baoba

BAOBA

November 22, 2003

آفتاب و مهتاب

دختر مه‌تاب بود
نازک و روشن و تراوا
گل بود
نرم تن و عطرآگين
پسر آفتاب بود
روشن و گرم و سوزان
گوهر شب چراغ بود
تاب‌ناک و ديدنی
اين مه‌تاب، آن آفتاب
اين نازنين گل دردانه
وان گوهر يک دانه
مگر می‌توان
دل به چنين گلی نداد؟
چنين گوهر تاب‌ناکی را نخواست؟
مگر مه‌تاب بی آفتاب هم می‌ماند؟

چنين شد که شبی
جشنی به پا شد
دل‌داده‌گان پيوندی بستند جاودانه
برای عمری هم‌راهی
هم فکری، هم دردی
نور روشنی را جست
تلالو لطافت را
من با تو خواهم ماند
چرا که جز اين آرزويی‌ام نيست
روزگاری به شيرينی گذشت

تا روزی
آفتاب گفت:
مه‌تاب بايد تنها بر من بتابد
چشم بيگانه‌گان ناپاک است
پس
مه‌تاب را در اتاقی بی‌روزن نهفت
مه‌تاب گفت:
آفتاب از آن من است
ديگران را نشايد
پس پای آفتاب بست
در ميان ديوارهايش نهفت
مرد گفت:
اين گل از آن من است
چشم ديگران نبايد بر آن افتد
کسی نبايد ببويدش
پس گل خويش سخت نهفت
دختر گفت:
اين گوهر شب چراغ
همه‌گان را به خويش می‌خواند
پس گوهر تاب‌ناک را
در لا به لای حرير و مخمل
با مهر نهان داشت

افسوس آگاه نبودند آن دو
گلی که بی نور و روشنی ماند
خواهد پوسيد
خشک خواهد شد
گوهری که تراش نخورد
دگر تاب‌ناک نخواهد بود
گل تا هنگامی که نور بيند
مهر بيند
عطر دارد
گوهر تا دستی جلايش دهد
تراش‌اش دهد
تلالو دارد

روزگاری گذشت
مرد ديد
مه‌تاب‌اش بی نور است
گل‌اش خشک است
اما گل‌های کوچه
همه زيبايند و با نشاط
خوش عطر و دل فريب
با خود گفت:
نبوده است شايد هرگز
اين مه‌تاب روشن و دل فريب
اين گل بويا و زيبا و دل ‌ربا
دل‌اش سخت گرفت
زن ديد
آفتاب‌اش خاموش است
گوهرش بی نور
با گوی‌ای شیشه ای هم‌سان است
با خود گفت:
نبوده است شايد هرگز
آفتابی در اين مرد
گوهری تاب‌ناک در اين هم‌راه
دل‌اش سخت گرفت

گلی که خشک‌اش داشتند
مه‌تابی که بی آفتاب ماند
نوری نداشت
آفتابی که در ميان ديوارها
روشنا از دست داد
گوهری که در ميان
پارچه‌های نرم و لطيف مهر
تاب‌ناکی گم کرد
از هم کينه به دل گرفتند
مهر کين شد
هم‌راهی عادت
بند گرانی بر دست وپای
پايان مهر ورزی
آغاز کين توزی
کهکشان بی پايان عادت
تب و تاب مهرورزیدن
رفع نیازی شد بی شور
هم‌راهی:
در پای هم پیچیدنی شد پر تنش
زندگی سردردی شد جاودان
هزارتوی کینه و خشم و عادت
من با تو خواهم ماند
جز اين چاره‌ای نيست مرا
دگر تنها ماندن ندانم
بايد رفت بر اين کوره راه
تکراری جاودانه
بی شور و ابلهانه

خشمی در دل
از آن که از رفتن
از اوج قله‌ی کوه مهر رسيدن
رهرو را باز داشت
و به دره‌ی سياه کين
پرتاب‌اش کرد
و در گور عادت
در حصار خودخواهی
پنهان داشت روشنی را
لطف و مهر را
دگر نماند هيچ از
گلی عطر آگين و گوهر شب‌تابی
آفتابی و مه‌تابی

روزگاری دراز
سنگی بی روشنا
گلی خشک و پوسيده
باهم و جدا
به هم کين ورزيدند
بی پايان
......

