درختی در دشت
گفت: زندهگی نباتی آرمانی است. دوست دارم درختی باشم تنها در دشتی بیانتها.
گفتم: چرا گياه؟ چرا درخت؟
گفت: گياهان آسوده خاطرند و بری از خواهش؛
ريشه در خاک دارند و سر بر آسمان؛
نه سودای جفت دارند و نه تمنای تن؛
نه به پوشش دل بندند و نه به خوراک؛
نه دست نوازشگری را خواهاناند و نه نگاهی مهربان؛
نه بر گلی دل بندند و نه از خاری بترسند؛
پرندهگان را پناه دهاند و ره گذران را سايه بخشاند، بی هيچ سودای جبران؛
به پرندهی آشيان نموده بر شاخهاشان و بر رهگذر آرميده در سايهاشان دل نهبندند؛
تنها به خاک وابستهاند و چشم بر آسمان دوختهاند؛
با نسيم و باد گفت و گو کنند و از توفان نههراساند؛
به برگ و بار و جوانههای سبز و رويش دل نهبندند
از برهنهگی و برگريزان نترسند و دل بر بهار و رنگ نهسپرند؛
به رنگ و شيرينی ميوه و سبزی برگ و شکوفههای بهاریشان نهبالند،
از برهنه در زير باران و برف رقصيدن نههراساند؛
به دگرگونی و گذار روز و ماه و فصل و سال اعتنا نهنمايند؛
به شاخههای ترد يا تنهی قوی خويش دل خوش مدارند؛
دورههای عمر را بی هيجان و شور سپری سازند؛
استوار بر جاي مانند و حسرت سفر در دلاشان نهنشيند؛
شکستن شاخهای و پريدن پرندهای آشفتهاشان ندارد؛
زاده شدن از دانهای يا پاجوش درخت کهنسالی و يا قلمهی شاخهای آنان را نه مايهی مبالات باشد و نه سبب خواری؛
از شکستن شاخهی درختی دگر نه شادمان گردند و نه اندوهگين؛
بین تبر هيزم شکن با دست باغبان تفاوتی قائل نه گردند؛
از بريده شدن و گسستن از ريشه نهترساند؛
از سوختن در اجاق و شرار آتش نهگريزند؛
از گرما دادن و خود سوختن نههراساند؛
و
به پيشواز پايان روند.
دوست دارم درختی تنها در دشتی لخت، ريشه در خاک، سر بر آسمان، با شاخههايی خمشده در زير برف درميان برف و بورانی زمستانی و سوز گزندهای باشام بی هيچ دغدغه، بی هيچ وسوسه و بدون کوچکترين دل بستهگی و وابستهگی.
درختی تنها در دشتی بی انتها.
سلام...ممنون که سرزدي.تعدادي از نوشته هاي گذشته ات را خواندم و علاقه مند شدم.باز هم به ما سر بزن.از اين پس خواننده مطالبت هستم...موفق باشي
قمارباز | October 15, 2003 6:03 PM
ممنون از لينکي که داديد شزمنده کرديد
sam | October 16, 2003 2:41 AM
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواری بزنم
آی با شما هستم
درها را باز کنيد
من به دنبال فضايی میگردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرايی
که در آنجا نفسی تازه کنم
میخواهم فرياد بلندی بزنم
که صدايم به شما هم برسد...
از محبت شما بي نهايت سپاسگذارم من هم مطلب جديدي نوشته ام و خوشحال مي شوم كه نظر زيبايتان را بدانم
آينده | October 16, 2003 2:55 AM
آينده جان،در پايان نوشتهات پيام گذاشتم. ولی پيامگير اشکال داشت و آن را ميل کرد. هرگاه که گرسنهگیاش برطرف شود و اشتهایَش کور گردد ، دوباره آن را خواهم نوشت.
به هر حال از اين که به من اشاره کردهای، سپاسگزارم.
بائوبا | October 16, 2003 3:18 AM
فکر ميکنم تکليف خود را ميدانم اما از بابت اينکه گوشزد کردي ممنونم. در ضمن وبلاگ خوبي داري موفق باشي.
satgean | October 16, 2003 11:48 AM