باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

October 30, 2003

گذرگاه

زاده شدم از تاريکی
بی خواهش
ناتوان و سست و نازک
باليدم در آغوش مهر و روشنی
نازنين دردانه بودن آموختم

پرسيدم و آموختم با شادمانی
باليدم و باليدم
ساده بودن را زنده‌گی کردم
زيستن آموختم
پرسيدم و پرسيدم
دانستن آموختم
جست و جو و پرسيدن آموختم
مهر ورزيدن آموختم
خيال را بال و پر بخشيدن آموختم
ديدن و شنيدن آموختم
ناديده ماندن آموختم

نفرت را به رايگان به من ارزانی داشتند
کين ورزيدن آموختم

آموختم با سختی، با رنج، با درد
سنگ‌ها و صخره‌ها
چاله‌ها و چاه‌ها
دندان‌ها و چنگال‌ها
دشنه‌ها و دست‌ها
که همه ردی از من بر خود دارند
آموزگار من بودند
و من
اندوه در دل نهان کردن آموختم
درد کشيدن آموختم
سوزانده شدم به دست فريب
فريب خوردن آموختم
شعله‌ور زيستن آموختم
سوختن آموختم
خاکستر شدن آموختم

روزها در پی خواهش روان شدم
خواستن آموختم
دست نيافتن آموختم
دل شکسته شدن آموختم
دل شکستن آموختم
ناخواستن آموختم
بی خواهش ماندن آموختم

پرسيدم و پرسيدم
جستم و جستم
نادانستن آموختم
پاسخ نيافتن آموختم
نجوييدن آموختم

دويدم بسی شتابان
به مقصد نرسيدن آموختم
نشستن آموختم
از پای افتادن آموختم
هيچ نيافتن آموختم
درخود شکستن آموختم
پاسخ ندادن آموختم

پرسيدند و پاسخ گفتم
نادانسته گفتن آموختم
بازتاب انديشه‌ی ديگران بودن آموختم
خود هيچ بودن آموختم

بی تاب شدم و پرخروش
فرياد بر کشيدن آموختم
چون ناشنيده ماند اين فرياد
خاموش ماندن آموختم
با سنگ شکستندم
و من
با سنگ شکستن آموختم
از خود گسستن آموختم
دشنه برکشيدن آموختم

دل دادم و دل باختم
مستی و شور آموختم
بی‌دل شدن آموختم
رنج کشيدن آموختم
از خود گذشتن آموختم

رنگ شناختن آموختم
نيرنگ ديدن آموختم
نيرنگ زدن آموختم
رنجور شدن آموختم
آزردن آموختم
جز خويش نديدن آموختم

روزها به شتاب گذشتند
و من
عمر به پايان بردن آموختم
بر هيچ رسيدن آموختم
سست شدن آموختم
دل برکندن آموختم
رفتن آموختم
افسوس نخوردن آموختم
دفتر ببستن آموختم
راهی شدن آموختم
از تن گسستن آموختم
نياموخته بودن آموختم
بر بال باد رفتن آموختم
بی آرزو شدن آموختم
بازرفتن آموختم.
راهی شدن آموختم
برجای نماندن آموختم
هيچ شدن آموختم
نادانسته گسستن و رفتن آموختم
رفتن آموختم.

Baoba | 4:59 PM

Comments: گذرگاه

درود بر بايوبا
خيلي قشنگ بود خيلي خوشم امد افرين انسان روزي به مرحله اي ميرسه با خودش ميگه اموختم كه نبامختم هرچه زودتر به اونجا برسه فرصت نجات بيشتره

sam | October 30, 2003 6:04 PM

بر هيچ رسيدن آموختم
سست شدن آموختم
دل برکندن آموختم
سلام بائوباي مهربانم
چه زيبا نوشته اي .آنقدر زيبا كه چند مرتبه مطالعه مي كنم واز خواندن سير نمي شوم .آري آموخته هاي بشري وآموخته هاي جهان خاكي براي روح آدمي هيچ است گويا انسان هيچ نياموخته گوياي روح آدمي تشنه حقيقتي ديگر است و تشنه كلامي ديگر

آينده پيش رو | October 30, 2003 8:07 PM

سلام. نوشته های شما را خواندم از آشنايی با شما خوشحالم. براستی زندگی چستجو کردن و نيافتن است. و البته زيبايی زندگی به همين جستجو است.و آموختن و اموختن و آموختن...
ما را تمام لذت زندگی به جستجو ست
پويندگی تمام معنای زندگی است.
شاد باشيد

روح تشنه | October 30, 2003 10:46 PM

... اين دفعه آقا جان. مرا حسابي مست و پاتيل کردي. الان ميرم که مستانه برقصم عزيزم.

Aria | October 30, 2003 11:31 PM

درود بر تمامی دوستان
سام نکته‌سنج و گرامی؛ از هنگامی که به اين که هيچ نياموخته‌ام رسيده‌ام، در پی دانستن و شناخت خويش برآمده‌ام.
آينده‌ی مهربان؛ آن چه بايد بياموزيم ديری است که در درون خود ما نهفته است و در انتظار بازيافته شدن نشسته است.
روح تشنه؛ نوشته‌های تو نيز بر دل می‌نشيند. دوست من گر پويندگی و پرسش از زنده‌گی حذف شود، دگر چيزی نماند جز ايستايی و سستی.
آريای انديش‌مند و نازنين؛ می‌کده نوشته‌های ناب توست که شور زنده‌گی و مستی به هم‌راه دارد.

بائوبا | October 31, 2003 3:44 AM

... بائوباي خوب مني تو. جان من آقا بيا و بد باش. آخه من انسانهاي خوب را فوري عاشقشون ميشم. جدي ميگم. در باره وبلاگت در ژست دوشنبه حتما مي نويسم. جدا که شراب نابي تو. دوستت دارم. بوس . بوس/

Aria | October 31, 2003 4:43 AM

آدمی تنها حديث مهر است و ديگر هيچ.

بائوبا | November 1, 2003 8:38 AM

دوست گرامئ بائوبا:
مئ خواستم ازت اجازه بگيرم ْ گذرگاهْ را در برنامه ْفرهنگشهر ْ بخوانم. لطفا پاسخ را به من ايميل کن.

با سپاس ؛ رضا ايراني
rezairani30@yahoo.com

reza Irani | November 3, 2003 11:24 AM

رضا جان درود
دوست من، هر چه نوشته شد و بر اين صفحه نشست، دگر از آن همه‌گان است. گر دوست داری بازش خوان.

بائوبا | November 3, 2003 2:41 PM