قهرمان رویاها
ويترين شيشهای
با دهها چلچراغ روشن
فراخوانی به تماشا
از تمامی رهگذران
رقص نور بر
بازیچههای رنگارنگ
عروسکهای زيبا و دل فريب
ماشينها و آدم آهنیها
کودکان جادو شده
پدران تهیدست
فرياد میخواهم
نالهی ندارم پدر
خواهش همراه با التماس کودک
نالهی ندارم پدر
پایکوبيدن کودک
فرياد میخواهـــــــم میخواهـــــــــــــم
تمنای باشد بعد پدر
پای کوبيدن و گريهی کودک
پوزخنــــــــــــد رهگذران
پوزخند
خنده بر ناداری مردان
تشر پدر
گريهی میخواهــــــم میخواهـــــــــــم
همين حــــــــــــالا میخـــواهـــــــــــم
ناله پدر که نـــــــــــــــــــــــدارم
اشکها و هياهوی کودک
ناگهان
صدای يک سيلی
صورتی که گلگون شد
دردی که بر جان نشست
سکوت
هق هق گريه
دگر فريادی نيست
تنها هق هق گريه میآيد
خواستن آرزو شد
در دل نشست
ناخواستن آموخته شد
ناتوانی دانسته شد
اما آوای ديگری هم بود
آوای خورد شدن
آوای درهم شکستن مردی
که دستهايش خالی بود
نداشت تا فراهم آورد
بازیچهای برای کودکاش
آوای شکستن مردان
آوای رنگ باختن پدران
ويترينی پر چلچراغ و روشن
رقص نور بر
بازیچههای رنگارنگ
کودکان جادو شده
پدرانی که میشکنند
کودکانی که
درس ناخواستن میآموزند
پدرانی که دگر قویترين نيستند
رستم دستان نيستند
کوه را از جای برنمیکنند
تنها میتوانند خواهشی را
با دستی پر خشم
که بر صورتات مینشيند
پاسخ دهند
تنها میتوانند
طفلی را در هم کوبند
مرد جنگ نيستند
بیچارهای خشمگيناند
بهتی که در دل مینشيند
مهری که نفرت میگردد
پدری که ديگر
قهرمان افسانهها نيست
پدری که ناتوان است
نادار است
پدری درهم شکسته
نمايی درهم ريخته
ويترينهای شيشهای
چلچراغهای روشن
رقص نور بر
بازیچههای رنگارنگ
کودکان دل شکسته
پدران تهی
پدران ناقهرمان
مردانی ناتوان
افسانهی تلخ زندهگانی
بائوباي مهربان براستي كه ما گرفتار تلخترين بخش اين افسانه هستيم .
آينده | November 15, 2003 4:31 PM
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی غرور، زندگی یعنی گذرکردن بی تفاوت، زندگی یعنی خندیدن به صدای شکم گرسنه ای در کنار گذر خیابان...
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی کوبیدن در گوش پسرک کوچکی که در خیابان گوشه شلوارمان را گرفته و برای خریدن آدامس هایش التماس می کند... چارتاش صد تومن... تو رو خدا.
زندگی یعنی بستن چشم... یعنی ندیدن. ندیدن پسرک کوچکی که با پنج تومنی کوچکش از مغازه خواربارفروشی بیرون می آید... مش کریم بقال دیروز و ریاست محترم سوپرمارکت چهار فصل امروز... به او گفت : پنج تومنی هیچی نداریم.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی ندیدن عرق بر پیشانی پدری که فرزندش بستنی فروش کنار خیابان را با دست های کوچکش به پدرش نشان می دهد و او را می کشد... بعدا می خرم...
زندگی یعنی دروغ. زندگی یعنی تزویر. زندگی یعنی یک سراب بزرگ. زندگی یعنی به نیزه قرآن کردن.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی یک کمربند، کمربندی که زیر شکم او گم شده است، اویی که با خون جگرهای هزاران نفر بزرگترین مجلس عزای حسین را برپا کرده است.
زندگی یعنی رها کردن. زندگی یعنی گم شدن.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی جمع شدن در ماشین، روشن کردن یک سیگار برگ، قایم کردن شیشه ویسکی زیر صندلی و بلند کردن صدای آهنگ مایکل و گذشتن از همه این چیزها... با سرعت...
- زندگی یعنی دل شکستن... زندگی یعنی له کردن... زندگی یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز.
زندگی یعنی خندیدن. {خندیدن به همه آنهایی که زیر بار سنگین زندگی له می شوند.}
زندگی یعنی کج شدن کمر یک مرد.
زندگی یعنی قالب زدن آجر زیر آفتاب هوای پنجاه و پنج درجه، با دست های کوچک پسرک هشت ساله... از ساعت پنج صبح، تا هفت شب...
زندگی یعنی نگاه پسرک کوچک پا برهنه از پشت شیشه های بلند و کشیده یک رستوران
زندگی یعنی پدری که به خاطر دیه برای فرزندانش خودش را به زیر ماشین پرت می کند.... من که برای بچه هام فایده ندارم، بلکه مردنم براشون سودی داشته باشه...
زندگی یعنی ماهی سی هزار تومان، فقط همین.
و زندگی با همه این چیزها، یعنی ساختن حسینیه یک میلیارد تومانی...
زندگی یعنی خون بالا آوردن دخترک دم بخت در کنار دار قالی...
- و در آخر، زندگی یعنی پایین کشیدن شلوار کارگر کوچولوی کارگاه شکلات سازی، به خاطر یک مشت شکلات که برای خواهر کوچکش از کارگاه کش رفته بود، در زیر بازار چه، جلوی همه رهگذران... زندگی یعنی همین...
زندگی یعنی یک تمسخر بزرگ
یک ریشخند ابدی
زندگی یعنی صفر.
زندگی... یعنی... یعنی... یک دروغ بزرگ.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- می دانم...می دانم... می دانم.
بر گرفته از وبلاگ http://yek-negah.blogspot.com
بدرود
ehsan | November 15, 2003 9:26 PM
احسان نازنين درود
دوست من؛ زندهگی بسی تلخ و گزنده است. همه آنها که گفتی زندهگی جاري است که بیتفاوت از کنارش در میگذزيم. ديگر چشمانامان به نديدن و گوشهایِمان به ناشنيدن خو گرفتهاند.
اگر بخواهيم همه اين نماها را ببينيم و به ذهن بسپريم، با اين دستهای تهی و ناتوان که کاری از آنها ساخته نيست، جز درهم شکستن به هيچ چيز نخواهيم رسيد.
تا رنج و فقر و ناداری و بدبختی برای بیشمار مردمان هست، مال و جاه و لذت و خوشیهای بیپايان و کسل کننده نيز هم براي کم شماری هست.
بائوبا | November 15, 2003 10:48 PM
درود
بائوبای عزیز. جذابیت نوشته هایت از ملموس بودنه آنهاست. از حقیقت آنهاست.
غرور شکسته پدرانی که هر روز میتوان دیدشان آرزوهای کوچک ولی دست نیافتنی کودکان...
به کجا میرویم به کجا خواهیم رسید؟؟؟؟
هومن | November 15, 2003 11:16 PM
بائوباي عزيزم سلام اينجا دارد برف مي آيد ومن چه زود به ياد زمستان افتاده ام .سلامت را نخواهند گفت پاسخ .بايوبا حال كه ريشه هايت قلب اخترك مرا شكافته آدرس e-mail تان را به من بدهيد .من حرفهاي بسيار با شما دارم
آينده | November 16, 2003 1:16 AM
هومن نازنين درود
هر روز هنگام در هم شکستن مردان است و خرد شدن قهرمانان کودکان.
آيندهی مهربان
من ديگر ريشهای در خاک ندارم. ريشههايم تمامی در هوا شناورند و سخت پوسته پوسته شدهاند. هر رهگذری میتواند اين ريشههای شناور را ببيند. نيک بنگر. خاک را که ساليان سال است بردهاند و همه بی ريشه شدهايم.
بائوبا | November 16, 2003 1:36 AM
فکر کنم این کامنت رو برداری جاش یه وبلاگ بزاری بهتر باشه. این دوستم احسان عجب متنی واسه این وبلاگ نوشته !!!
کاپیتان نمو | November 16, 2003 5:04 AM
کاپيتان جان درود
احسانِ مهربان گويا سينهای سخت پر درد دارد و متاسفانه خود صفحهای نمینگارد و همه درد خويش را در پيامگير آورده است.
بائوبا | November 16, 2003 3:52 PM
... من هر چقدر قربون صدقه زيبائيهاي روح تو بروم٬ کم گفته ام و کم رفته ام.
Aria | November 16, 2003 4:23 PM
آريا جان درود
تو خود دلی پر ز دردهای ديگران داری که به زلال کلام خويش سعی در مرهم نهادن اينزخمهای سر باز کرده را داری.
بائوبا | November 16, 2003 4:35 PM