وای بر ما
گلهای زيبا و دلفريب
غنچههای ناشکفته
دست ناخورده
گلبرگهای لطيف
نرم و دلربا
همه عطرآگين
همه زيبا و خواستنی
شرمگين و سر به زير
در باغچههای حقير
با خاکی سترون
پيچيده در پوششی مندرس
اما
از پس اين جامهی مندرس
فرياد میدارد
زيبايی و عطرشان
مردی میآيد از راه
مردی با چهرهای کريه
شکمی آماس کرده
دندانهای زرد و سياه
با دلی سياه و تباه
با زبانی چرب
مینگرد با چشمانی ناپاک
خريدارانه گلها را
جامهات مندرس است
حيف از تو و اين همه عطر
حيف از اين همه لطف و زيبايی
اين باغچهی حقير
ترا نشايد
ترا به باغ بهشت
نشستن بايد
با من بيا
تا به خوشبختی
به سيم و زر
به جامههای رنگارنگ
به خوراکی خوشگوار
ترا رهنمون شوم
در دور دستها
در باغ بهشت
برای تو کاخی ساختهام
کاخی با شکوه
که چنين گلی را شايد
شکمهای گرسنه
جامههای پاره پاره
اشتياق به خوب زيستن
داشتن، پوشيدن
چشمهای بينا را نابينا
و دل را گمراه میسازد
گلهای ناشکفته
با گلبرگهای لطيف
رنگ رنگ
سرخ، صورتی، سپيد
با لبی خندان
بر بال پرندهی خيال
روانهی بهشت
مردان سيه چرده
با شکمهای برآمده
دندانهای زرد و سياه
با جيبهای پر پول
با چشمانی پر هوس
گلهای پيچيده در زرورق
زيبا و دلربا
نرم و نازک و لطيف
خوشبوی، خوش خرام
خواستنی، هوسناک
بسترهای مجلل
تب و تاب در هم پيچيدن
گلبرگهای مچاله
گلهای پژمرده
مردان خندان
گلهای بیبو، خشکيده
مردی با شکم ورآمده
جيبهایی آماس کرده
خندههای کريه
گريستن بیاشک
پايان روياها
نه گلی، نه باغ بهشتی
بيماری و زردی
نوميدی و سرخوردگی
مردان خندان و راضی
گلبرگهای له شده
گلهای پرپر
مردی با خندههای کريه
جيبهای پر
....
وای برما
وای برما
برای دخترکان ايرانی که آنان را با رويای بهتر زيستن و وعدهی کار پردرآمد فريفتند و به تنفروشی و بردهگی بردند و در شيخنشينها روزگاری جهنمی دارند.
وای بر ما
بائوباي مهربانم
من نظرم از نوشتن اين مقالات چيز ديگريست .مي داني من به مبحث 100 ساله تراژدي دموكراسي در ايران پرداخته ام
و نظرم اين است كه تمامي آزادگاني كه در ره ميهن جان فدا كردند زنده اند كه گر چنين نباشد واي بر ما
آينده | December 4, 2003 2:58 PM
.... تاريخ نکبت بار اسلام از همون روز اولش همين بوده عزيزم. ضد زندگي بودن. من؛ عربي اش را دارم. تا اون .حا که مي دونم فارسي اونم انگار هست. نشر سروش در آورده.: کتاب » الفتوح «. حتما بخر و بخون. عمق فا.حعه را اون .حا بهتر درمي يابي. ///
آبشار گواراي مني تو. بائوبا .حان.
Aria | December 4, 2003 2:58 PM
بائوباي مهربان
حالم از اين زندگي به هم مي خورد حالم از اين جامعه به هم مي خورد .گويا خدا نيز چشم اميد از اين جامعه بسته .مادري با شلاق پسر مي كشد پدري سر دو دخترش را به خاطر بيماري رواني ميبرد .تهران شده لجنخونه هر چي لجنه تو ماشينا نشستن و به خواهرشون هم رحم نمي كنند .دنياي وبلاگ را ديده اي مي گويند كه سايتهاي غير اخلاقي اصلي را حكومت كثيف حاكم پشتيباني مي كند .اين خبريست كه در سايت فيلتر شده گويا موجود است .جامعه غرق در تباهيست جامعه غرق در كثافت
تنگ غروبه خورشيد اسيره
مي ترسم امشب خوابم نگيره
سياهيي شب چشماشو باز كرد
ستاره من تو رو صدا كرد
آينده | December 4, 2003 3:45 PM
آيندهی مهربان درود
دوست من؛ من باز هم بر سخن خويش دربارهی وابستهگی جنبشها به يک فرد و از هم گسستن تمامی آن با دربند شدن يا کشتهشدن وی تاکيد مینمايم. اگر قهرمانپرور و بتپرست نمیبوديم، اکنون چنين درمانده و ناتوان از واکنش نسبت به گسترش سياهی و برباد دادن آب و خاک و آبرویامان نبوديم. تا بتپرست و بتساز باشيم، جز اين نخواهد بود.
بائوبا | December 4, 2003 4:59 PM
آريای انديشمند درود
مرا با تاريخ اسلام چه کار؟ من يک ايرانی و از نسل کاوه و آرش و آريو و سورنا هستم. بايد داد خويش از دشمن پلشت که بیوطن و بیهويت و بیآبروی است و مرا نيز بیوطن، وابسته به آن تازيان پلشت و بیهنر میخواهد بازستانم.
اين سياست درهم شکستن غرور ايرانيان است که با بخشش آب و خاک و منابع زيرزمينی و دختران اين ديار به اجرا درمیآيد. اگر سربلندی و افتخار و غرور و تاريخ خويش را از دست دهيم، دگر جز آدميانی گمگشته و خودباخته و سرگردان بيش نخواهيم بود. وای بر ما اگر ساکت بنشينيم و سر در برابر چنين ضرباتی به زير اندازيم.
بر دلسياهاشان داغ پيوستن به اتحاديه عرب و پدران تازیاشان را خواهيم نهاد.
بائوبا | December 4, 2003 5:10 PM
بايوباي عزيز درود .من از ۱۴ يا ۱۵ سالگي که فهميدم چه بلايي بر سر ايران امده مرتب تقريبا هر چند يک روز يک بار زير لب ميگويم ما قادسيه را باختيم ولي هنوز جنگ را نباختيم
sam | December 4, 2003 8:11 PM
سام نکتهدان و همدل درود
آری دوست من؛ ما تا در دلهامان مهر ايران و در رگهامان قطره خونی هست، هرگز بازنده نخواهيم بود. چهارده سده تلاش و کوشش نمودند تا فرهنگ و هويت ما بدزدند و آيين تازيان جایگزين آن نمايند و به جايی نرسيدند. ما هرگز بازنده نبوده و نخواهيم بود.
بائوبا | December 4, 2003 9:14 PM
بائوباي عزيز
لذت بردم. البته از روش بيان حقيقت تلخ. خقيقتي تلخ و شرم آور.
سام گرامي بدرستي نوشت که ما قادسيه را باختيم ولي جنگ هنوز ادامه دارد.
جنگ با تفکري که از تحقير ايران و ايراني لذت ميبرد.
ولي بالاخره سحر خواهد دميد و من هميشه وجودم از فکر گرفتن انتقام سرشار از لذت ميشود.
موفق باشي دوست عزيز. به اميد پيروزي...
هومن | December 4, 2003 11:42 PM
هومن جان درود
دوست باصفا و خوش دل من؛ ما هرگز نباختهايم چرا که به پيروزی و برد خويش اعتقاد داريم. روزی خواهد آمد که انتقام خويش را از اين نابهکارانِ سيهروی که آب و خاک و ناموس ايران و ايرانيان را برای خودشيرينی يا انباشتن جيبهای خويش برباد دادند، خواهيم گرفت.
بائوبا | December 5, 2003 1:03 AM
بايوباي مهربان هنوز نباختيم ولي اينجوري بريم جلو ميبازيم
sam | December 5, 2003 10:06 PM
سام آريايی درود
نازنين دوست من؛ گر بپنداريم که میبازيم، يقين بدان که بازنده خواهيم بود. برد با ماست چرا که پيروزی خويش را باور داريم.
بائوبا | December 5, 2003 10:27 PM
درود بر شما وانديشه هاي پاکتان خوشحالم کردي که سري به من زدي .دوست عزيز اشعار زيبا و مطابق افکار من بود.بازهم درود بر شما دوست خوبم .من نياز به کمک شما ايراني هاي عزيز وميهن دوست دارم .
ariyan | December 5, 2003 11:47 PM
به نام آنكه در شأنش كتاب است ---
چراغ راه دينش آفتاب است----
مهين دستور دربار خدايي----
شرف بخش نژاد آريايي---
دوتا گرديده چرخ پير را پشت---
-
پي پوزش به پيش نام زرتشت---
به زير سايهء نامش تواني---
رسيد از نو به دور باستاني---
ز هاتف بشنود هر كس پيامش---
چو عارف جان كند قربان نامش---
شفق چون سر زند هر بامدادش--
پي تعظيم خور ، شادم به يادش---
چو من گر دوست داري كشور خويش--
-
ستايش بايدت پيغمبر خويش--
به ايماني ره بيگانه جويي--
رها كن تا به كي بي آبرويي---
به قرن بيست گر در بند آيي---
همان به ، دين بهدينان گرايي---
به چشم عقل ، آن دين را فروغ است---
-
كه خود بنيان كن ديو دروغ است---
چو دين كردارش و گفتار و پندار----
نكو شد ، بهتر از يك دين پندار----
درآتشكدهء دل بر تو باز است----
درآ كاين خانه را سوز و گداز است----
هر آن دل را نباشد شعله افروز---
-
به حال ملك و ملت نيست دلسوز---
در اين كشور چه شد اين شعله خاموش---
فتادي ديك مليت هم از جوش----
تو را اين آتش اسباب نجات است----
در اين آتش نهان ، آب حيات است---
چنان يكسر سراپاي مرا سوخت---
كه بايد سوختن را از من آموخت---
اگرچ از من بجز خاكستري نيست---
براي گرمي يك قرن كافيست----
چه اندر خاك خفتم زود يا دير ---
تواني جست از آن خاكستر ، اكسير----
به دنيا بس همين يك افتخارم
ariyan | December 5, 2003 11:52 PM
آرين جان درود
نازنين دوست آريايی من؛ شعر عارف بسيار زيبا بود و زحمتی که برای بازنويسیاش کشيدهای بسی سنگين. از مهرت سپاسگزارم.
بائوبا | December 6, 2003 12:26 AM
بائوباي مهربانم
شما را به ضيافت عشق در وبلاگم دعوت مي کنم لطفا کليپ زيباي شاملو را مشاهده فرماييد
آينده | December 6, 2003 1:59 PM
سلام دوست عزیزو خوش ذوقم من اولین بار است که با پیشنهاد دوستی به وب لاگ شما می آیم زیبا بود واقعا زیبا با سبکی متفاوت و البته دلنشین اقلب مطالبتان را خواندم و لذت بردم در توصیف ها بخوبی حق مطلب ادا شده و گلایه ها بسی دل آزردگی به انسان هدیه می دهد باز هم مطالب جدیده شما ره خواهم خواند خوشحال می شوم شما هم به من سر بزنید
hajinapelon | December 7, 2003 11:03 AM
پوريا جان درود
تنها همدلی است که پريشانیهای مرا در نظر تو و دگر دوستان نازنينام آشنا و خواندنی مینماياند.
بائوبا | December 7, 2003 3:54 PM
.... در قسمت نظر خواهي وبلاگ بيژن صف سري ، بائوبا ، منو ياد ترجمه اي از شاملو انداخت ! ياد قصه مسافر كوچولو! از آشنايي با وب لاگتون خوشحالم . اينهمه احساس بسيار ستودنيست ! به طراوت باران باشيد ....
نازلي | December 9, 2003 8:54 AM
نازنين نازلی درود
شعرهای زيبايت را خواندم. سرشار از زلال چشمهساران بود. من هم از آشنايی با تو دلشادم.
بائوبا | December 9, 2003 10:17 AM
با درود /
دوست دارم با شما هم باشم/
چگونه نميدانم/ کمک ميکنيد/
جاري باشيد
امير اميري | December 20, 2003 2:48 PM