باغ اندیشه
$عصیان --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

October 21, 2003

مستی و شراب

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

جام‌ها از شراب زنده‌گی تهی گشته است
زيستن از شادمانی بری گشته است
مستی از دل‌ها گريخته است
زيستن از هستی تهی گشته است
شور و عشق از سرها گريخته است

نه شراب مانده است و نه ساقی
تنها جامی تهی و دُرد بسته،
نيم شکسته و خاموش
که در گوشه‌ی می‌خانه
فراموش‌شده و خمیازه‌کشان
برجای مانده است.

روزی باده‌ها پر، سرها گرم
و آوای نوشانوش
در هر گوشه طنين انداز بود
اينک
می‌فروش در زندان
ساقی در سنگ‌سار
و باده‌گسار در زير تازيانه است

می ناب به جوهری سياه و ترش
و مستی به سردردی سخت و آزاردهنده
بدل شده است
شراب زنده‌گی را از جام جان‌ها شسته‌اند
وشربتی تلخ و بدگوار
پر ز سياه‌دانه
در کوزه‌ی گلین شکسته‌ای
به جای‌ آن ريخته‌اند.

زيستن بی مستی چون دريای بی ‌ماهی است
زيستن بی شراب چون جنگل بی ‌درخت است
زنده‌گی بی مستی چون باغ بی ‌گل و گياه است
زنده‌گی بی مستی کوهستان بدون کوه است
بی هيچ قله‌ای، بی هيچ اوجی.

مستی و شراب را که از هستی بگيری
گويا آسمان را از پرنده گرفته باشی
گويا مهتاب را از شب سياه ستانده باشی
ستاره‌ها را از کهکشان بازپس گرفته باشی
زلال را از آب ستانده باشی
آب را از خاطر رود دزديده باشی
عطر و رنگ و لطافت را از گل گرفته باشی
گرمی و نور را از خورشيد زدوده باشی
ترانه‌ی باران را از ابر دزديده باشی
رويای شفق را از خاطر افق پاک کرده باشی
خيال را از کودکی محو کرده باشی
افسانه‌ی عشق را از جوانی زدوده باشی
خواستن و آرزو را از ذهن پاک کرده باشی
جنبش را از ذرات گرفته باشی

مستی را که از هستی بگيری
تنها ايستايی برجای می‌ماند و دل‌زده‌گی
مشتی مرده‌ی زنده‌نما
سرگردان و سردرگم
که می‌چرخند بر يک دايره‌ی بسته
و تنها سرگيجه می‌ماند و دل‌آشوبه

زيستن بی شراب و مستی
تنها رنج است و پستی

Baoba | 6:27 PM

Comments: مستی و شراب

جانا سخن از زبان ما ميگويي

sam | October 21, 2003 7:43 PM

شراب تلخ مي خواهم كه مرد افكن باشد
كه تا يكدم بياسايم زدنيا وشر وشورش
سماط دهر دون پرور ندارد پهد آسايش
مذاق حرص و آز ايدل بشو از تلخ و از شورش
بياور مي كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن
بلعب زهره چنگي و مريخ سلحشورش
يائوباي عزيز سلام
با خوندن نوشته زيبايت تفعلي به لسان الغيب زدم و عجب شعر شيوايي آمد .نوشته زيبايتان را چند بار خواندم .قلمتان هميشه سبز كه با قلم سبزت به جان پژمرده ام زندگي مي بخشي

آينده پيش رو | October 21, 2003 11:36 PM

آقا اينقدر از شراب گفتی هوس افتاديم! برم سراغ . . .

گويند مرا که دوزخی باشد مست
قوليست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و ميخواره به دوزخ باشند
فردا بينی بهشت همچون کف دست

. . .

افشین | October 22, 2003 5:39 AM

آينده‌ی مهربان درود
ام‌روز ظهر که نگاهی به آمار انداختم، سخت شگفت زده شدم. در پی سبب که شدم ديدم که تو چون هميشه، مرا شرمنده‌ی مهر خويش نموده‌ای.
جز سپاس گفتن سخن ديگری نتوانم گفت، هر چند که مهرورزان را نياز به سپاس نيز نباشد.

