باغ اندیشه
$نیک اهنگ --»»
$عصیان --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

November 19, 2003

درخت سرکش

در زمانی نه چندان دور
در دياری نه چندان ناآشنا
در کوچه باغی رنگارنگ
از کوچه‌های تنگاتنگ مهر
درختی بود استوار
سربلند و برافراشته
که بر هيزم شکن شوريد
بر آنان که درختان سبز را
از ريشه جدا می‌کردند
بر آنان که اجاق‌‌های گرمی
از چوب درختان جوان داشتند
درختان مغرور
درختانی که در برابر باد
سر خم نمی‌کردند

پيچک‌های سست
بی ريشه
بر درخت سرکش خنديدند
گفتند: سر خم دار
رقص با باد فریبنده است
دل فریب است
زیباست
چند روزی بيش‌تر بمان
سرکشی تنها تبر را
نزديک تر می‌دارد

گفتا: خاموش
ای پيچک‌های بی ريشه
ای نرم تنان ترسان
اين منم استوار و پا برجا
چند صباحی بيش‌تر
مرا به چه کار آيد؟
خواری شما را شايسته است
که سست و بی‌ريشه‌ايد
مرا سربلندی بايد

درخت قصه‌ی ما
هيزم‌شکن را در ميان
شاخه‌های سنگين خويش
در هم شکست
بر هيزم شکن و هيزم شکنان
سخت شوريد
تبر را از دسته خبر داد
که خود پاره‌ای از درختی بود
تبر شوريد
تبرها از شکستن درختان جوان
سر باز زدند
هياهو شد
غلغله شد
ولوله شد

گفتند: پس سرای بزرگ خويش
به چه گرم کنيم؟
چه بايد کرد؟
شورش بايد سرکوب می‌شد
درختان جوان سرکش
بايد از ريشه جدا می‌شدند
و
در انباری‌های نم‌ناک می‌پوسيدند
تا دگرهيچ درختی
سودای شورش نکند
بايد بريد
بايد از ريشه سوزاند
اگر يک درخت کم بود
ده درخت، صدها درخت
حتی تمامی جنگل را
بايد از ريشه بريد
و
در انباری نم‌ناکی
اسير کرد
تا حتی رويای سرکشی
نيز، در نطفه بپوسد

درخت و درختان سرکش را
آنان که در برابر باد
سرخم نمی‌کردند
آنان که گردن افراشته بودند
به غرور
تمامی با اره‌هايی بی‌هويت
بی‌ ريشه
پست
از ريشه جدا کردند
و در زير زمين‌های نمور
نهادند تا بپوسند
تا از خاطر ببرند
سرافرازی را
سرکشی را
طغيان را
عصيان را

درخت قصه‌ی ما
در زيرزمينی تاريک و نم‌ناک
تازيانه‌ها بر تن‌اش نشست
تن‌اش پوسيد
پوسته پوسته شد
اما
هرگز سر خم نکرد
دل‌اش باليد
غرورش بيش‌تر شد
ريشه‌هایش در جنگل درد
باز رشد کردند
گسترده شدند
شاخ و برگی ناچيز دادند
جنگل پر شد از
ريشه‌های دردآلود درختان سرکش
هيچ جوانه‌ای از ميان صخره‌ای
بيرون نشد مگر
هم‌راه با پيامی از سربلندی
هيچ چشمه‌ای از زير زمين
از کنار ريشه‌های گسترده
نجوشيد و روان نشد
مگر با زمزمه‌ی سرکشی
با نويد غرور و آزاده‌گی

هيزم شکنان و اره‌هاشان
ناتوان ماندند
ريشه‌ها در تمامی خاک
گستردند
پخش شدند
سرکشی گسترده شد
تمامی ديارسياهی‌ها
پر شد از قصه‌ی درختان سرکش
دگر هيچ تبری
به خدمت ستم‌گری درنيامد
درختان:
همه سرکش
همه سربلند
پيچک‌ها:
همه بی‌ريشه
همه خشک

درخت قصه‌ی ما
گر چه در زيرزمينی نم‌ناک
تن‌اش پوسيد
ذره ذره پوک شد
اما در برابر ستم
ذره‌ای سرخم نکرد
حسرت ناله‌ای را
خواهشی را
پوزشی را
تمنایی را
بر دل سياه هيزم‌شکنان نشاند
دل‌اش باليد
روح سربلندش
درختی شد بالنده
توفنده
گسترده

هيزم شکنان
اره‌ها در کوله بار نهفتند
همه
ترسان ترک ديار گفتند
دگر هيچ اجاقی با هيمه‌ی
درختان جوان و سرکش
روشن نشد
درختان زنده‌گی شدند
هيزم‌شکنان کوچ کردند
روح درخت سرکش
روح جنگل شد
روح خاک شد
روح رستن و باليدن شد
روح آزاده‌گی شد
درخت قصه‌ی ما
جاويد شد
افسانه شد
افسانه.

برای باطبی که هرگز سرخم نکرد و نخواهد کرد.
برای باطبی که خود افسانه شد.

Baoba |10:00 PM

Comments: درخت سرکش

ديري با من به درشتي سخن گفته ايد
خود آيا تاب تان هست
که پاسخي در خور بشنويد!
رنج ازپيچيدگي مي بريد
ازابهام
بائوباي مهربانم من از زبان شاملو حرف دل احمد عزيز را گفتم .احمد نماد آزادگيست از آنرو كه با وجود تحمل شكنجه هاي قرون وسطايي چه جوانمردانه در برابر نماينده حقوق بشر از ظلمي كه بر ديگر زندانيان مي رود سخن مي گويد .
بائوباي مهربان شما براستي تك درخت مهرورز ميهنم در اين ديار هستيد .دستتان را مي بوسم .قلمتان هماره سبز باد

آينده | November 20, 2003 12:52 AM

همه آنچه بايد گفته شود مينويسي. پس چهبنويسم؟؟
فقط ميخوانم و البته لذت ميبرم.
شاد و موفق باشيد.

هومن | November 20, 2003 2:23 AM

دوست خوبم ، متاسفانه باید بگم حق با شماست و این ارزش گذاری به کارها باعث بی انگیزه شدن افراد شده.
شعرهات هم عالیه. واقعا لذت میبرم از خوندنشون.

کاپیتان نمو | November 20, 2003 3:44 AM

راستی چقدر این درخت برام آشناست.

کاپیتان نمو | November 20, 2003 10:33 PM


مرا ديگرگونه خدايي ميبايست
شايسته آفرينه اي که نواله ناگزير را گردن کج نمي نهد
...و خدايي ديگرگونه آفريدم
آه اسفنديار مغموم
ترا آن به که چشم فرو پوشيده باشي...

احمد شاملو

ehsan | November 20, 2003 11:37 PM

... ايراني؛ همانند سرو هست. راست قامت. براي همين؛ خاصمانش او را اره مي کنند. سرو هرگز خم نميشه؛ زيرا گوهرش > مي باشد.

Aria | November 21, 2003 7:03 PM

... نمي فهمم!. يعني .حه!. .حرا حذف شده اون داخل گيومه: ... گوهرش راستي مي باشد.

Aria | November 21, 2003 7:05 PM

بائوباي مهربان
من مطلبي را در پاسداشت از شهيدان عشق وقلم نگاشته ام.بسي خوشحال مي شوم اگر بخوانيد

اميدوارم كه هييچگاه مهرورزي چون شما ناراحت نباشد وقلم زيبايتان هميشه سبز باشد
پاينده وسر فراز باشيد

آينده | November 22, 2003 12:40 AM

دوستان گران قدر و نازنين درود

خوب در خود بنگريد. دوست نکته سنج دريايی‌ام نيک گفت که اين درخت بسی آشناست.
شما هر يک خود درختی سرکش با ريشه‌هايی گسترده هستيد که زمزمه‌ي جويباران و چشمه‌ها از زلال وجود شماست و عطر گل‌ها همه از دل‌های پاک و پرمهرتان.
من نيز درختی کهن‌ام که از اين چشمه‌های زلال مهر و روشنی و با عطر اين گل‌ها جان می‌گيرم.
پاينده و شاد باشيد.

بائوبا | November 23, 2003 11:39 AM