10:00 PM | Baoba

درود
دوست عزيزم. جه شيرين مينويسي.
خوش باشي و مثل هميشه خوش قلم.

[ هومن ] | [November 22, 2003 11:13 PM ]


بائوباي مهربان من بايد نوشتار زيباي شما را چند بار بخوانم وبعد نظر دهم .ضمنا من نيز با شما در مورد دكتر شريعتي موافق هستم اما مي خواستم كلام زيباي ايشان را براي پاسداست شهيدان راه قلم به كار ببرم

پاينده باشيد

[ آينده ] | [November 23, 2003 2:05 AM ]


هومن جان درود

دوست من؛ کدام شيرينی؟ اين نوشته فرياد دردآلود از تمامی پيوندهايی است که چونان بندی رهرو را از رفتن باز می‌دارد و جان و دل را تيره می‌دارد. هر چه پيوند تا کنون ديده‌ام، چه آن‌ها که گسسته‌اند و چه آنان که با ظاهری دل فريب ادامه يافته‌اند، تمامی يا بخشی از اين قصه‌ی پرغصه را با خود به هم‌راه داشته‌اند.
نمی‌دانم آيا هنگامی فراخواهد رسيد که مهر بی‌پايان به جای خراش‌دادن روح و بستن دست وپای، به تراش دادن و جلا دادن گوهر جان هم‌راه بپردازد؟ پس چه هنگام مهرورزی با گذر زمان به خودخواهی و خودبينی نخواهد انجاميد.
گوهر جان و انديشه‌ی آدميان هريک الماسی است بی‌بديل و گوهری شب چراغ که هم‌راهی بايد آن را تاب‌ناک‌تر و درخشان‌تر نمايد. ولی افسوس و صد افسوس.

[ بائوبا ] | [November 23, 2003 1:01 PM ]


آينده‌ی مهربان درود

دوست من برايت نوشتم که من با شريعتی ميانه‌ای ندارم و بلايی که به اسم انقلاب بر ايران و ايرانيان نازل شد را پی‌آمد گفتار و نوشته‌های وی می‌دانم. اگر در مورد وی با من هم رای هستی دگر نهادن گفتار وی در صفحه‌ات بسی عجيب می‌نمايد.

[ بائوبا ] | [November 23, 2003 1:04 PM ]


دوست من چه داستان جالبی. خیلی قشنگ تشبیه کردی همه چیز رو. فقط من آفتاب و مهتاب رو نمی دونم چطور با هم کنار اومدند. آخه آفتاب و مهتاب تا جائیکه من می دونم ضد هم هستند. شاید هم من اشتباه کنم.

[ کاپیتان نمو ] | [November 23, 2003 3:31 PM ]


کاپيتان جان درود

دوست من مه‌تاب بازتابی از آفتاب بيش نيست. همه روشنی و زيبايی خويش از آفتاب دارد. آفتاب نيز دل‌خوش بازتابی است که مه‌تاب از روشنای دل‌اش می‌پراکند. شايد هم زمان ديده نشوند، ولی ناهم‌سازی‌ای در بين نيست. هرگاه آفتاب درخشان گردد، مه‌تاب ديده نشود و چون مه‌تاب نور پاشد، آفتاب در کنجی نهان گشته است. تنها هم‌راهی ندانند که اين نيز پايه‌ای بر اين نوشته بود.

