدلم نشست اگه بخواهی می تونم برات لینک بدم
من هستم | December 17, 2003 6:04 PM
دوست عزیزم ، باید بهت تبریک بگم با این طبع شعری که داری. چی بگم که بسیار لذت میبرم و بارها در آفلاین می خونم. پاینده باشی.
کاپیتان نمو | December 17, 2003 7:06 PM
عزیز: جملاتی که در وبلاگ نوشتم متعلق به من نبود و من نقل قول کرده بودم . اما چرا شما عشق را سرابی بیش نمی انگارید و چرا آن را در میان کتابها و نوشته ها می جوئید؟ عشق همیشه بوده و هست و خواهد بود چرا که اگر جز این بود اینک هیچ اثری از آن یافت نمی شد. از عشق های زمینی می توان به عشق های ناب آسمانی رسید. می دانم که عشق ترجمان درد است اما می تواند شیرین باشد و ابدی... و اگر به وصال انجامد و با ارضای غریزه بمیرد عشق نبوده است شهوتی حیوانی بوده اما همین وصال می تواند مقدمه ای باشد برای یکی شدن ، نیرومند تر شدن و طی نمودن راه های کمال با کمک یکیدیگر... و سرانجام یافتن خدا ... و چه شیرین است این یافتن که چرا که تنها نیستی و چشیدن لذت را با قسمت نموده ای. عشق فقط با پشتوانه یک نیروی عظیم درونی که می تواند خدا باشد یا هر آنچه برای انسان مقدس است می توان به اوج رسید ... و آن زمان است که مرگ سرابی بیش نیست برای ادامه دادن و پیوستن به هر آنچه از انسان برتر است. به عشق ایمان بیاورید تا آن را دریابید. اگر اینطور نیست انسان سرگشته و رمیده در جستجوی چیست؟؟ پس آرامش و نیاز ما را چه چیز رفع می کند؟؟ به هر آنچه که رو کنیم برای به دست آوردنش رد پای اشتیاق را می توان دید که بی شوق هیچ عملی به انتها نمی رسد و تمامیت وجودی ندارد. حتی زمانی که منکر آن هستیم هست ... کافیست با چشم دل نظر کنیم....
ممنون به خاطر اينکه به نزد من هم مي آييد. بارها من هم آمدم اما متاسفانه صفحه باز نشد.
روح تشنه | December 18, 2003 1:03 AM
مثل همیشه زیبا و پر احساس راستی این شعر ها رو خودتون میگین ؟
hajinapelon | December 18, 2003 12:35 PM
با ئوبا جان اگر برايتان ممکن است به وب لاگ حاجي نا پلئون لينک بدهيد راستش من به نوع نگاه خواننده خيلي معتقدم سپاسگذارم
hajinapelon | December 18, 2003 12:40 PM
.... بائوباي عزيز. من هنوز حالم خوب نشده. رمق ندارم. دارم کم کم .حون مي گيرم. نظر که فعلا نمي تونم بدم. بي حال بي حالم. سرماخوردگي مزخرف داغون کرد مرا. ////
Aria | December 19, 2003 6:09 PM
بسیار زیبا بود.. مینشينم در حسرت و آه
در آتش آرزو
میکشم آرزو در دل
آه! کدامين دل؟
کدامين دل؟
...
نمی دونم فیلم شبهای روشن رو دیدید یا نه؟
آنگاه عاشقید که: وصل و هجران، درد و درمان، کفر و ایمان برایتان یکی گردد. و از نام و نشان، سود و زیاد، آه و فغان و اظهار به آن درگذرید.. چنین و چنان را و خیال دیگران را رها کنید.. همین که آنقدر لایق گشتید که عاشق بشوید و اجازه یافتید که عشق بورزید، شما برگزیده خاص هستید.. صابر باشید که عشق یقین است و گمان نیست و چون راه به یقین بردید واماندید.. ...... این رو امروز یکی از دوستانم تلفنی برام خوند!
محمد جواد طواف | December 20, 2003 7:13 PM
نازنين دوستان من درود
بدرود را در هنگام سپيد بودن برگهای اين دفتر نگاشتم و زمان چاپاش را از پيش بدان دادم و به سفر رفتم.
گرچه دسترسی نداشتن به اين دفتر، پيامهای پرمهرتان را بیپاسخ نهاد، ولی از مهرتان سپاسگزارم.
همان گونه که نوشتهام گاهِ دل برکندن و گسستن، هر چند بسی دشوار و جانکاه، فرا رسيده است که سرما در جانام سخت بیداد مینمايد. نازنين گلی يک بار گفت که چون دلاش به درد آمده است و تاب درد بر دوستان پاشيدن ندارد، دفتر خويش را که بازیچهی شيريناش بوده است، میبندد. من نيز از اين دفتر به همراه تنها دلخوشی خويش، دل میکنم که نازنين دوستان مهربان را اندوهگين خواستن، رسم دوستی نيست.
گر برگي در دفتر زندهگی بازمانده بود، روزی دگر باره بازخواهم گشت و از پريشانیهای اين جان سرگشته باز خواهم نوشت.
دلشاد و شيرين کام باشيد.
بدرود.
نقطه. پـــــــــــــــــــايـــــــــــــــــــــــــــان
بائوبا | December 24, 2003 4:56 PM