baoba

BAOBA

November 8, 2003

کودکی‌ام کو؟

سرم گيج می‌رود
بوی بدی می‌آيد
بوی تردید
بوی کینه
بوی نیرنگ
بوی کین
بوی تمامی پلیدی ها
بوی گنداب

دهان خشک است
زهرابه ای در دل
دل بيمار
سینه پر تردید

بارها دل سپردم
اعتماد کردم
به آدمی
به خوبی
به پاکی
به مهر
به مهرورزان
بارها سنگ بر من زدند
به کين
به نفرت
به حيله
به دشنام
به نامردمی

پدر گفت:
پند بگير از اين همه زخم
ديری است
که مردمی مرده است

و من پند نگرفتم
گشتم و گشتم
به هر کلامی
به هر نگاهی
دوستی کردم
آدمی را مهر ورزيدم
و هر بار
زخمی ديگر
با دشنه‌ای تيزتر
بر پشت‌ام نشست

ای نامردمان
دگر جايی برای فرود آمدن
خنجر نمانده است
انگشتی که نزديک کنيد
خون سرازير می‌شود
تن پر ز زخم است
دگر اميدی به آدمی
باز نمانده است
نه ريا و نیرنگ
و نه مهرتان
هيچ يک فريب‌ام نمی‌دهد

پدر گفت:
آدمی ديری است
که مرده است

و من
سال‌ها چون کودکی
ساده و بی‌ريا
مهر ورزيدم
در پی مهر دويدم
دست‌ها بوسيدم
که دست نوازشی بينم
وه چه حاصل!
که دل کودکی‌ام نيز
از من دزديدند
و به جای آن
اين سنگ پاره‌ی
پر ترديد نشاندند

ای آدميان
پس چه شد
راد مردی؟
مردمی؟
مهربانی؟
از چه روست که
دل‌ها همه سنگ
جان‌ها ميزبان کينه
لب‌ها پذيرای دروغ
دست‌ها پيام‌بر دشنه
دست‌ها همه پر سنگ
گوش‌ها به آوای فريب
و جان‌ها
به درد بدبينی و ترديد
گرفتارند؟

چه کس گل‌های باغ را
پرپر کرد؟
چه کس بذر کين پاشيد؟
اين همه سنگ
برای شکستن وان همه دل
از کجا آمد؟
صخره‌ی مردمی را شکستند
استوار کوه مهربانی فرو ريخت
گل‌های مهربانی
به سنگ فريب بدل شد

پدر گفت:
آدمی ديری است
که در گنداب فريب
دست و پای زند
خورشيد مهر مرده است
آسمان راستی
سخت تيره گشته است
مهرورزان همه در زیر خاک خفته‌اند
و
کين‌توزان جاودان شده‌اند
گر دستی به دوستی دراز کنی
دستی به کينه
دستی به خودخواهی
دستی به فريب
به سوی تو دراز کنند

ای وای
کودکی‌ام کو؟
ساده‌گی‌ام کو؟
شادمانی کجا پرید
به جای خنده
چه کس پوزخند نشاند؟
دنيای مهربانان کجاست؟
دست‌های پرگل چه شد؟
مهرورزان را که کشت؟
فريب از کدامين سياره آمد؟
شيران را چه کس
روبه صفت کرد؟
غرور آدمی چه هنگام
به چاپلوسی بدل گشت؟
بذر فريب از کجا آمد؟
باغ‌چه‌ی کوچک دل‌ها
چرا پر ز علف هرز کينه شد؟

پدر گفت:
نيلوفر مرداب
نيز فريبی بيش نيست
مردمی ديری است
که مرده است
و در زير خاک
خوراک کرم‌ها شده است
و در بازمانده‌ی کاسه‌ی سر وی
تنها يک انديشه بازمانده است:
فريب

و من ناباورانه
هنوز در پی چراغی
از نهان‌خانه‌ی مهر می‌گردم
کودکی‌ام را
ساده‌گی‌ام را
مهربانی‌ام را
چه کس دزديد؟
بازپس دهيدش
که من از کين
از خشم
از ناباوری
از فريب
از دشنه و خنجر
بی‌زارم
در پی باغ مهر
گل‌های عشق
و آدمی می‌گردم

ای وای
کودکی‌ام کو؟

پيام‌آور مهر گفت:
آدمی
آتش‌فشان مهر و شادمانی است
که تنها
بر دهانه‌ی این آتش‌فشان
سنگی گران نهاده‌اند
گوش دار
جوشش مهر را
از پس سنگ!

مرا با آتش‌فشان کاری نیست
شرری از مهربانی
کورسویی از شادمانی
دل تشنه‌ام را
سیراب می‌دارد
چشم بسته‌ام را
باز می‌دارد
مرا از گنداب
می‌رهاند
از نامردمی بی‌زارم
گر مهرورزان در پس
آتش‌فشانی خاموش
می‌جوشند
نامردمان
ره‌زنان
در همین نزدیکی
پشت به تاریکی
با پوزخندی بر لب
با جامه‌ی فریب
با دشنه‌ی کین
در کمین نشسته اند
و آنان
کودکی‌ام را
ساده‌گی‌ام را
باورم به مهر
باورم به آدمی را
از من ربوده‌اند

پدر گفت:
آدمی ديری است
که تنها نامی است
واژه‌ای زيبا
بر تن کتاب‌ها
مردمی مرده است
گر ندری، دريده گردی
گر نشکنی، شکسته گردی
گر پشت کنی، خنجری در پشت‌ات نشانند
گر مهر ورزی، کين بينی
گر دل دهی، دل‌ات بسوزانند