[ بائوبا ] | [November 23, 2003 4:19 PM ]


درود
بائوباي عزيز شيريني قلمت از تلخي حقيقت جداست.
شنيدن و خواندن حقيقت چندان خوشايند نيست. ولي خواندنش با شيريني نوشتارت ممکن ميشود.
اکثر ما تلخي حقيقت اين داستان را تجربه کرديم.
من تجربه کردم. و چه زيبا نشبيه کردي.
اگر نوشتم شيرين نوشتي واقعا منظورم همين بود.
چون لذت بردم و البته ... يادآوري تلخي يک خاطره ...
موفق باشيد. در ضمن از راهنماييت ممنون که مشکل گشا بود.
شاد باشي.

[ هومن ] | [November 24, 2003 12:31 AM ]


هومن جان درود

دوست من؛ اين ماجرای تلخ را همه يا آزموده‌اند و يا به زودی تجربه خواهند کرد. من و تو از گوهری درخشان به سنگی تيره تبديل شدن را از سر گذرانده‌ايم و نشاط‌امان ربوده‌اند. آری نازنين؛ اين تلخی را يک بار که آزمودی، زخم‌اش بر جان تا ابد خواهد نشست و با هر وزش خاطره‌ای به چرک و خون خواهد نشست. اشکال از آن جاست که هم‌راه به جای هم‌راهی سفر شيرين مهرورزی، چاقوی تيزی بر دست می‌گيرد تا تو را آن چنان که دوست می‌دارد، جراحی نمايد و از تو فردی دل‌خواه بسازد. غافل از آن که، آن پيکر پاره پاره و نا آشنا دگر تو نخواهی بود. آدمی تنديش مومی بی‌هويتی نيست که با هر فشار دستی به شکل دل‌خواه ديگران درآيد و رنج و خواری دگرگونی ناخواسته زخمی جاودانه خواهد شد، زخمی دردناک و خون چکان.
ای‌کاش می‌توانستيم آن چه يک نفر هست را بپذيريم و نپنداريم که نمای ذهنی ما برترين نماهاست و بايد دگران را به ميل خويش تغيير داد.

[ بائوبا ] | [November 24, 2003 8:03 AM ]



يك يك از پشتم فرو ريزد همه ديوار ها مانده ام با خاطراتم ، در پس آوارها

روزم از عقرب گريزان و شب از كفتارها منزل سودن كجا سازم در اين دشوارها

[ SAM ] | [November 25, 2003 9:01 PM ]


سام نازنين درود

به راستی که از نيش و چنگال اين گزندگان و درندگان، اين نامردمان، گريختن بسی دشوار است و جايی برای آسودن نيز بازنمانده است. همه آسايش يک چهار ديواری را نيز با به بند و زنجير کشيدن و بايد و نبايد کردن‌ها از ما گرفته‌اند. نياز به غاری، برای پناه بردن و از خود به خويشتن رسيدن، داريم.

[ بائوبا ] | [November 26, 2003 1:54 AM ]


دوست عزيزم.
همراهان در همان ابتداي راه چنان در افکار خويش غرق ميشوند که در طول راه فقط تصويري خود ساخته از هم راه باور ميکنند. با کوچکترين تلنگر واقعيت راهها نيز جدا ميشوند.
----
بائوباي عزيز من هرگز از نوشته ات ناراحت نشدم. اگر نوشتم واژه گزافه گويي زيبا نيست نه نسبت بخود که نسبت به فروهر نظر داشتم. من هم معتقدم که همه ما بايد يک مشت باشيم و فرود آييم ولي واقعيت ميهنمان اين نيست. هميشه در انتظار يک منجي يک رهبر بهترين فرصتها از بين رفته...

[ هومن ] | [November 26, 2003 2:53 AM ]


هومن جان درود

اگر از اين ايرانيان آزاده و عاشق هزارها می‌داشتيم، اين گونه زير بار ستم با گردني خم کرده و پشتی شکسته نمی‌زيستيم.

[ بائوبا ] | [November 26, 2003 3:23 AM ]


دوستان سرور اشکال پيدا کرده بود و هم اکنون که مشکل برطرف شده است باز هم پيام پر مهر برخی دوستان ديده نمی‌شود که تلاش می‌کنم تا آن‌ها را بازآورم.

[ بائوبا ] | [November 28, 2003 12:18 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو