گل و خار
گفت: چرا از دستانات خون میچکد؟
گفتم: گل سرخی نازنين را خواستم که ببويم،
دست که به سویاش بردم، خاری بر دستم نشاند.
گفت: يک خار و اين همه خون؟
گفتم: هزاران بار دست دراز کردم و چهره پيش بردم.
هزاران بار خار بر دست و چهرهام نشاند.
گلویَم را هنوز نديدهای،
خواستم ببوسماش خارها در گلویَم نشاند،
نمیتوانم آبی فرو دهم که بغضی را با خود بشويد و پايين برد.
گفت: گل سرخ با خار همراه است.
هزاران دست آلوده به سویاش دراز شده است.
هزاران بار از شاخه شکسته شده است.
گلهای پرپرشدهاش را به دور ريختهاند.
پس چهگونه به تو اعتماد کند؟
آن خارها برای همهگان است.
ترا نيز چون ديگران پندارد.
دستات را دستی برای چيدن و پايان دادن میبيند.
بوسهات را فريبی برای خنديدن میپندارد.
روشن است که اگر باز دستی پيش بری، خاری ديگر بر آن نشاند.
از گلهای سرخ جز اين نخواهی ديد.
مگر از دور بتوانی روح و جان را به عطرشان خوش کنی.
............
برو دستهایَت را مرهم نه.
آب گرمی در گلو ريز تا شايد خارها پايين روند.
برو خويشتن را آماده کن تا خاری ديگر بر دستان و گلویَت خلد.
که مهر گلهای سرخ را بر دل داشتن، يعنی خارها به جان خريدن.
............
گفتم: تو چرا دستانات خونين نيست؟
چرا بر گلو خارها نداری؟
گفت: مرا مهر گل سرخی بر دل نباشد.
من دلدادهی آن نازنين بی ادعای زمستانیام.
گلهای سرخ زيبا، رنگين و پر از خودخواهیاند.
بر شاخههای پر برگ و سبز جلوه نمايی می کنند و دل میبرند.
بايد نزديک شد تا عطرشان را به مشام رسانند.
مغرورند و بر زيبايی خويش آگاه.
چندگاهی دلبری کنند و با سرمايی به خواب روند.
گاه در گلخانه نشينند و به مهر و نوازش باغبان دل بندند.
لطيف و نازک بدن و کم تاباند.
..............
گل من، کم سخن و شرمگين است.
بر شاخه لختی به هنگام سرما مینشيند.
کوچک اما پرتاب است.
با برف و يخ میشکفد و عطر میپراکند.
دلاش طلايی و پر مهر است و تناش به رنگ طلا.
آن چنان آرام و بی هياهو است که اگر عطرش در فضا نباشد، بی شک نخواهی ديدش.
غنچههايی دارد کوچکتر از دانهای فلفل.
عطری دارد خوشتر از تمامی گلها.
گل يخ نازنين من بی آواست، بی غرور است.
تمام تن برهنهی شاخه را پر میکند.
دستی را که برای شکستن شاخه پيش میآيد، نمیگزد.
چهرهات راکه برای بوييدن پيش میبری، به درد نمیآرد.
برگلوی هيچ عاشقی خار نمینشاند.
بی هيچ خواهشی عطر میپراکند و مهر میورزد.
هنگامی بر شاخه مینشيند که تمامی نازک بدنان از سرما يا به خواب رفتهاند و يا در گرمای گلخانه نشستهاند.
گل يخ من نماد تمامی خوبیهاست.
گل يخ من دلباختهی مهر است.
گل يخ من، خود مهر و مهربانی است.
ای وای! کی میرسد سرما؟
دل من برای نازنين گل يخ خوش بویَم تنگ شده است.
دلام پر پر می زند تا باز ببويماش، باز ببوسماش.
دلام هوای مهربانیاش را دارد.
بیچاره آنانی که به گلسرخ پرخاری دل بستهاند.
خوشا به روز من که مهر چنين نازنينی برگزيدهام.
........
برو دستهایَت را مرهم نه.
آب گرمی در گلو ريز تا شايد خارها پايين روند.
برو خويشتن را آماده کن تا خاری ديگر بر دستان و گلویَت خلد.
که مهر گلهای سرخ را بر دل داشتن، يعنی خارها به جان خريدن.
.........
بروم تا خارها از دستانام بيرون کشم.
نه، اين خارها نشانهای از نازنين گل سرخ من است.
به جان نگاهاشان میدارم چرا که يادگار محبوب است.
خارش نيز هم چون خود وی گرامی و خواستنی است.
هر کس گلی را برگزيده است،
و من اين نازنين پر خار را دوست میدارم.
تنها میترسم که اين خارها که بر من میخلد، روح لطيف وی را نيز آزرده سازد.
نازنين من خارهایَت را هم دوست دارم.
چه بر دستانام نشيند، چه بر گلو.
من دستانی را که خار گلی بر آن نهنشسته باشد، نمیخواهم.
گلويی که خار مهر تو بر آن زخم نهنشانده باشد، نمیخواهم.
نيشی که از تو رسد، همه نوش است.
نازنين من خارهایَت را نيز دوست میدارم.
دوست خوبم از آشنائیت خوشحالم. دقیقا حق با شماست. چه زیبا بیان کردی.
کاپیتان نمو | October 23, 2003 4:34 PM
دوست خوب درود،
از دريا و آبیها و پاکیها و سکوت چه خبر؟
بائوبا | October 23, 2003 4:53 PM
بهار از دستاي من پر زد ورفت
گل يخ توي دلم جوونه كرده
تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش مي گيرم
بائوباي عزيزم چه زيبا نوشته اي كه مگر از دور بتوان روح و جان را به عطرشان خوش کرد
آينده پيش رو | October 23, 2003 5:27 PM
آيندهی مهربان درود
دوست من؛ شاعر آن شعر سخت به اشتباه رفته است. اگر در دلی گل يخی بشکفد که همهگان شيفته آن دل عطرآگين گردند. گل يخ همه لطف است و مهر؛ شرم است و بخشش. آن شاعر بیچاره يخ و سرمای دلاش را با گل يخ مهربان و افتاده و بیادعا اشتباه گرفته است.
کاش در دل نازنينِ يار نيز گل يخی میشکفت.
بائوبا | October 23, 2003 5:52 PM
سلام من فكر ميكنم هر گلي بوي خودش رو داره من اصلا از گل ميمون خوشم مياد نه بو داره نه هيچي ولي خوب اين گل رو دوست دارم به هر حال احساسات شاعرانه است و بقول سهراب اگه اينطوري بود هوا تميز تر ميشد راستش من سياسي نويسم زياد با احساسات راهي ندارم با بروز نميدم ولي خيلي قشنگ بود افرين
sam | October 25, 2003 3:23 AM
به به
Afshin Zand | October 25, 2003 6:01 AM