ای وای
کودکی‌ام کو؟

شانه‌هايم سخت درد می‌کند
چه کس از شانه‌های من بالا رفت
تا سر به آسمان رساند؟
سرم شکسته است
زخمی است
چه کس پای بر سرم نهاد
تا به خورشید رسد؟

پدر گفت:
دوستی فسانه است
مهربانی و درستی
فريبی بيش نيست
آدمی مرده است

ای وای
کودکی‌ام کو؟

9:04 AM | Baoba

..... بائوباي عزيز. شعله هاي مهر ورزيدن در آن انسانهايي خاموش مي شود که هنوز « خود» را بازنيافته اند و اصيل نيستند که بکوشند از کشف «خود»؛ سرشار شوند و به اطراف خويش افشانده شوند. در جامعه اي که انسانهايش تهي شوند؛ برهوت کينه ها هر کس را درهم فرو خواهد ريخت. ما مي توانيم و بايد بکوشيم که «خود» را بازيابيم. بر دهانه ی گوهر آتشفشاني بسياري از ايرانيان؛ تخته سنگي بزرگ نهاده اند. ما بايد بتوانيم اين تخته سنگ سياه قرون را با نيروي مهر ورزي خود متلاشي کنيم و افشانده شويم. ///

[ Aria ] | [November 8, 2003 10:43 AM ]


آريای مهربان و انديش‌مند درود

با چراغی از مهر سال‌های دراز به دنبال مهرورزان و آدميان گشته‌ام و هيچ نيافته‌ام. اين خويشتنی که از آن سخن می‌رانی در زير خروارها خاک کينه و فريب نهان گشته است و فروزه‌های مهر را نيز با زهرآب بدبينی و اندوه شسته‌اند و بسته‌اند. يک تن و ده تن آن را برون نتوانند کشيد. همتی بايد و گروهی بزرگ تا خويشتن خويش بازجوييم و به دوران مردمی و مهرورزی و خوش‌دلی بازگرديم.

[ بائوبا ] | [November 8, 2003 11:31 AM ]


بائوبای مهربان
بسیار زیبا بودوبازهم امید دارم که ازمن دلگیر مباشید
ضمنا اگر ممکن باشد آدرس email
شما را بگيرم

[ آینده ] | [November 8, 2003 2:27 PM ]


بائوباي مهربانم دوست خوبم ازچه دلتنگي .خيلي ناراحتم که کسي را که مرا به حقيقت رهنمون گشته از من دلگير است

[ آینده ] | [November 8, 2003 3:31 PM ]


دوست عزیز ، چیزِ جز تحسین برای این شعر بسیار زیبا ندارم. این شعر حرف دل خیلیهاست ، از جمله خود من ، کاش از زخمهای خورده درس میگرفتیم ولی افسوس که هنوز هم با اینکه دیگه جائی برای زخم خوردن برامون نمونده ، باز هم این اشتباه رو میکنیم. با اجازت این شعر رو می خوام برای دوستام بفرستم..

[ کاپیتان نمو ] | [November 8, 2003 4:55 PM ]


شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهرباني کي سرآمد؟شهرياران را چه شد؟
خشکسالي در زمين بيداد و غوغا ميکند
بخشش هفت آسمان کو؟ باد و باران را چه شد؟

درود و بدرود

[ ehsan ] | [November 8, 2003 4:59 PM ]


دوستان مهربان درود

آينده جان، نه کدورتی در بين است و نه دل‌تنگی‌ای.

کاپيتان نمو دوست دريا دل و پر احساس من؛ نيازی به اجازه نيست، صاحب اختياريد.

احسان جان؛ حافظ معمولاً خوش‌بين و رند و مست است. اين شعر که از وی نگاشته‌ای، از کم شمار اشعار اوست که فرياد از نامردمی دارد.

[ بائوبا ] | [November 8, 2003 5:15 PM ]


بايوبا جان از من ميشنوي حق با پدر گرامي تان است هرگز به بازندگان پشت نكنيد بلكه بر عكس نه با دوچشم بلكه با هزاران چشم قرضي ديگر مواظب رقتار انان باشيد وگرنه زخم خنجري را در پشت بزودي احساس ميكنيد

[ sam ] | [November 8, 2003 8:48 PM ]


.... شما مختار هستيد که گوش تا گوش مرا ببريد بائوبا جان. کار خوبي کردي. آفرين. لزومي به اجازه خواستن نداشت.

[ Aria ] | [November 9, 2003 12:16 AM ]


سام گرامی درود

هم اکنون که بازنده من هستم که تمامي پشت‌ام پوشيده از زخم و شيار و خون چکان است. در اين ديار رسم است که بازنده و برنده ندارد، به هر که پشت کنی بلافاصله زخم خواهی خورد. مردمی ديری است که مرده است.

[ بائوبا ] | [November 9, 2003 1:01 AM ]


بائوبا هم اگه دير بهش برسن ، خیلی زیاد به هم میرسونه و دیگه هیچ جور نمی شه حریف ش شد ...

[ هیچکس ] | [January 3, 2004 12:19 AM ]


آقای هيچ‌کس

آن‌چه ريشه‌هايش همه جا را فرامی‌گيرد و نمی‌توان دگر کاری کرد، درختی با نام بائوباب در داستان شازده کوچولو است، نه بائوبا.

به‌تر بود با نشان خويش پيام می‌نهاديد، نه نشانی سام، چرا که سبک نگارش وی با شما بسيار متفاوت است.

[ Baoba ] | [January 3, 2004 12:37 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو