اين لاشخو رها ژست کبوتر گرفته اند...غم انگيز است
[
زهرخند ] | [October 16, 2003 9:02 PM ]
گشت غمنـاك دل و جـان عقاب
چـو از او دور شـد ايام شبـاب
ديدكش دور به انجام رسيد
آفتـابش به لـــب بـام رسيـد
بايــد از هستــي دل بـر گيـــرد
ره به سوي كشور ديگـر گيرد
خواست تا چاره ناچار كنـــد
دارويي جويد و در كـار كنـد
صبحگاهي زپي چارهي كار
گشت بر باد سبك سيـر سوار
گله كاهنگ چـرا داشت به دشت
ناگه از وحشت، پـر ولوله گشت
و آن شبان بيم زده ، دل نگران
شــد سوي بــــرهي نوزاد دوان
كبك در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو إستاد و نگه گـرد و رسيد
دشــت را خـط غبـــاري بكشـيـد
ليك صياد سر ديگـر داشــت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
آشيان داشت در ان دامن دشت
زاغكي زشت و بداندام و پلشت
سنگها از كف طفلان خـورده
جان زصد گونه بلا دربـرده
سالها زيسته افزون ز شمار
شكم آگنده ز گند و كـردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كاي ديده زما بس بيداد
با تو امروز كرا كار افتاد
مشكلي دارم اگـر بگشــايي
بكنم هرچه تو ميفرمايي
گفت ما بندهي درگاه توييم
تا كه هستيم، هوا خواه توييم
بنده آماده بگو فرمان چيست؟
جان به راه تو سپارم جان چيست
دل چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم
اين همه گفت ولي با دل خئيش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه كنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور و ترك جاي گزيد
زار و افـسرده چنين گفت عقاب
كه مرا عمر، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است
ليـــك پرواز زمــان تيــزتـر است
بادها كز زبر خاك ورند
بن و جان را نرسانند گزند
هرچه از خاك شوي بالاتر
باد را بيش گزند است و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود پيك هلاك
ما از آن سال بسي يافته ايم
كز بلندي ، رخ برتافتهايم
زاغ را ميل كند دا به نشيب
عمر بسيارش از آن گشت نصيب
ديگـر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار ، بهين درمان است
چارهي رنج تو زان آسان است
خيز و زين بيش ره چاره مپوي
طعمهي خويش بر افلاك مجوي
ناودان جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوي
من كه صد گفته نكتهي نيكو دانم
راه هر برزن و هركو دانم
[
sam ] | [October 16, 2003 11:31 PM ]
سام گرامی درود. شعر زيبايی است.
آری، همهی دون همتان مردار خوار، شيران را کفتار و عقابان را کرکس میخواهند. بیچاره عقاب سربلند يا شير مغروری که به اين ناکسان اعتماد کند.
[
بائوبا ] | [October 17, 2003 12:15 AM ]
خسته ام از همه
خسته از دنيا
آسمان بشنو از قلب من
اين صدا
اي زندگي بيزار از توام
بيزار از اين حالم
بيگانه ام با سيماي تو
ديوانه دنياي تو
در هم مشكن زنجير مرا
بهتر كه شوم رسوا
سلام باوباي عزيزم
زيبا مي نويسيد بسيار خوشحالم كه هر شب با يكي از نوشته هاي شما به آرامش مي رسم .
نمي دانم من چرا اينگونه شده ام سخت تنهايم و نمي توانم خود را از بند اين تنهايي برهانم طوري كه حتي به خدا مي خواهم برگ انصراف از زندگيم را بدهم تا مرا از بند اين تن خاكي برهاند .نمي دانم چرا اينگونه ام زندگي برايم پشيزي ارزش ندارد ودوست دارم پاك باشم
و هر چه تلاش مي كنم به آرامش نمي رسم سخت حساسم و مدام به روح خويش نيشتر مي زنم تنها لذت زندگيم خواندن است
آري من هم عقابي در قفسم و خوشحالم كه زاغي كوته بين نيستم
[
ayandeh ] | [October 17, 2003 12:46 AM ]
آيندهی مهربان و درد آشنا درود،
درد و تنهايی پارهای از روح جوينده و پرسندهی ماست. اگر بيانديشی، ناگزير به درد خواهی رسيد. اگر مهر بورزی، به تنهایی و زخم خواهی رسيد. اگر پر پرواز را در ازای نوازشی و برق نگاهی بدهی، در قفس خواهندت گذاشت.
من شير و عقاب نيستم. غرور و آزادهگی ايشان را میستايم. ولی خود همان درخت تنها و بی آرزو هستم.
[
بائوبا ] | [October 17, 2003 1:24 AM ]
من اميدم را در ياس يافتم
مهتابم را در عشق
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گر گرفتم
زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم
چرا كه خاك خوب است
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين كرد
(استادشاملو)
باوباي مهربانم
ممنون كه مرا درك مي كنيد من هم در زير سايه شما به آرامش مي رسم و هر گاه به سايه شما پناه مي آورم از درد تنهايي رها مي شوم
آري به قول شاملوي عزيزم زندگي دام نيست عشق دام نيست و حتي مرگ دام نيست
اما چگونه عشقي مي تواند دام نباشد؟؟عشق دختركاني كه عقابهاي پر زخمي را به بهايي ناچيز از ياد مي برند؟عشق به خدايي كه به ضجه هاي آدمي بي تفاوت است؟عشق به زندگي كه پر از تباهي وسياهي است ؟آري من دوست دارم عاشق باشم اما به چي؟؟؟
من چگونه مي توانم اميدم را در ياس بيابم .
باوباي عزيز متاسفانه من در اين زندگي نيروي شر راحاكم مي دانم نمي دانم چرا من هم همانند فرانسيس بيكن خدا وفرشتگان را در صحنه زندگي بشري تماشاچي محض مي دانم و مانند اسپينونزا عالم را به منزله جسم خدا مي دانم آري منصور حلاج درست مي گفت .آري و دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست ومن به دنبال حقيقت مي گردم و دوست دارم با فريادي بي صدا اين خلق را فرياد بزنم فريادي زير آب آري ما بايد با شر حاكم بجنگيم
ودر نهايت روح خويش را به خدا و جسم خويش را به گور و نام خويش را به قرنهاي بعد و اقوام جهان تقديم كنيم
[
آينده پيش رو ] | [October 17, 2003 12:57 PM ]
آيندهی پرمهر درود،
اين نکتهها که بيان مینمايی، بسيار جای گفت و گو دارند و در حوصلهی اين پيامگير نيستند. بدان که شر حاکم و فرماندهی اصلی نيست. آنچه بر روح و جان ما نيشتر میزند، ابلهی و سادهگی ماست و بس. اين که درپی برق نگاهی و گرمای دست نوازشگری پر پرواز میريزيم و دل و جان به هوای جرقهی مهری از کف میدهيم، باعث تمامی ناکامیها و رنجها و دردهایِمان است. گناهکار ديگر نيز همانا انديشه است و انديشيدن. گر نيانديشی، نخواهی ديد، نخواهی شنيد و حس نخواهی نکرد. خوشبخت آنان که از انديشيدن فارغاند و از درد تهی.
گفتم که اين رشته سر دراز دارد و در اين فضای بسته نگنجد.
[
بائوبا ] | [October 17, 2003 3:40 PM ]
..... شما .حه حرفهاي خوبي ميزنيد. خوشم اومد. الان مي بينم که مرا نيز سرفرار کرده ايد. ميذارمت تو .حهانخانه که فراموشت نکنم.
[
Aria ] | [October 17, 2003 6:07 PM ]
آريا جان درود،
خوش آمدی. اما گفتار پريشان من کجا و سخنان نغز تو کجا؟ شرمندهام مکن.
[
بائوبا ] | [October 17, 2003 9:34 PM ]
test
[
paxil ] | [January 6, 2004 4:18 AM ]
hi there
[
fioricet ] | [January 6, 2004 4:19 AM ]
realy nice web site
[
levitra ] | [January 6, 2004 4:19 AM ]
ساقیا پیمانه پر کن
اين لاشخو رها ژست کبوتر گرفته اند...غم انگيز است
[ زهرخند ] | [October 16, 2003 9:02 PM ]گشت غمنـاك دل و جـان عقاب
چـو از او دور شـد ايام شبـاب
ديدكش دور به انجام رسيد
آفتـابش به لـــب بـام رسيـد
بايــد از هستــي دل بـر گيـــرد
ره به سوي كشور ديگـر گيرد
خواست تا چاره ناچار كنـــد
دارويي جويد و در كـار كنـد
صبحگاهي زپي چارهي كار
گشت بر باد سبك سيـر سوار
گله كاهنگ چـرا داشت به دشت
ناگه از وحشت، پـر ولوله گشت
و آن شبان بيم زده ، دل نگران
شــد سوي بــــرهي نوزاد دوان
كبك در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو إستاد و نگه گـرد و رسيد
دشــت را خـط غبـــاري بكشـيـد
ليك صياد سر ديگـر داشــت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
آشيان داشت در ان دامن دشت
زاغكي زشت و بداندام و پلشت
سنگها از كف طفلان خـورده
جان زصد گونه بلا دربـرده
سالها زيسته افزون ز شمار
شكم آگنده ز گند و كـردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كاي ديده زما بس بيداد
با تو امروز كرا كار افتاد
مشكلي دارم اگـر بگشــايي
بكنم هرچه تو ميفرمايي
گفت ما بندهي درگاه توييم
تا كه هستيم، هوا خواه توييم
بنده آماده بگو فرمان چيست؟
جان به راه تو سپارم جان چيست
دل چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم
اين همه گفت ولي با دل خئيش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه كنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور و ترك جاي گزيد
زار و افـسرده چنين گفت عقاب
كه مرا عمر، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است
ليـــك پرواز زمــان تيــزتـر است
بادها كز زبر خاك ورند
بن و جان را نرسانند گزند
هرچه از خاك شوي بالاتر
باد را بيش گزند است و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود پيك هلاك
ما از آن سال بسي يافته ايم
كز بلندي ، رخ برتافتهايم
زاغ را ميل كند دا به نشيب
عمر بسيارش از آن گشت نصيب
ديگـر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار ، بهين درمان است
چارهي رنج تو زان آسان است
خيز و زين بيش ره چاره مپوي
طعمهي خويش بر افلاك مجوي
ناودان جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوي
من كه صد گفته نكتهي نيكو دانم
[ sam ] | [October 16, 2003 11:31 PM ]راه هر برزن و هركو دانم
سام گرامی درود. شعر زيبايی است.
[ بائوبا ] | [October 17, 2003 12:15 AM ]آری، همهی دون همتان مردار خوار، شيران را کفتار و عقابان را کرکس میخواهند. بیچاره عقاب سربلند يا شير مغروری که به اين ناکسان اعتماد کند.
خسته ام از همه
خسته از دنيا
آسمان بشنو از قلب من
اين صدا
اي زندگي بيزار از توام
بيزار از اين حالم
بيگانه ام با سيماي تو
ديوانه دنياي تو
در هم مشكن زنجير مرا
بهتر كه شوم رسوا
سلام باوباي عزيزم
زيبا مي نويسيد بسيار خوشحالم كه هر شب با يكي از نوشته هاي شما به آرامش مي رسم .
[ ayandeh ] | [October 17, 2003 12:46 AM ]نمي دانم من چرا اينگونه شده ام سخت تنهايم و نمي توانم خود را از بند اين تنهايي برهانم طوري كه حتي به خدا مي خواهم برگ انصراف از زندگيم را بدهم تا مرا از بند اين تن خاكي برهاند .نمي دانم چرا اينگونه ام زندگي برايم پشيزي ارزش ندارد ودوست دارم پاك باشم
و هر چه تلاش مي كنم به آرامش نمي رسم سخت حساسم و مدام به روح خويش نيشتر مي زنم تنها لذت زندگيم خواندن است
آري من هم عقابي در قفسم و خوشحالم كه زاغي كوته بين نيستم
آيندهی مهربان و درد آشنا درود،
[ بائوبا ] | [October 17, 2003 1:24 AM ]درد و تنهايی پارهای از روح جوينده و پرسندهی ماست. اگر بيانديشی، ناگزير به درد خواهی رسيد. اگر مهر بورزی، به تنهایی و زخم خواهی رسيد. اگر پر پرواز را در ازای نوازشی و برق نگاهی بدهی، در قفس خواهندت گذاشت.
من شير و عقاب نيستم. غرور و آزادهگی ايشان را میستايم. ولی خود همان درخت تنها و بی آرزو هستم.
من اميدم را در ياس يافتم
مهتابم را در عشق
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گر گرفتم
زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم
چرا كه خاك خوب است
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين كرد
(استادشاملو)
باوباي مهربانم
ممنون كه مرا درك مي كنيد من هم در زير سايه شما به آرامش مي رسم و هر گاه به سايه شما پناه مي آورم از درد تنهايي رها مي شوم
آري به قول شاملوي عزيزم زندگي دام نيست عشق دام نيست و حتي مرگ دام نيست
اما چگونه عشقي مي تواند دام نباشد؟؟عشق دختركاني كه عقابهاي پر زخمي را به بهايي ناچيز از ياد مي برند؟عشق به خدايي كه به ضجه هاي آدمي بي تفاوت است؟عشق به زندگي كه پر از تباهي وسياهي است ؟آري من دوست دارم عاشق باشم اما به چي؟؟؟
من چگونه مي توانم اميدم را در ياس بيابم .
باوباي عزيز متاسفانه من در اين زندگي نيروي شر راحاكم مي دانم نمي دانم چرا من هم همانند فرانسيس بيكن خدا وفرشتگان را در صحنه زندگي بشري تماشاچي محض مي دانم و مانند اسپينونزا عالم را به منزله جسم خدا مي دانم آري منصور حلاج درست مي گفت .آري و دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست ومن به دنبال حقيقت مي گردم و دوست دارم با فريادي بي صدا اين خلق را فرياد بزنم فريادي زير آب آري ما بايد با شر حاكم بجنگيم
[ آينده پيش رو ] | [October 17, 2003 12:57 PM ]ودر نهايت روح خويش را به خدا و جسم خويش را به گور و نام خويش را به قرنهاي بعد و اقوام جهان تقديم كنيم
آيندهی پرمهر درود،
[ بائوبا ] | [October 17, 2003 3:40 PM ]اين نکتهها که بيان مینمايی، بسيار جای گفت و گو دارند و در حوصلهی اين پيامگير نيستند. بدان که شر حاکم و فرماندهی اصلی نيست. آنچه بر روح و جان ما نيشتر میزند، ابلهی و سادهگی ماست و بس. اين که درپی برق نگاهی و گرمای دست نوازشگری پر پرواز میريزيم و دل و جان به هوای جرقهی مهری از کف میدهيم، باعث تمامی ناکامیها و رنجها و دردهایِمان است. گناهکار ديگر نيز همانا انديشه است و انديشيدن. گر نيانديشی، نخواهی ديد، نخواهی شنيد و حس نخواهی نکرد. خوشبخت آنان که از انديشيدن فارغاند و از درد تهی.
گفتم که اين رشته سر دراز دارد و در اين فضای بسته نگنجد.
..... شما .حه حرفهاي خوبي ميزنيد. خوشم اومد. الان مي بينم که مرا نيز سرفرار کرده ايد. ميذارمت تو .حهانخانه که فراموشت نکنم.
[ Aria ] | [October 17, 2003 6:07 PM ]آريا جان درود،
[ بائوبا ] | [October 17, 2003 9:34 PM ]خوش آمدی. اما گفتار پريشان من کجا و سخنان نغز تو کجا؟ شرمندهام مکن.
test
[ paxil ] | [January 6, 2004 4:18 AM ]hi there
[ fioricet ] | [January 6, 2004 4:19 AM ]realy nice web site
[ levitra ] | [January 6, 2004 4:19 AM ]ساقیا پیمانه پر کن