baoba

BAOBA

November 11, 2003

آوای باد

ای باد وحشی
به کجا می‌روی؟
دمی درنگ کن
مرا نيز با خود ببر
از ماندن
رسوب کردن
جامد شدن
يخ بستن
در خود گم شدن
خسته‌ام
لختی درنگ دار
بگذار کوله باری بردارم
از يادهای دور

شتاب دارم
بايد بروم
درنگ نتوانم کرد
شاخه‌های درختان دشت
برهنه و خسته
چشم به راه من‌اند
تو نيز
گر کوله بار برداری
بر بال باد نتوانی نشست
بايد بگسلی
برکنی
بريزی
برجای نهی
تا هم سفر باد گردی
ياران‌ام در دشت
چشم براه‌اند
بايد بروم
به شتاب

ای باد وحشی
لختی درنگ دار
کوله بار برنمی‌دارم
بگذار با زمين
وداع کنم
که ساليان سال
ريشه‌های مرا در خود
با مهر پاس داشت
بگذار با ريشه‌هايم
بدرود گويم
آنان که
هر چند از سر مهر
ولی محکم و سخت
مرا از رفتن بازداشته‌اند
بگذار وداع کنم
با زمين
با ريشه‌ها
با برگ‌های سبز
با برگ‌های خشک
با سرسبزی
با زردی
با سپيد
با سياه

دير شد
شتاب دارم
در دشت
همه ياران مرا
چشم به راه‌اند
بند بگسل
دل برکن
هنگام رفتن است
گر بر بال باد
نشستن‌ات شايد
تن بگذار
روح برگير
جان برگير
دل بگذار
ياد بگذار
سبک‌ بار بيا

باز دير شد
بايد به شتاب روم
بر بال من بنشين
بدرود گويان
شادان
اندوه را نيز
بر خاک بگذار
آسمان را بين
بر بال من
از ابر بگذر
از نور بگذر
بر باد بنشين

ای باد وحشی
اندکی درنگ دار
يادها سنگين‌اند
درد ريشه‌های بريده
بی‌داد می‌کند
اندوه از من نمی‌گسلد
زمين رهايم نمی کند
تن به روح‌ام
امان رهايی نمی‌دهد
اندکی صبر دار
لختی درنگ
بگذار ببُرم
اين سنگين ريشه‌ها را
بگذار بر زمين نهم
اين کوله‌بار يادها را
اندوه را از دل برکنم
به چاهی در اندازم
چاهی ژرف
که از آن برون نتواند آمد

بال‌هايت بگشای
اينک
اين من
سبک بار
بی درد
بی اندوه
بی خاطره‌ای
از روزگار دورادور
بی تن
بر بال‌ تو خواهم نشست
بال‌هايت بگشای
ای باد وحشی
مرا نيز با خود ببر

دير شد
باد شتابان رفت
آوای شتاب‌اش
آوای رفتن‌اش
از دور دست می‌آيد
بر بال باد
هزاران هزار
دل برکنده
تن بگذاشته
يادها وانهاده
اندوه در چاهی افکنده
بی سر و دستار
سبک بار
سبک بال
می‌تازند

اين آوای باد نيست
آواز شادمانی است
که سواران باد
ره‌گذران آسمان
از ميان ابرهای سياه
از ميان شاخ‌سار درختان
سر داده‌اند
چو می‌روند با شتاب

دير شد
باز دير شد
باد وحشی رفت
آنان که کوله بار می‌بستند
از رفتن باز ماندند
ريشه‌ها سخت مهربانانه
پای رفتن را
از شماری
بازستانده بودند
زمين به مهر
در بندشان کرده بود

دير شد
باد وحشی رفت
شتابان رفت
از دور دست
از ميان دشت
از لا به لای شاخ‌ساران
از هم‌همه‌ی سواران باد
سرود شادمانی
آوای رفتن
آوای دل برکندن
به گوش می‌رسد

دير شد
باد وحشی رفت
شتابان رفت
از دور دست
از ميان دشت
دگر آوايی
به گوش نمی‌رسد
دير شد
باز هم دير شد
باد وحشی شتابان رفت
دير شد.

1:06 PM | Baoba

ساده است ستايش گلي
چيدنش وازياد بردن
که گلدان را آب بايد داد
بائوباي مهربانم از زبان شاملو حرف دلم را مي گويم هنوز مطلب زيبايتان را نخوانده ام

[ آينده ] | [November 11, 2003 4:10 PM ]


بائوباي عزيز

سيرابم کردي. بخدا مست شدم . خوشا نظر بازيا که تو آغاز ميکني.
رفتن براي من زيباترين واژه هاست. همه هراس و دلنگراني من از خو کردن به اين مرداب و فروشدن در اين گنداب عادت و روزمرگيست. مباد بر ما که به بوي تعفن آن عادت کنيم.
بايست دل کند و قفس شکست و پر گشود.آري سفر بايست کرد که ماندن پوسيدن است و هيچ شدن و هجرت کلمه بزرگي در شدن انسان.

اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو نقش ببر هيچ مگو

[ ehsan ] | [November 11, 2003 8:50 PM ]


درود
بائوباي عزيز زيبا و خواندني مثل هميشه.
موفق باشيد.

[ هومن ] | [November 11, 2003 9:43 PM ]


دوستان درود

آينده مهربان؛ گل را گر چيدی در گلدان چندان نپايد. گر دوست‌دار گل باشی، به تماشا بسنده کنی.

احسان نازنين؛ رفتن وسوسه‌ی هميشه‌گی ماست چرا که تاب ماندن و ايستايی نداريم. هم‌چو آب زلال و خروشانی هستيم که با ماندن همه شور زنده‌گی و پاکی از دست می‌دهيم و مردابی خاموش می‌گرديم.

هومن جان؛ تو نيز چونان هميشه محبت داری.

[ بائوبا ] | [November 11, 2003 11:06 PM ]


... تو آوازه خوان کدام قبيله اي که دل همه را داري ميبري با اون آوازهاي قبيله اي ايت؟.

[ Aria ] | [November 12, 2003 4:58 PM ]


آريا جان درود
من سرگشته‌ای بی‌دل‌ام که مست از شور، تنها در ميان دشتی خشک دعای باران می‌خوانم و می‌رقصم و می‌رقصم و اميد به روشنی و بارش نور و رگ‌بار مهر دارم.

[ بائوبا ] | [November 12, 2003 5:50 PM ]


من راستش هر وقت اينجا ميام ياد يک داستان قديمي ميافتم که نميدونم کجا خوندم ولي تو ارشيو شخصيم ذخيرهش کردم .))

[ sam ] | [November 13, 2003 3:56 AM ]


سام گرامی، ای گنجينه‌ی مهر و شناخت درود

شگفتا از اين گنجينه‌ی پر بار که تو در ذهن نهفته‌ای!
به راستی که اين افسانه تمامی ما آدميان است که در هزارتوی پرسش‌های خويش اسيريم و هر پاسخی به جای ره‌نمايی به شناخت، سرآغاز هزاران پرسش ديگر می‌گردد و سرگردان در اين هزازتو می چرخيم و می‌پرسيم.
دوست من؛ اين افسانه بسی خواندنی‌تر از آن است که اين جا بماند، با اجازه‌‌ات آن را به عنوان نوشته‌ی بعدی می‌نهم.

[ بائوبا ] | [November 13, 2003 12:34 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو