باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
October 26, 2003

آوای پایان

گفت: می‌شنوی؟
گفتم: چه را؟
من تنها آرامش شب را که با آوای پای ره‌گذری يا ترانه‌ی گذرايی می‌شکند، می‌شنوم.
گفت: نه آوای ديگری هم هست، گوش دار.
گوش فرادادم، آوای زنجره‌ای می‌آمد و ديگر هيچ.
گفتم: زنجره را می‌گويی؟
سری به افسوس جنباند و گفت: تو هم گوشی برای شنيدن نداری.
گفتم: آخر اين چه آوا يا زمزمه‌ای هست که نشنيده‌ام؟
شايد به هياهوی روز آن چنان خو کرده باشم که بيش‌تر آواها را را نشنوم،
ولی سکوت شب حتی زمزمه‌ی رهايی برگ خشکی از شاخه را که رقص کنان بر زمين می‌افتد، آشکار می‌سازد.

گفت: زنجره نيست، ضجه است.
زنجره نيست، زنجموره است.
از کوچه نيست، از دل من است.
زمزمه نيست، خروش و فرياد است.
گوش تو نيز هم‌چون دل‌ات ناشنواست.
در سينه‌ی من سوگ‌واری برپاست.
آرزوهایَ‌م را در گور تنگی چال می‌کنند.
فرياد خواهش‌ها و تمناهای برنيامده، در تمامی وجودم پيچيده است.
کودکی مرد، جوانی خاکستر شد، از فراموشی هم خبری نيست.
خوش‌بختی و شادمانی افسانه‌ای بيش نبود.
دل من آرام‌گاه تمامی آرزوهاست.
دل من گورستان سرد روح زنده‌گی است.
جسم من لاش مرده‌ای بی روح ولی تابناک و فريبنده، بيش نيست.
گوش دار.
مويه‌ها را خواهی شنيد.
خنده‌های روان پريشانه‌ای را که ازپس فريب‌ها،
از دل می‌خيزد، خواهی شنيد.
نگاه کن تا خونابه‌ای که از زخم‌هايی که به دستان دوست بر من نشسته است، ببينی.
نگاه کن تا ژرفنای اين سينه را که تمامی حسرت‌ها را نيز در خود نشانده است، ببينی.
اين گور تازه را که آرام‌گاه آرزوهاست، ببين.
اين ناله‌ها و مويه‌ها را که از خاک گور آرزوها،
خيال، عشق، دوستی، اعتماد و ساده‌گی برمی‌خيزد، بشنو.
اين سينه دگر خورشيدی ندارد.
اين سينه دگر آرزويی ندارد.
در پس اين لاشه دگر روحی نيست.
جانی نيست.
مهری نيست.
کين هم نيست.
رنجی نيست.
اندوهی هم نيست.
هيچ نيست.

يک جسم رنگين و فريبنده است که چون آدمکی کوکی
راه می‌رد، می‌خوابد، می نشيند، می‌خندد، کار می‌کند
و پاسخ پرسش‌ها را از نوار پرشده‌ای باز می گويد.
گوش دار
کز درون سينه،
آوای ناله و مويه بر مرگ تمامی آرزوها و خوش‌بينی‌ها و اميدها شنيده می‌شود.
اين پاره سنگ يخ‌زده روزی دلی بود
پر اميد، پر آرزو، شادمان، گرم و مهربان.
اين گورستان تاريک که حتی کرمی هم درون خاک‌اش نمی‌زيد،
روزگاری سرايی بود پر نور و روشنی.
اين درون مرده،
روزگاری سرشار از شور بود و هيجان.
اين سرای سرد و دهشت‌ناک،
گرم بود و پر مهر.
اين دل مرده‌ی از خود بی‌زار،
روزگاری همه جنبش بود و پرش و خواهش.
گوش دار
از درون سينه
از گور آرزوها
تنها ناله است که برمی‌خيزد.
اين خروش پايان آرزوهاست.
آرزوهايی که بس تابناک و خواستنی بودند.
گوش دار
ناله را می شنوی.
ناله‌ای از سر درد.
آغاز مرده‌گی را گوش دار.
گوش دار.
گوش دار.

Baoba | 1:17 PM

Comments: آوای پایان

متن فوق العاده اي بود دوست عزيز. انگار حرفهاي دل من بود. مرسي.

کاپیتان نمو | October 26, 2003 11:29 PM

کاپيتان گرامی درود
مرد درياها بايد هم اين چنين حساس و نازک دل باشد. ولی دوست من برای تو تا مرگ آرزوها راه بس درازی مانده است.
شادمانی‌ات پاينده باد.

بائوبا | October 27, 2003 12:29 AM

سلام
من از مرگ نفرت دارم وقتي براي ديگري اتفاق بيافتد ولي براي خودم انرا روح بخش ترين نواي هستي ميدانم نه كه افسرده هستم كه نه بسيار هم ادم شادي هستم بقول معروف از ديوار راست بالا ميروم تقريبا در اوج زندگيم هستم و هر چه اراده كردم بدست اوردم و هرچه هم از دست دادم به اراده خودم بود ولي معتقدم و يقين دارم كه مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ اغاز جهاني ديگر است عاشقان را مرگ جامي ديگر است

sam | October 27, 2003 1:51 AM

سام گرامی درود
آری دوست من؛ مرگ پايان يک پرنده نيست. ولی مرگ آرزوها پايان زنده‌گی و آغاز مرده‌گی است. بی‌آرزو و اميد زنده‌گی بسی بی‌معناست. گر به هوای تمنايی نزی‌ای، آن چه گونه زيستنی خواهد بود؟

بائوبا | October 27, 2003 7:58 AM

درود بر بايوبا
بي ارزو بودن خود ارزوي بزرگي است و كمتر دست يافتي
انچه يافت مي نشود انم ارزوست
......

sam | October 27, 2003 8:12 AM

سام نکته بين درود
آری دوست من، بی‌آرزو بودن هم ناممکن است و آرزويی بيش نيست. هميشه می‌توان به چيزی چشم اميد داشت.
ولی گاهی آوای ناله از درون و گور آرزوهای مرده بسی آزاردهنده‌تر از آن است که اميد تاب آورد و ناگزير اميد از دل بگريزد و هيچ نماند جز اندوهی.

بائوبا | October 27, 2003 9:15 AM

زمزمه نیست فحش است !
متشکرم نیست داد است
خوش آمدید نیست عوضش نصف شب مزاحم میشی که چی ؟ است

بابا ما هم اینکاره بیدیم ! (ـ:

مهندس سعید | October 27, 2003 2:14 PM

زندگي زندون سرد كينه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره
من هنوز دربدر شهر غمم
شبم از هر چي شبه سياهتره

بائوباي مهربانم
سلام
قلمت اعجاب انگيز است و چه زيبا نوشتي كه فرياد خواهش‌ها و تمناهای برنيامده ام، در تمامی وجودم پيچيده است.اما من هنوز نتونستم اين آرزوها را چال كنم ولي دل من همچنان گورستان سرد روح زنده‌گی است.

آينده پيش رو | October 27, 2003 3:16 PM

سعيد گرامی درود
دوست من چرا اين گونه برآشفته‌ای؟ چه کس نيمه شب ترا آزرده است؟ چه کس را خوش‌آمدگويی شايسته نيست و در خور ناسزاست؟
من کمی در دريافت پيام‌ات مشکل پيدا کرده‌ام. آيا سخنی از سوی من شنيده‌ای که باعث خشم و برآشفته‌‌گی‌ات گشته است؟

بائوبا | October 27, 2003 3:32 PM

آينده‌ی پر مهر درود
دوست من؛ آرزوها را در گور سينه مگذار و در پی برآوردن‌اشان رو که روشنی اميد هنوز از دل تو باز می‌تابد. سام انديش‌مند نيک گفت که"بی‌آرزو بودن نيز خود آرزويی بس بزرگ است." تمامی جوانی و روح زنده‌گانی در شراب آرزو نشسته است. اين جام را بايد هر چه پر تر نمود و هر چه بيش‌تر نوشيد.

بائوبا | October 27, 2003 3:39 PM

اينک بی هيچ آرزو، بي هيچ اميد، مرد‌گی تا ابد جاری است

mahtab | January 11, 2004 4:03 PM