baoba

BAOBA

October 18, 2003

باران

گفت: شيفته‌ی باران‌ام.
گفتم: می‌دانم.
گفت: نمی‌دانی. هيچ کس نمی‌داند که به هنگام بارش باران چه شوری در من بيدار می‌گردد.
آن چنان بی تاب و بی‌خود می‌شوم که تاب ماندن در زير سقف و سرپوش ندارم.
هر کجا که باشم، با هر که نشسته باشم، دگر سر از پا نشناسم.
کلاس درس وسودای نمره‌ی امتحان، هيچ يک، مرا از رفتن باز ندارد.
نه گرمای بستر و نه ديدار يار.
سر برهنه و دل باخته بيرون زنم و در زير باران چونان تشنه‌گان جشن سيرآب شدن گيرم.
در زير بارش تند ابرها بی‌قرار شتاب کنم.
با باران از درد گويم و رازهای پنهان در دل.
با باران بگريم تا اشک‌ها را آب باران بشويد و ببرد.
در زير باران، بی دغدغه نگاه ديگران، بخندم و دست افشان و پای کوبان با رقص باران به پيش‌واز سخاوت و بخشش آسمان روم.
با باران دل از غبار اندوه و گرد کينه بشويم.
با باران زنگار از آينه‌ی دل بزدايم.
با باران شادمانه برقصم.
باران هر چه تندتر، دل من شيداتر.
رگ‌بار را جشن گيرم و به چشمان تر خورشيد بخندم.
شاخه‌های شسته و تر را ببوسم.
خاک باران زده را ببويم.
گل‌های خيس سرخم کرده در زير بارش آسمان را نوازش کنم.
.............
باران سرود آسمان است.
باران آوای مهر ابرهاست.
باران بخشنده‌ای بی چشم‌داشت است.
باران شوينده‌ی ناپاکی‌هاست.
باران دست نوازش‌گر آسمان است.
باران سرود هستی و ايثار است.
باران باران است.
می‌بارد و می‌شويد و جان می‌بخشد.
ناپاکی می‌شويد و تن خويش آلوده می‌دارد.
باران ترانه‌ی مهر آسمان است.
باران فرزند خدايان است.
باران هديه خدايان است.
باران باران است.
در زير باران رنگ‌ها تاب‌ناک گردند و سياهی ناپديد گردد.
من شيفته‌ی باران‌ام.
......................
و من هر بار که ابری در آسمان می بينم، می دانم که او دل نگران، چشم به راه باران است.
می‌دانم که اگر ببارد تا ساعت‌ها در زير باران رقص شادمانی خواهد نمود.
می‌دانم که پس از باران، آب‌چکان و دل شسته بازخواهد گشت.
می‌دانم که تب خواهد کرد و چند روزی توان برخاستن نخواهد داشت.
می‌دانم که پاکی دل و جان‌اش را که به زلالی چشمه‌ساران است، از باران دارد.
می‌دانم روشنای دل و تازه‌گی روح‌اش را از باران برگرفته است.
می‌دانم نگاه‌ زيبابين و خطاپوش‌اش بارانی است.
آن اندازه دل داده است و دل از غبار شسته است که خود چشمه‌ای جوشان و پاک گشته است.
و او خود، باران است.
و من سخت دل‌ام برای گل يخ باران‌زده‌ای که مرا به مهمانی مهر برد، تنگ است.
من نيز دل‌ام هوای باران دارد.
من نيز نياز به دل شستن و درد دل کردن با باران و نازنين گل يخ خويش دارم.
باران ترا به نام ابر و پاکی سوگند دهم که بباری.
ببار که او چشم به راه توست.
ببار که من سخت دل چرکين‌ام.
ببار که من سخت دل تنگ‌ام.
ببار که گل‌ها در ميان دود بی نفس و آلوده تن گشته‌اند.
ببار که رنگ‌ها چرکين‌اند.
ببار که دل‌ها تشنه‌اند.
ببار تا با سرود مهر و زمزمه‌ی شاد باران رقصی مستانه کنم.
ببار که او بی‌تاب است.
ببار که من غبار اندوه گرفته‌ام.
ببار نازنين.
ببار.