بائوبا | October 22, 2003 12:55 PM

بائوباي مهربانم
دوست بزرگوار وانديشمندم اين وظيفه كوچكي بود كه از دست من بر مي آمد آنهم براي دوست انديشمندي چون شما .
شمايي كه با حوصله به درد دلهاي يك انسان گوش فرا داديد و راهي زيبا را به او نشان داديد .آري به راستي گرفتار عشق دختركي بودن بس شگرفتر از پرنده تنهاي آسمان بودن است .اما مشكلات ديگري در اين عشق نماد پيدا مي كند .نمي دانم چرا بي خود بر خودم سخت مي گيرم از وضع جامعه گرفته تا زندگي ,كار و.........همه بسان مشكلاتي شگرف وجودم را فراگرفته اند .دوست دارم عاشق باشم اما مي دانم كه با وضع موجود من انساني نيستم كه آن دختر را خوشبخت كنم .گويا ماديات همه جوانب زندگي ما را در بر گرفته و چقدر اندوهناك است كه انسانهاي خوب در ميهن آرياييمان موفق نيستند و همانطور كه صادق هدايت عزيز گفته زندگي در اين كشور براي انسانهاي چشم و دل گرسنه اي است كه چشم بر حقيت بسته اند و فرياد فقر فساد و........را نمي شنوند
به قول فردوسي پاكزاد:
نبودي چنين كشور ودين ما
كجا رفت آيين ديرين ما
چه كرديم اينگونه گشتيم خوار
خرد را بكنديم اينسان ز كار
نمي دانم اميدي به اين جامعه هست يا نه.حكومتمداران دين فروش براي يك روز حاكميت بيشتر همه چيزمان را چوب حراج مي زنند .كليپي را كه لينكش را در مطلب جديدم گذاشته ام مشاهده كنيد .بسيار دردناك است
در محيط كاري چنين جامعه اي مديريتهايي وجود دارد كه بهايي براي كار و تحصيلات ومعلومات قايل نمي باشند .وبدينسان است كه نخبگان راه فرار از سرزمين پدري را پيش رو گرفته اند و1000 مليارد دلار سرمايه فكري در طي 25 سال گذشته به ديار غربت رفته اند .
نمي دانم چرا همه چيز به يكباره بر من فشار آورده كه حتي قلبم زير بار اين فشار به درد آمده.
بائوباي مهربانم تنها وقتي من در اين محيط مجازي قرار مي گيرم با آرامش روبرو هستم .و وقتي كه نوشته هاي زيباي شما ودوستان را مي خوانم احساس زندگي مي كنم وگرنه به قول شملوي عزيز گر بدين سان زيست بايد پست......
مي بخشي كه باز به اينجا آمدم وسفره دلم باز شد.به اميد آينده اي روشن

آينده پيش رو | October 22, 2003 3:35 PM

آينده‌ی پر مهر و جوينده درود
دوست من؛ عشق گر از زنده‌گی زدوده شود، تنها مرده‌گی باز ماند. کسی گفت که :"عشق ترجمه‌ي زخم است." آری چنين است ولي تن بی زخم و جان بی شور و مستی مهر معنايی ندارند. زنده‌گی دنيای صفر و يک‌ها و خط‌ها نيست. زنده‌گی بينابی گسترده و پيوسته است که مهر و درد و شادمانی در آن از هم جدا نيستند. مگر در بيناب نور خطی براي قرمز يا زرد يا نيلی می‌توان يافت که در اين بيناب زنده‌گی هم بتوان مهر را از بی‌زاری و شادمانی را از رنج يا شور و عشق را از دل‌سردی و رنجيده‌گی جدا کرد؟
پول و رفاه گوشه‌ای از اين هزارتوی پيچاپيچ است که راه خروج را برمی‌بندد، ولی از اين گوشه هم گذر ممکن است و دور نيست.
چنان نمانده، چنين نيز نخواهد ماند.
زنده‌گی همه خواستن و خواهش است و تلاش برای دست‌يابی. ولی نازنين؛ گاه پس از دست‌يابی به يک آرزو، در می‌يابی خورشيدی که در آرزویَ‌ش سال‌ها حسرت کشيده‌ای و تلاش کرده‌ای، ستاره‌ی اکليلی براق و سردی بيش نبوده است. نه نوری و نه گرمايی، تنها برق پولکی فريبنده!

بائوبا | October 22, 2003 4:03 PM

بائوباي عزيزم

از نظر زيبايتان ممنونم نمي دانم شايد قلب رنجورم به ذهن من فشار اورده ونتوانستم آنچه را كه بايد گفت ادا كنم .من مي خواستم از عدم تمكين ضحاكان حاكم بر ميهن آرياييمان به خواستهاي مردم وآراي مردم سخن بگويم و نظرم پشتيباني از خواست سياه انديشان نبود .نمي دانم اگر چنين برداشتي از سخنانم مي شود آن را اصلاح كنم يا نه .مرا راهنمايي كنيد .راستي من اسمم حسين مي باشد و26 سال سن دارم مي خواهم بيشتر با شما اگر بشود آشنا بشوم .
راجع به آن كليپ هم واقعا ببخشيد. خيلي ناراحت شدم وقتي فهميدم كه دختران ايراني را عربهاي سوسمار خور به بردگي مي گيرند.در مورد وطن فروشي اين خائنان هم نبايد شك كرد زيرا من چند وقت پيش از قول سفير فراري ايران در پاكستان در خبر نامه گويا خواندم كه تنگه گواتر را ايران به پاكستان براي گرفتن تكنولوژي هسته اي واگذار كرده .
پس بعيد نيست كه براي يك روز حكومت بيشتر هر كاري بكنند

آينده پيش رو | October 22, 2003 7:42 PM

پر کن پياله را که ديريست اين آب آتشين ره به حال خرابم نميبرد ...

شاپرک | October 22, 2003 10:24 PM

ببخشيد آي دي ياهوتون چيه؟

پرگلك | October 23, 2003 12:20 PM