باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

October 28, 2003

باید رفت

خسته‌ام
زانوان‌ام خم شده‌اند
نه تاب اِستادن
نه تاب خم شدن
و نه یارای اوفتادن دارم
خسته‌ام و اين جسم سنگين را
دگر توان بردن ندارم
بايد رفت
بايد از تن رها شد
چونسيم سبک بال
چون رود روان
وچو شهاب گذرا
...........
آنی درخشش مرا بس
دمی خوشی
خنده‌ای از ته دل
اشکی از سر افسوس
بازتابی از شادی تو
اندوهی از غم او
فريادی از سر شور
ناله‌ای از سر درد
نفسی از پس درد
دمی مستی
اندکی سستی
دوری از پستی
آوايی از سرمستی
ديگر هيچ
............
بايد رفت
چرا که يارای ماندن نيست
بايد رفت
چرا که در ماورای من شهری است
شهری ناشناخته
بری از بدی
بری از نامردمی
بری از ناراستی
بی هيچ کاستی
بی هيچ فريب
...........
بايد رفت
تن را برای کرم‌ها وانهاد
کرم‌ها جشن لاشه دارند
بايد خوراک‌اشان داد
آن بازمانده‌ی بی تن
سبک و آرام
بايد بُرد
به ناکجا آباد
به ناشناخته
به شهری در خيال
به پاکی‌ها
به زلال
به سياهی پر روشنا
به تاريکی سرشار از نور
و ازين سياه‌دلان گريخت
از تباهی دور شد
از مرداب و گنداب گريخت
...........
به دشتی بايد رفت
به دشتی که تنها باد
آن را می‌شناسد
به کهکشانی دور
که تنها شهاب‌ها
نشان‌اش را می‌دانند
بايد گريخت
شتابان بايد رفت
بايد چو آبشاری فرو ريخت
................
آهنگی به گوش می‌رسد
ترانه‌ای آشنا
زمزمه‌ای از درون شب
مرا می‌خواند
و من به نسيم
به زلال آب
به روشنای شب
به گذرگاه شهاب‌ها
به دشت تاريک
به پاکی‌ها
به زلال مهر
به سکوت
به فراسوی خيال
و به ناشناخته‌ها
فراخوانده شدم
بايد رفت.
شادمانه بايد رفت
بی سر
بی پا
بی‌دل
چون نسيم
چون باد
چون رود
بايد رفت.

Baoba | 2:15 PM

Comments: باید رفت

.... تو خودت شراب نابي عزيزم. من ديگه .حه شرابي به تو بيفزايم؟.

Aria | October 28, 2003 5:45 PM

آريای نازنين درود
گر اندک شرابی هم در اين جام هست، به يمن حضور در می‌کده‌‌ی توست که چنين از ترشی سرکه رسته است و شراب گشته است.

بائوبا | October 28, 2003 5:55 PM

سلام دوست عزيز
مثل هميشه زيبا و نکته سنج.
موفق باشيد و پيروز

هومن | October 28, 2003 10:18 PM

خرم آنروز کزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
بائوبای عزيزم مطلب زيبايت گويای همه ناگفته های دلم می باشد .آری اين جهان خاکی برای خاکيان است و روح سرگسشته ما نمی تواند در اين ديار جهنمی نفسی به راحتی بکشد .
دياری که ظلم وجهل در آن حاکم است و جامعه ای که صد سال است در دست لمپنهاست روح ما را سخت آزرده کرده.تن خاکی ما از آن کرمها و روح آسمانی است که نور را بلاخره می يابد وغرق در نور از مستی لبريز می شود

آينده پيش رو | October 28, 2003 10:25 PM

در تالار گفتگو مطلب دقیقتان را خواندم. من هم چند خطی همراه چند سوال اضافه کردم.

هومن | October 28, 2003 10:32 PM

درود دوستان گرامی هومن و آينده پيش رو
رفتن ناگزير است. ولی من از رفتن دل کندن و از تن رها شدن و از بند نياز رستن را در نظر داشتم. جاری شدن روح که در زندان خواهش‌ها سخت گرفتار آمده است و ناديده مانده است. گويا نوشته‌هایَ‌م چندان رسا نبوده است.

بائوبا | October 28, 2003 11:25 PM

هومن جان نوشته‌ات را در تالار خواهم خواند و چنان چه سخنی داشتم، بازگو خواهم کرد.

بائوبا | October 28, 2003 11:28 PM

بايوبا جان ما خود به اندازه كافي غمگين هستيم وقتي به سايت هاي كمتر سياسي ميرويم بيشتر دوست داريم حذف از اميد و شادي بشنويم به فكر خودت نيستي رحم كن بر من(ما) مسكين غريب

sam | October 29, 2003 3:38 AM

سام نکته بين درود
دوست من، رفتن را به معنای رهايی از قيد و بندها و خواهش‌های مادی و گرداب ريا و تزوير گفتم. رهايی به شراب زنده‌گانی رسيدن و مستی از شور هستی و شادمانی به خود رسيدن و از خود رهيدن بود. چه کنم که گويا قلم‌ام در بيان انديشه‌ام ناتوان و نارسا بوده است.

از سوی ديگر، نمی‌توان در ميان سياهی و انبوه زباله زيست و دم از روشنی و زلال پاکی زد. من تلاش خواهم کرد که پس از اين از روشنا و مهر بيش‌تر بگويم، اگر بتوانم.

بائوبا | October 29, 2003 8:13 AM

دوست عزيز ، حال و هواي سفر رو در من بوجود آوردي. ولي آيا واقعا در پايان اين سفر به چنين شهري خواهيم رسيد؟؟؟

کاپیتان نمو | October 29, 2003 7:38 PM

کاپيتان گرامی درود
رفتن برای رسيدن به تمامی خوبی‌ها و پاکی‌هايی است که فراموش شده‌اند. اگر به جای به‌تری ره‌سپار نشويم، همان به که بمانيم. من يقين دارم درون ناشناخته‌ها شهری است به زلال آب.

بائوبا | October 29, 2003 9:52 PM