baoba

BAOBA

October 15, 2003

درختی در دشت

گفت: زنده‌گی نباتی آرمانی است. دوست دارم درختی باشم تنها در دشتی بی‌انتها.
گفتم: چرا گياه؟ چرا درخت؟
گفت: گياهان آسوده خاطرند و بری از خواهش؛
ريشه در خاک دارند و سر بر آسمان؛
نه سودای جفت دارند و نه تمنای تن؛
نه به پوشش دل بندند و نه به خوراک؛
نه دست نوازش‌گری را خواهان‌اند و نه نگاهی مهربان؛
نه بر گلی دل بندند و نه از خاری بترسند؛
پرنده‌گان را پناه ده‌اند و ره ‌گذران را سايه بخش‌اند، بی هيچ سودای جبران؛
به پرنده‌ی آشيان نموده بر شاخه‌اشان و بر ره‌گذر آرميده در سايه‌اشان دل نه‌بندند؛
تنها به خاک وابسته‌اند و چشم بر آسمان دوخته‌اند؛
با نسيم و باد گفت و گو کنند و از توفان نه‌هراس‌اند؛
به برگ و بار و جوانه‌های سبز و رويش دل نه‌بندند
از برهنه‌گی و برگ‌ريزان نترسند و دل بر بهار و رنگ نه‌سپرند؛
به رنگ و شيرينی ميوه و سبزی برگ و شکوفه‌های بهاری‌شان نه‌بالند،
از برهنه در زير باران و برف رقصيدن نه‌هراس‌‌اند؛
به دگرگونی و گذار روز و ماه و فصل و سال اعتنا نه‌نمايند؛
به شاخه‌های ترد يا تنه‌ی قوی خويش دل خوش مدارند؛
دوره‌های عمر را بی هيجان و شور سپری سازند؛
استوار بر جاي مانند و حسرت سفر در دل‌اشان نه‌نشيند؛
شکستن شاخه‌ای و پريدن پرنده‌ای آشفته‌ا‌شان ندارد؛
زاده شدن از دانه‌ای يا پاجوش درخت کهن‌سالی و يا قلمه‌ی شاخه‌ای آنان را نه مايه‌ی مبالات باشد و نه سبب خواری؛
از شکستن شاخه‌ی درختی دگر نه شادمان گردند و نه اندوه‌‌گين؛
بین تبر هيزم شکن با دست باغ‌بان تفاوتی قائل نه گردند؛
از بريده شدن و گسستن از ريشه نه‌ترس‌اند؛
از سوختن در اجاق و شرار آتش نه‌گريزند؛
از گرما دادن و خود سوختن نه‌هراس‌اند؛
و
به پيش‌واز پايان روند.

دوست دارم درختی تنها در دشتی لخت، ريشه در خاک، سر بر آسمان، با شاخه‌هايی خم‌شده در زير برف درميان برف و بورانی زمستانی و سوز گزنده‌ای باش‌ام بی هيچ دغدغه، بی هيچ وسوسه و بدون کوچک‌ترين دل بسته‌گی و وابسته‌گی.
درختی تنها در دشتی بی انتها.

2:28 PM | Baoba

سلام...ممنون که سرزدي.تعدادي از نوشته هاي گذشته ات را خواندم و علاقه مند شدم.باز هم به ما سر بزن.از اين پس خواننده مطالبت هستم...موفق باشي

[ قمارباز ] | [October 15, 2003 6:03 PM ]


ممنون از لينکي که داديد شزمنده کرديد

[ sam ] | [October 16, 2003 2:41 AM ]


مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواری بزنم
آی با شما هستم
درها را باز کنيد
من به دنبال فضايی می‌گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرايی
که در آنجا نفسی تازه کنم
می‌خواهم فرياد بلندی بزنم
که صدايم به شما هم برسد...
از محبت شما بي نهايت سپاسگذارم من هم مطلب جديدي نوشته ام و خوشحال مي شوم كه نظر زيبايتان را بدانم

[ آينده ] | [October 16, 2003 2:55 AM ]


آينده‌ جان،در پايان نوشته‌ات پيام گذاشتم. ولی پيام‌گير اشکال داشت و آن را ميل کرد. هرگاه که گرسنه‌گی‌اش برطرف شود و اشتهایَ‌ش کور گردد ، دوباره آن را خواهم نوشت.
به هر حال از اين که به من اشاره کرده‌ای، سپاس‌گزارم.

[ بائوبا ] | [October 16, 2003 3:18 AM ]


فکر مي‌کنم تکليف خود را مي‌دانم اما از بابت اينکه گوش‌زد کردي ممنونم. در ضمن وبلاگ خوبي داري موفق باشي.

[ satgean ] | [October 16, 2003 11:48 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو