baoba

BAOBA

October 16, 2003

عقاب شکسته بال

تيری بر بال عقاب نشست.
يک باره توان پرواز از دست داد.
با ته‌مانده‌ی غرور خود را اندکی در آسمان پيش‌تر برد، هر چند که درد زخم بی‌داد می‌کرد.
درهم شکسته بر زمين اوفتاد؛ بال شکسته، خون‌آلود و درد کشان.
دخترکی آمد زيبا و مهربان.
چو عقاب زخمی را ديد، آه از نهادش برآمد.
گفتا: ای تک تاز آسمان، چه کس با تو چنين کرد؟
آسمان بی عقاب چون دريای بی ماهی از رمز زيستن و معنای بودن تهی است.
تنها گنجشکان تهی‌مغز شهوت‌ران می‌مانند و مگس‌های پرهياهوی پلشت.
دستان دخترک کشيده بود و گرم،
چشمانش درخشان و پر مهر.
عقاب را در آغوش گرفت و با خود برد.
زخم‌هايش را مرهم نهاد.
بال شکسته‌اش را به ناز و نوازش بست.
غرور شکسته‌اش را با مهر خويش باز ساخت.
عقاب به مهر دخترک جان گرفت و قوی شد.
با‌ آوای "نازنين تک پرنده‌ی آسمان من" که دختر به گوشش می‌خواند، به خواب رفت.
باور کرد که مهر جادويی است جاودانه.
که دوست داشتن درمان تمامی دردهاست.
که دستی هم برای نوازش مانده است.
که دلی هم برای بستن هست.
عقاب مغرور سخت دل بست و دل داد.
به آوای مهر و نوازش دستی مهربان خو گرفت.
پرواز در آسمان را به امید گرمی دستی مهربان فراموش کرد.
اعتماد کرد و دل سپرد.
عقاب ديگر عقاب نبود.
مرغ عشقی بود در قفسی زرين، که از دربند بودن خويش شادمان است.
عقاب مغرور شکار کردن و دريدن را از خاطر برد.
به جای گوشت به دانه خوردن پرداخت چرا که دخترک از گوشت و شکار بی‌زار بود.
.......................
روزی دخترک مهربان با قفسی برگشت.
عقاب را به مهر در قفس نهاد.
گفت: هنگام جدايی است.
بدان که هم‌واره دوست‌ات خواهم داشت.
بدان که بوی تو در اين خانه هميشه خواهد ماند.
تک پر ريخته‌ات را در صندوق‌چه‌ی جواهرات خويش تا ابد به يادگار نگاه خواهم داشت.
بدان که مهر تو از دلم بيرون نرود.
بدان............
عقاب گيج و مات او را نگريست!
جدايی چرا؟
دخترک گفت: خريداری يافته‌ام که بهايی گزاف می‌پردازد.
من دستم تهی است.
تو با او در آرامش خواهی بود.
اين برای هر دوی ما به‌تر است.
منطقی باش و قبول کن.
عقاب گيج و منگ نگاه کرد.
خريدار عقاب را برد.
خريدار به ديگری ‌گفت: اين دخترک به‌ترين و رام‌ترين پرندگان شکاری را تربيت کرده و می‌فروشد.
عقاب آرام در دل خون گريست.
ياد گرفت که دخترکان مهربان تنها رويايی بيش نيستند.
آموخت که اگر دستی به مهر مرهمی می‌نهد،
تنها به اين سبب است که عقاب بال شکسته را کسی خريدار نيست.
عقاب وحشی چون بازار ندارد، پس بايد رام و دست‌آموزش نمود تا بهای بيش‌تری يابد.
عقاب را بايد به دانه‌خواری و نيازمندی عادت داد تا بی‌غرور گردد و توان دريدن دست آدمی را نداشته باشد.
عقاب بايد پرواز را فراموش نمايد تا در قفسی مايه‌ی شادمانی صاحب زری خوش‌بخت گردد.
عقاب را بايد گنجشک کرد و به رفتارش خنديد.
آسمان ديگر عقابی نداشت.
مگس‌های پست خود را عقاب می‌پنداشتند.
دخترک بر زخم‌های شاهينی دردمند مرهم می‌نهاد.
دخترک برق سکه‌های زر را دوست می‌داشت.
در صندوق‌چه‌اش صدها پر داشت و هزارها سکه‌ی زر.
.....
آسمان سخت دل تنگ بود.
آسمان ديگر غروری در دل نداشت.
آسمان جولان‌گه لاش‌خورها بود.
وزوز مگس ها گوش را می آزرد.
زير نقاب مهر لاش‌خوری پنهان بود.
................

12:39 PM | Baoba

اين لاشخو رها ژست کبوتر گرفته اند...غم انگيز است

[ زهرخند ] | [October 16, 2003 9:02 PM ]


گشت غمنـاك دل و جـان عقاب
چـو از او دور شـد ايام شبـاب

ديدكش دور به انجام رسيد
آفتـابش به لـــب بـام رسيـد

بايــد از هستــي دل بـر گيـــرد
ره به سوي كشور ديگـر گيرد

خواست تا چاره ناچار كنـــد
دارويي جويد و در كـار كنـد

صبحگاهي زپي چارهي كار
گشت بر باد سبك سيـر سوار

گله كاهنگ چـرا داشت به دشت
ناگه از وحشت، پـر ولوله گشت

و آن شبان بيم زده ، دل نگران
شــد سوي بــــرهي نوزاد دوان

كبك در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو إستاد و نگه گـرد و رسيد
دشــت را خـط غبـــاري بكشـيـد

ليك صياد سر ديگـر داشــت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت

آشيان داشت در ان دامن دشت
زاغكي زشت و بداندام و پلشت

سنگها از كف طفلان خـورده
جان زصد گونه بلا دربـرده

سالها زيسته افزون ز شمار
شكم آگنده ز گند و كـردار

بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت كاي ديده زما بس بيداد
با تو امروز كرا كار افتاد

مشكلي دارم اگـر بگشــايي
بكنم هرچه تو ميفرمايي

گفت ما بندهي درگاه توييم
تا كه هستيم، هوا خواه توييم

بنده آماده بگو فرمان چيست؟
جان به راه تو سپارم جان چيست

دل چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم

اين همه گفت ولي با دل خئيش
گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي پنجه كنون
از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور و ترك جاي گزيد

زار و افـسرده چنين گفت عقاب
كه مرا عمر، حبابي است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است
ليـــك پرواز زمــان تيــزتـر است

بادها كز زبر خاك ورند
بن و جان را نرسانند گزند

هرچه از خاك شوي بالاتر
باد را بيش گزند است و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود پيك هلاك

ما از آن سال بسي يافته ايم
كز بلندي ، رخ برتافتهايم

زاغ را ميل كند دا به نشيب
عمر بسيارش از آن گشت نصيب

ديگـر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار ، بهين درمان است
چارهي رنج تو زان آسان است

خيز و زين بيش ره چاره مپوي
طعمهي خويش بر افلاك مجوي

ناودان جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوي

من كه صد گفته نكتهي نيكو دانم
راه هر برزن و هركو دانم

[ sam ] | [October 16, 2003 11:31 PM ]


سام گرامی درود. شعر زيبايی است.
آری، همه‌ی دون همتان مردار خوار، شيران را کفتار و عقابان را کرکس می‌خواهند. بی‌چاره عقاب سربلند يا شير مغروری که به اين ناکسان اعتماد کند.

[ بائوبا ] | [October 17, 2003 12:15 AM ]


خسته ام از همه
خسته از دنيا
آسمان بشنو از قلب من
اين صدا
اي زندگي بيزار از توام
بيزار از اين حالم
بيگانه ام با سيماي تو
ديوانه دنياي تو
در هم مشكن زنجير مرا
بهتر كه شوم رسوا
سلام باوباي عزيزم

زيبا مي نويسيد بسيار خوشحالم كه هر شب با يكي از نوشته هاي شما به آرامش مي رسم .
نمي دانم من چرا اينگونه شده ام سخت تنهايم و نمي توانم خود را از بند اين تنهايي برهانم طوري كه حتي به خدا مي خواهم برگ انصراف از زندگيم را بدهم تا مرا از بند اين تن خاكي برهاند .نمي دانم چرا اينگونه ام زندگي برايم پشيزي ارزش ندارد ودوست دارم پاك باشم
و هر چه تلاش مي كنم به آرامش نمي رسم سخت حساسم و مدام به روح خويش نيشتر مي زنم تنها لذت زندگيم خواندن است
آري من هم عقابي در قفسم و خوشحالم كه زاغي كوته بين نيستم

[ ayandeh ] | [October 17, 2003 12:46 AM ]


آينده‌ی مهربان و درد آشنا درود،
درد و تنهايی پاره‌ای از روح جوينده و پرسنده‌ی ماست. اگر بيانديشی، ناگزير به درد خواهی رسيد. اگر مهر بورزی، به تنهایی و زخم خواهی رسيد. اگر پر پرواز را در ازای نوازشی و برق نگاهی بدهی، در قفس خواهندت گذاشت.
من شير و عقاب نيستم. غرور و آزاده‌گی ايشان را می‌ستايم. ولی خود همان درخت تنها و بی آرزو هستم.

[ بائوبا ] | [October 17, 2003 1:24 AM ]


من اميدم را در ياس يافتم
مهتابم را در عشق
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گر گرفتم
زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم
چرا كه خاك خوب است
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين كرد
(استادشاملو)
باوباي مهربانم
ممنون كه مرا درك مي كنيد من هم در زير سايه شما به آرامش مي رسم و هر گاه به سايه شما پناه مي آورم از درد تنهايي رها مي شوم
آري به قول شاملوي عزيزم زندگي دام نيست عشق دام نيست و حتي مرگ دام نيست

اما چگونه عشقي مي تواند دام نباشد؟؟عشق دختركاني كه عقابهاي پر زخمي را به بهايي ناچيز از ياد مي برند؟عشق به خدايي كه به ضجه هاي آدمي بي تفاوت است؟عشق به زندگي كه پر از تباهي وسياهي است ؟آري من دوست دارم عاشق باشم اما به چي؟؟؟
من چگونه مي توانم اميدم را در ياس بيابم .

باوباي عزيز متاسفانه من در اين زندگي نيروي شر راحاكم مي دانم نمي دانم چرا من هم همانند فرانسيس بيكن خدا وفرشتگان را در صحنه زندگي بشري تماشاچي محض مي دانم و مانند اسپينونزا عالم را به منزله جسم خدا مي دانم آري منصور حلاج درست مي گفت .آري و دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست ومن به دنبال حقيقت مي گردم و دوست دارم با فريادي بي صدا اين خلق را فرياد بزنم فريادي زير آب آري ما بايد با شر حاكم بجنگيم
ودر نهايت روح خويش را به خدا و جسم خويش را به گور و نام خويش را به قرنهاي بعد و اقوام جهان تقديم كنيم

[ آينده پيش رو ] | [October 17, 2003 12:57 PM ]


آينده‌ی پرمهر درود،
اين‌ نکته‌ها که بيان می‌نمايی، بسيار جای گفت و گو دارند و در حوصله‌ی اين پيام‌گير نيستند. بدان که شر حاکم و فرمان‌ده‌ی اصلی نيست. آن‌چه بر روح و جان ما نيشتر می‌زند، ابلهی و ساده‌گی ماست و بس. اين که درپی برق نگاهی و گرمای دست نوازش‌گری پر پرواز می‌ريزيم و دل و جان به هوای جرقه‌ی مهری از کف می‌دهيم، باعث تمامی ناکامی‌ها و رنج‌ها و درد‌هایِ‌مان است. گناه‌کار ديگر نيز همانا انديشه است و انديشيدن. گر نيانديشی، نخواهی ديد، نخواهی شنيد و حس نخواهی نکرد. خوش‌بخت آنان که از انديشيدن فارغ‌اند و از درد تهی.
گفتم که اين رشته سر دراز دارد و در اين فضای بسته نگنجد.

[ بائوبا ] | [October 17, 2003 3:40 PM ]


..... شما .حه حرفهاي خوبي ميزنيد. خوشم اومد. الان مي بينم که مرا نيز سرفرار کرده ايد. ميذارمت تو .حهانخانه که فراموشت نکنم.

[ Aria ] | [October 17, 2003 6:07 PM ]


آريا جان درود،
خوش آمدی. اما گفتار پريشان من کجا و سخنان نغز تو کجا؟ شرمنده‌ام مکن.

[ بائوبا ] | [October 17, 2003 9:34 PM ]


test

[ paxil ] | [January 6, 2004 4:18 AM ]


hi there

[ fioricet ] | [January 6, 2004 4:19 AM ]


realy nice web site

[ levitra ] | [January 6, 2004 4:19 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو