شب و نگاه
آری سخت میترسم
هراسانم
از تو
از شب سياه چشمانات
از آيينهی نگاهات
از چشمهی جوشان مهر
که از پس ديدهگان تو
از شهاب باران نگاهات
از ستاره های چشمانات
میجوشد
نور میپاشد
و بر تمام وجودم
بر روح تشنهام
برتن خستهام
و بر دل حسرت زدهام
مینشيند
چشمانام را میبندم
تا برق نگاهات
گرمای مهرت
خورشيد دلات
آتش برجانام نزند
که من
خاکستر سردی بيش نيستم
از من درگذر
دگر تاب سوختن ندارم
چشمانات را ببند
من
از عشق
از دل دادن
دل باختن
از خود بیخود شدن
از شيفتهگی
میترسم
سخت میترسم
ای خداوند شب
چشمانات را ببند
بر من با چشمان مستات
با آن ديدهگان تبآلود
منگر
ترا به تمام زيباییها سوگند
بر من رحمی دار
بر من منگر
شراب نگاه تو
مرا مست و ديوانه کرده است
ای ساقی دلها
ای جادوگر مستی
ای همه تمنای هستی
ای چشمهی جوشان مهر
ای زلال بودن
ای معنای زيستن
چشم بربند
نگشای در میخانه
که اين خراب
دگر ندارد
تاب پيالهای را
ومن
گيج و مست و خراب
در عين مستی
از شراب چشمانات
هراسانام
وای به کجا میروی
ای دل ديوانه؟
نگفتمات بترس
نگفتمات سر به زير انداز
نگفتمات از جادوی چشماناش
بگريز
ديدی چه شد
دير شد دير
دل دادی و دل باختی
در بند سياهی شب شدی
خورشيد مهر است، آری
چشمهی شراب است، آری
دريای زيبايیهاست، آری
اما
اين سرآغاز رنج است
بیخودی جز به درد نمیانجامد
شب مستی و شور
سحرگاهی دارد از گيجی و خمار
دير شد دير
نازنين من چشمهايت را بگشای
بگذار تا در شب نگاهات
شناور شوم بی اميد سپيده
شناور نه
بگذار در دريای سياه چشمانات
غرق شوم
من مستی سرخوشام
غريقی خوشدل خواهم بود
مرا به ستاره باران نگاهات
مرا به ميکدهی چشمانات
فراخوان
در بگشای، در بگشای
جامی پر کن
مستیام آرزوست
دگر نمیترسم
مرا به شراب نگاهات
مرا به شهاب ها
مرا به روشنا
ميهمان دار
نازنين ساقی عشق
تشنهی مهرم
جرعهای از نگاه
برگی از دفتر دل
جامی از عشق
شرارهای از اميد
شرری از آرزو
بر من خراب ببخش
نازنين چشم بگشای
بر من خراب بنگر
و من
تنها شب نگاه تو را
میپرستم
چشم بگشای که دگر
از هيچ نهراسم
که تب چشمانات
آتشی بر دلام
نشانده است
و ترس را نيز
همراه با جان
سوزانده است
مرا به برق نگاهات
ميهمان دار
نازنين غزال من
جادوگر نگاه
افسونگر عشق
خداوند مهر
کهکشان پرستاره
ای همه نور
ای همه روشنی
ای مجمر آتش
در میکده بگشای
چشم بگشای.
درود .
جدي ميگم بائوباي عزيز هر وقت که شعرهاتو خوندم لذت بردم. به فکر فرو رفتم و...
هيچوقت هم نتونستم اون چيزي که دلم ميخود و تو دلمه اينجا بنويسم. خوندنه شعري که مينويسي لذتبخشتره...
موفق باشي.
هومن | November 30, 2003 11:29 PM
... دوستت دارم و نمي دونم چگونه وصف کنم اين احساسم. ديوانه ام ميکنه اين ميکده ي نغمه هات. عاشق مي شم و مهر مي روزم به هر چه رنگي از زندگي دارد. تو کجا بودي اين همه مدت عزيزم بائوباي نازم. تو اينهمه فلاکتهايي که زندگي را مي آزارد و ژژمرده مي کند٬ تو ترانه ي مهر به زندگي هستي. من مي ميرم براي آوازهاي شرابخانه اي تو. تو باغ ارم مني. مرا به جنتهاي وعده اي نيازي نيست. فردوس مني تو.///
Aria | December 1, 2003 2:31 AM
بائوباي مهربان
شراب ناب خستگان طريق .سلام
نوشته ابت زيباست کلامت جادويي است من چه گويم که عشق در کلامت جاريست .ما به اميد بهشت گند آدمکان نيستيم ما به اميد عشقيم .عشقي که در آن گم شويم حتي اگر چنان شمعي در برابر باد چنان پروانه اي در برابر پرنده باشيم با کي نيست .اما رخست پرواز را از که بگيريم؟
ayandeh | December 2, 2003 2:37 AM
دوستان نازنين درود
مرا با کلام پرمهرتان شرمنده میسازيد.
اگر پريشانگويیهای اين خنياگر دورهگرد و نوای ساز دل من بر دلتان مینشيند، تنها از همدلی و نزديکی آوای دلهای سرشار از مهر و صفای شما با روح عاشق و جويندهی من است. و من تنها به اميد چشمهی زلال دلهای عاشق و روشنای روح پرصفای مهرورزان مینويسم.
بائوبا | December 2, 2003 8:58 AM
قدر اهل درد صاحب درد ميداند كه چيست مرد صاحب درد، درد مرد ميداند كه چيست
هر زمان در مجمعي گردي چه داني حال ما حال تنها گرد، تنها گرد ميداند كه چيست
رنج آنهايي كه تخم آرزويي كشتهاند آن كه نخل حسرتي پرورد ميداند كه چيست
آتش سردي كه بگدازد درون سنگ را هر كرا بو دست آه سرد ميداند كه چيست
بازي عشقست كاينجا عاقلان در ششدرند عقل كي منصوبه اين نرد ميداند كه چيست
قطرهاي از باده عشقست صد درياي زهر هر كه يك پيمانه زين مي خورد ميداند كه چيست
وحشي آن كس را كه خوني چند رفت از راه چشم علت آثار روي زرد ميداند كه چيست
وحشي بافقي
sam | December 2, 2003 9:21 PM
سام نازنين درود
شعری که نوشتهای، چونان هميشه، بسيار دلنشين و گوياست.
بائوبا | December 2, 2003 9:26 PM
درود بر شما دوست خوبم . درود برايران زمين وايرانيان در جاي جاي نقاط زمين همه دوست و برادر وخواهر من هستند ودر قلبشان عشق به ايران و سرزمين مادري و آبا واجداديشان .سرزمين آفتاب (آناهيتا) مهر ودوستي که اهريمنان دست خود را بروي آن از قديم گذاشته وبر نداشته اند . يزدان پاک يارتان باشد دوست عزيز اشعار زيبايي بود .حس عجيبي در آن وجود دارد .اميدوارم که بياري خداوند پاک همه در آسايش و در ايران زمين بخوبي وبا صميميت زندگي کنيم .وعدالت راستين ببينيم .به اميد آنروز
ariyan | December 3, 2003 5:00 PM
دوست آريايی من درود
مهری که به ايران داريم، آن چنان در رگ و خون ما ريشه گسترده است که هيچ اهرمن و اژدهايی با دم مسموم خويش نخواند توانست آن را بزدايد. نازنين، نوشته هایت نشان از خورشيد مهری دارد که در دل تو و ما میتابد و تا هست واژهی "ايران" را با غرور تمام بر زبان میآوريم.
بائوبا | December 3, 2003 7:57 PM