4:42 PM | Baoba

چشم من در ره اين قافله راه بماند
تا بگوش دلم آواز درا باز آمد(لسان الغيب)
سلام بائوباي عزيز

بائوباي بزرگوار ببخش که در محيط نظر خواهي وبلاگ زيبايتان نظراتي بس طولاني مي نويسم شرمنده محبت وبزرگواري شما هستم .نيازمند شما هستم براي آنکه ديد من را در برابر دنيا روشن کنيد .
دوست خوبم من هم مثل شما با ديد کازانزاکيس در زندگي موافقم.اما زوربا انساني ساده است که خدايش زئوس مي باشد .ولي ما نمي توانيم بدان گونه شاد باشيم و حال است که جبران خليل جبران مي گويد
""با تو گفته‌اند که زندگی ظلمت است و تو با ملالت، کلام افسردگان را تکرار می‌کنی.
اما من با تو می‌گويم زندگی به حقيقت ظلمت است مگر شوق و شور در ميان باشد، و شوق و شور کور و بی هدف است مگر دانش باشد،
و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در ميان باشد،
و کار تهي و بي جان است مگر عشق درميان باشد؛""
و لي عشق به دخترکاني که عقاب پر وبال شکسته اي را به لبخندي مي خرند و با سيم و زر خاطره اش را از ياد مي برند بزرگترين درد است پس عشق به چه مي تواند درميان باشد؟ولي ديدگاه صادق هدايت عزيز زيبا و ترسناک است که مي نويسد :
""تنها مرگ است که دروغ نمي گويد
حضور مرگ همه موهايم را نيست ونابود مي کند.ما بچه مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريبهاي زندگي نجات مي دهد و در ته زندگي اوست که ما را صدا مي زند وبه سوي خود مي خواند و در تمام زندگي مرگ است که به ما اشاره مي کند .... آيا براي کسي اتفاق افتاده که ناگهان و بدون دليل در فکر فرو برود و بقدري در خودش غوطه ور شود که از زمان ومکان خودش بي خبر شود ؟؟و اين صداي مرگ است...

گاهي فکر مي کردم انچه را که ميديدم،کسانيکه دم مرگ هستند انها هم مي ديدند . اضطراب و هول و هراس وميل زندگي در من در من فروکش کرده بود،ازدور ريختن عقايدي که بمن تلقين شده بود ارامش مخصوصي در خورم حس مي کردم تنها چيزي که از من دلجويي ميکرد اميد نيستي پس از مرگ بود ،فکر زندگي دوباره مرا ميترساند و خسته مي کرد من هنوز باين دنيايي که در ان زندگي مي کردم،انس نگرفته بودم، دنياي ديگر بچه درد من ميخورد؟

حس ميکردم که اين دنيا براي من نبود،براي يکدسته ادمهاي بي حيا،پررو،گدامنش،معلومات فروش چاروادارو چشم ودل گرسنه بود براي کسانيکه بفراخور دنيا افريده شده بودند واز زورمندان زمين و اسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابي که براي يک تکه لثه دم مي جنبانيد گدايي ميکردندو تملق مگفتند.
زندگي با خونسردي و بي اعتنايي صورتک هر کسي را بخودش ظاهر مي سازد،گويا هر کسي چندين صورتک با خودش دارد بعضي ها يکي از اين صورتکها را دايما استعمال ميکنند که طبيعتا چرک مي شود و چين و چروک مي خورد.اين دسته سرفه جو هستند،دسته ديگر صورتکهاي خودشان را براي زاد و روي خودشان نگه ميدارند و بعضي ديگر پيوسته صورتشان را تغيير مي دهند ولي همينکه پا بسن گذاشتند ميفهمند که اين اخرين صورتک انها بوده و بزودي مستعمل و خراب مي شود انوقت صورت حقيقي انها از پشت صورتک اخري بيرون ميايد ""

[ آينده پيش رو ] | [October 18, 2003 8:55 PM ]


آينده‌ی پرسنده و جوينده درود
اين پرسش‌ها در ذهن تمامی ما بارها نشسته است و اين گونه پاسخ که تو يافته‌ای که دل‌مرده و دل‌خسته‌ات نموده است، نيز از زمره پاسخ‌هايی است که ديگران نيز بدان رسيده‌اند. ولی بدان که پاسخ‌ها با گذر زمان دگرگون می‌شوند.
دنيا تاريکی و هراس نيست. دنيا سرشار از روشنی‌هاست. اگر گرد و غبار اندوه را از دل بزداييم، اگر دود و دم دل‌سوزی بر خويش را با باران بشوييم، يقين بدان که رنگين کمان زندّه‌گی و روشنای راستی و مهر پديدار گردد.
هرکس در پيله‌ای که خود به دور خويشتن تنيده است، تنهاست. بايد دلاور بود و از نور نهراسيد و پيله را دريد. گر در اين پيله‌ی درد و اندوه و افسوس بمانی، نه پرواز را خواهی آموخت و نه جادوی آسمان را خواهی ديد. می‌توان کرم حقيری بود و در درون پيله‌ای‌ ماند و تا ابد از صورتک‌ها دوری جست. ولی می‌توان به پروانه‌ای دگرديسی يافت و پيله را دريد و از آن بيرون شد و در آسمان پرواز کرد و بر رنگارنگ گل‌ها نشست و از عطر آن‌ها مشام پر کرد. ديگر چه افسوس که در هنگام پرواز اسير پرنده‌ای گرسنه شد.
شاد مردن بسی به‌تر از دير زمانی در رنج و سياهی بسيار زيستن است.
شايد چند روزی با شادمانی مهر دخترکی زيستن بسی شيرين‌تر از عمری در آسمان تنها پريدن و پادشاه بی‌رقيب بلندای آسمان بودن باشد!

[ بائوبا ] | [October 18, 2003 9:39 PM ]


بائوباي مهربانم

آري بايد از اين پيله تنهايي زودتر در آيم ممنون از محبت شما
از بس كه زيبا نوشته بوديد چند مرتبه نوشته زيبا يتان را مطالعه كردم
راستي مي خواستم بدانم منعي ندارد اگر من مباحثه اين دو روزمان را به صورت متني در وبلاگم بنويسم؟

اگر اجازه دهيد خيلي خوشحال مي شوم زيرا من وبلاگ را براي همان كسي كه مرا اسير مهرش كرده مي نويسم كه در شهري دور از ميهنمان است ومدتي افتخار همكار بودن با وي را داشتم
تا لحظه اي كه با هم بوديم و از زندگي وسياست و...حرف مي زديم عشقي در ميانه نبود اما حال در دوري به عشقش گرفتار شدم و احساس همان عقاب پر شكسته را دارم..........آري وبلاگ مي نويسم كه بگويم هستم
نمي دانم چه كنم

[ آينده پيش رو ] | [October 18, 2003 11:28 PM ]


آينده‌ی پر مهر درود
دل‌ات روشن باد. این نوشته‌ها را که گفت و گوی من و توست، هر جا که دوست داشتی بنويس. البته اگر چيزی درخور بازگو کردن يافتی.

[ بائوبا ] | [October 19, 2003 12:31 AM ]


بائوباي عزيز

از لطفي كه در حق من كرديد مي نهايت سپاسگذارم وآرزوي توفيق براي شما دارم گويا بائوبا همانطور كه در قلب اخترك مسافر كوچولو ريشه دوانده در قلب من هم ريشه دوانده

من مباحثه اين 2 شب را با عنوان دمي با حافظ در زير چتر بائوبا نوشتم اميدوارم اگر مشكلي باشد حتما با من در ميان بگذاريد
از پيام زيبايي كه براي قصه گوي پير شهرمان نوشتي ممنونم

[ آينده ] | [October 19, 2003 2:30 PM ]


سلام ... من نيايش پاک زلال ترين افريده خدا را در ميانه واژه هاي سپيده زده ات خواندم و به ناگاه به در خاطره غبار گرفته ام خاطره اشک هاي سرخ کوير زنده شد آري در داستان من کوير هم گريست او هنوز هم مي گريد شايد رايت نوشتم که چرا اما حا لا اشک مجال بيانم را ربوده است پس تا مجالي ديگر.... يا حق

[ saeed ] | [October 20, 2003 5:55 AM ]


تبعيد، در چنبر زنجير

واژه ها گندیدند
فاتحان پوسیدند
کودکان از نوک پستانک نارنجک ها؛
انفجار، انفجار به عبث نوشیدند.
***
مادران ، عریانی ، عریانی پوشیدند
مرمرین گونه ی نازک بدننان را با مشت؛
عاشقان بوسیدند.
قلب ها فاسد شد
کرم ها در قفس سینه ی دل سوختگان لولیدند
***
ائتلاف
خبر این بود، هدف
اختلاف
بوی گندیده ی اندیشه ی اندیشه گران ؛
خیمه بست .
لجن شب ته خورشید نشست .
معصیت راهبه شد ؛
همه گفتند که : او معصوم است .
***
گل به تنهائی گلدان گریید
اشک خون شد ، خون چرک
عاج انگشت پیانو را دستی نفشرد
دستها معیار فاصله اند
***
اشک ها پرپر زد!

نصرت رحمانی

[ افشين ] | [October 20, 2003 9:28 AM ]


سعيد جان درود
نازنين؛ کوير، ستاره‌هایَ‌ش و دل سوخته‌ی تشنه‌اش ديری است که در خاطره‌ی باران می‌سوزند. نوشته‌ات مرا به حسرت شب‌های کوير و ستاره‌ها و برهنگی‌اش انداخت. سال‌هاست که کوير برهنه تن را با تن داغ‌دار و شب‌های رويايی‌اش نديده‌ام. کاش باران بر کوير، اين تشنه‌ی دل‌باخته، هر روز می‌باريد.

[ بائوبا ] | [October 20, 2003 9:34 AM ]


بائوباي مهربانم سلام
منتظر مطلب جديد شما هستم به راستي كه زيبا مي نويسيد اما غرض از مزاحمت معرفي وبلاگ زيباي گرگ بيابان بود كه آدرسش در زير قيد شده من كه از شيوه نگارشش بسيار خوشم آمد و مطالبي را هم از وبلاگ ايشان در زير براي شما ارسال كرده ام
با تشكر از محبتتان

http://stepenwolf.persianblog.com
سوالي پرسيده بودم چرا گريستن از خنده کمتر است و غم از شادي بيشتر ؟
« خسته گشتن از تک بودن ، انحناي غرور ، شکست شجاعت ، فرياد تنهايي » .
سکوت يعني حقيقت ، سکوت يعني يگانه ، يعني خود
آيا آ ينده اي نيست و آينده همان گذشته است و گذشته همان آينده ؟ جهت مشخص است . بي راهي، دليلي براي ديدن و دانستن آينده وجود ندارد .چرا صداي فرياد سکوت من تنها به گوش تنهايي ميرسد ؟

[ آينده پيش رو ] | [October 20, 2003 3:10 PM ]


آينده‌ی پرمهر درود
دوست خوبم، من ديری است که نوشته‌های گرگ بيابان و مرد ماهی را می‌خوانم. به هر روی، سپاس‌گزار از مهربانی‌ات در گوش‌زد نمودن نام آن.

[ بائوبا ] | [October 20, 2003 3:16 PM ]


دل منم خیلی هوای بارون رو کرده ولی نه از این بارونای وحشی ... بارون ریز و نرم و آروم .

[ شاپرک ] | [October 20, 2003 3:36 PM ]


شاپرک رنگين بال نازک خيال درود
شاپرک‌ها باران را از آن روی دوست ندارند که بال‌های نازک‌شان را تر می‌کند و توان پرواز را از ايشان می‌گيرد. تو تنها شاپرک رويانشينی هستی که زمزمه‌ی آرام باران را دوست می‌دارد و از تر شدن بال‌هایَ‌ش نمی‌هراسد.

[ بائوبا ] | [October 20, 2003 3:47 PM ]


سلام به همه دوستان .
من خيلى خوشحال شدم كه براى اولين بار موفق شدم در همجين وبلاكى يه نوشتةاى داشته باشم . متشكرم

[ ghorob ] | [February 11, 2004 12:40 PM ]


اي بهتربنم اي مهربانترينم اي زيباتر ار فرشته ميخواهم هميشه با تو باشم و با تو بوچنم را دوست دارم .

[ ghorob ] | [February 11, 2004 12:44 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو