baoba

BAOBA

November 9, 2003

خیال

دستی دراز کردم
تا پوست تو
آن حرير پر لطف
آن گرم‌ترين گرم
آن زنده‌ترين زنده
آن همه حس
را لمس کنم
دريغا که دست‌ام
در اثيری خيال
بر هيچ نشست
تو نبودی و تنها
رويای تو
و
آرزوی من
در فضا شناور بود

نازنين گل من
من بر تن خيال تو
جامه‌ی آرزو پوشاندم
رنگارنگ و ديدنی
زيبا و خواستنی
همه شور
همه شرم
همه رويا
ای آرزوی من
در پس کدامين کهکشان مهر
نهان گشته‌ای

ای تک ستاره مهر
ای همه نور و روشنا
شب‌هایم
با نور تو روشن‌اند
من خراب چه کنم
گر از پس پرده‌ی خيال
برون نشوی؟
نازنين نازک بدن
نازنين شيرين خيال
رنگارنگ مهر
گرمای اميد
روشنی آرزو
چه هنگام بر من خواهی تابيد؟

ای رويای شب‌های من
در پس کدامين ديوار
آرام خفته‌ای؟
آيا در رويای تو
نشانی از من
نيز هست؟
نازنين آرزو
تا به کی بايد
بوسه‌هایم
تنها بر تن خيال‌ات نشيند؟
ای همه رويا
مرا حسرت کشت
گوش دار
آوای مهرم را
که در دل شب
نسيم
با خود بر تمامی شهر
بر تمامی خفته‌گان
بر همه عاشقان
زمزمه می‌کند
باشد که
بر گوش تو رسد

نازنين نازک خيال
آه‌های حسرت‌ام بشنو
که نام تو را
بر تن شب می‌نويسد
که رويای تو را
بر نازک بال نسيم
نقش می‌نمايد
تا از همه‌گان نشان تو
بازپرسد

تمام درها باز
تمام راه‌ها گل‌فشان
در انتظار تو
بی‌تاب و بی‌قرار
می‌جوشم
می‌خروشم
اما خاموش
بی‌آوا

دست‌هایم را بر
پوست نرم شب می‌کشم
نه
تن تو نرم تر است
پوست تو
جادویی دگرگونه است
سِحر است
افسونی دگر است

نازنين گل من
ای همه رويا
ای همه روشنی
ای نازک تر از مه‌تاب
به پيش‌واز تو می‌آيم

پنجره‌ها را گشوده‌ام
تا در خانه‌ی دل بنشينی
ای همه نور
ای همه مهر
ای همه شور
به پيش‌واز تو می‌آيم
جادویم کن
بر رویای من بتاب
و من
جادو زده
مست
با همه شور
با همه مهر
به پيش‌واز تو می‌آيم.

12:50 PM | Baoba

baOba,

inhayee ke taoosif kardi, sarab hast.


digeh e kheyal o arezoo, ham be zehn e bi daro paikar e man ke nemyad, khoda rahmatesh koneh. baray e shadiye roohesh jamiaan: salevat!

she'er e javati: ye gol dadi be dastam KHEYAL kardam bahar e ay bahar e!

She'er e classic: dar havas e kheyal e to(E) hamcho kheyal gashteh eem.

She'er e ghazanfar: cho shaoo girom kheyalet ro dar aghoosh, sahar az bastarom booy e gol ayoo

She'er e farangi: Imagine all the people...

natijeh giri: bi kheyal aziz, bee kheial,

[ dave e bikar ] | [November 9, 2003 10:01 PM ]


دوست بی‌رويای کم شکيب من درود

گر رويايی نمانَد
گر آرزوها بميرند
گر فريبی هم نمانَد
يقين دار که مرده‌ای
پوست و خون
تنها آدمکی را
به نشان زنده‌گی
با خود
در هياهوی آهن
می‌کشند
گر آرزويی نمانده باشد
يقين دار
مرده‌ای
بر گور آرزوها
گلی بنشان
شايد زنده‌گی
از آن جاری گردد

گر رويايی بازنماند
اين همه کابوس
جای نفسی باز نگذارد
بی رويا
بی‌آرزو
يقين دار
که مرده‌ای
ديری است
که ديگر نيستی.

[ بائوبا ] | [November 9, 2003 10:18 PM ]


khaili vaghteh mordam,

[ dave e bikar ] | [November 9, 2003 10:44 PM ]


درود بايوباي گرامي چون هميشه زيبا بود چندي پيش پرسيدم كه ايا مجموعه اشعار مدوني داريد كه تهيه بشود يا اگر نداريد چنانچه در ايران هستيدحتما به اين كار اقدام كنيد اشعار بسيار زيبايي است حيف است ديگران از ان اگاه نشوند

[ سام ] | [November 10, 2003 4:25 AM ]


ديويد دوست من درود

گر خروشی باشد، گر زبان به شکوه از دنيا می‌گشايی، بدان که هنوز زنده‌ای؛ چرا که مرده‌‌گان پر شکيب‌اند و خاموش و بی شکايت. نه از گنداب در رنج‌اند و نه در حسرت رفتن.

[ بائوبا ] | [November 10, 2003 7:59 AM ]


سام گرامی درود

دوست من؛ پيش از اين هم گفتم که اين پريشانی‌ها را بر دفتر نتوان برد. گر بر دل تو و دگر دوستان می‌نشيند، تنها از آن روست که دل‌ها و دردها بسيار به هم نزديک است.

[ بائوبا ] | [November 10, 2003 8:05 AM ]


درود
پس اي بائوباي عزيز بدان و آگاه باش!!! که دردهامان يکيست و نزديکي دلهامان بسيار.
شاد و خرم و موفق باشيد.

[ هومن ] | [November 11, 2003 12:09 AM ]


بائوباي عزيز. مرا انگيختي که از تو استقبال کنم<

» دلتنگي «

در سردسير زندگي ام
- غروب يک روز بهاري -
عطر يال گيسوان پريشانت را
ماديان وحشي باد
خرامان٬ خرامان
در دشت شاهپرکها افشاند.
خدا را!
- بر من چه رفت؟ -
که اسب خسته ي پاييز دلم
بيقرار و سرکش
فراق بوي دلآويز تو را
هر دم
با شيدايي و مشتاقي
شيهه مي کشد.

[ Aria ] | [November 11, 2003 12:49 AM ]


دوست من ، کبوتر و گنجشک هم بقدر خودشون از این جهان سهمی دارن و خدا در اونها چیزهای جالب رو به خلق کرده. برای من همه این موجودات جالب هستند و با مطالعه اونها به عظمت خلقت بیشتر پی میبرم.
حتما مقاله من رو بخون تا ببینی خدا در این جغد چه کرده.

[ کاپیتان نمو ] | [November 11, 2003 1:13 AM ]


دوستان گرامی درود

از مهرتان و پیام های پربار و زیبایِ تان سپاس‌گزارم.

کاپيتان جان، چه کنم که از زبونی و مظلوميت کبوتر دل خوشی ندارم و پرنده‌گان شکاری و جغد و کلاغ را بسيار دوست می‌دارم. درست است که اگر سوسک نبود، جايی در چرخه‌ي آفرينش خالی می‌ماند، ولی اين دليل نمی‌شود که از بيش‌تر حشرات بی‌زار نباشم.

[ بائوبا ] | [November 11, 2003 9:56 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو