تنهایی و خلوت گزینی
گفت: به غاری پناه خواهم برد، دور از همهی آدم نمايان.
گفتم: تنهايی شيرين است، اما چندی که بگذرد کشنده گردد و ميل به حضور در ميان جمع، هر چند که ناهمسان و ناهمگون باشند، آشکار گردد.
گفت: جمع؟ کدام جمع؟ ما همه تنهاتر از آنيم که جمع گرديم. نوای ساز دل من با ديگری بس تفاوتها دارد. اگر با هم میتوانستيم بودن که اين گونه تنها و آواره و حيران نبوديم.
گفتم: با همه تنهايی، باز هم حس کردن نفسی در نزديک، شنيدن آوایی و ديدن نگاهی خواهش هر دلی است.
گفت: نفسی که به سختی برآيد، آوايی که شنيده شود و گوش داده نشود و نگاهی که بر همه بگذرد و ننگرد، به هيچ کار نيايد.
گغتم: اگر نفسی بکشی برایَت نفس خواهند کشيد. اگر گوش داری ترا گوش فراخواهند داد. اگر بنگری نگريسته شوی.
گفت: بر همين خيال خام باش. اگر تنها برای خود باشی و ننگری و نشنوی و نبويی، آنگاه همهگان در پی نگاهی و آوايی از تو خواهند بود.
گفتم: با اين همه در غاری تاريک زيستن و خلوت گزينی ناتوانات خواهد نمود و تمامی خواهشها در دلات زنده نمايد.
گفت: ديری است که در غار تاريکی میزيم. با اين تفاوت که به جای در ميان خفاشان بودن، دربين نامردمانام.
گفتم: مهر تابناک هم واره در آسمان خواهد درخشيد. چه گونه از آفتاب دل برکنی؟
گفت: مهر و هور بايد بر جان نشسته باشد. اين فروزه ديری است در درون من فرو مرده است. با درخشش شب تابی هم غار تنهايی من روشن گردد.
گفتم: اميد؟ آرزو؟ فردا؟ زندهگی؟
گفت: دگر مرا آرزويی در دل و بادی در سر نمانده است. هرچه را که خواستم، جستم. هر چه را که جستم، دلام را زد. آرزوها تا دور و دست نيافتنی هستند، زيبا و خواستنیاند. به آنی پس از دست يابی کم رنگ و بی رنگ گردند. تنها افسوسی بر جای ماند که خواهش چه داشتی و خويشتن تا به چه اندازه خوار اين خواهش نمودی.
دنيا سرابی بيش نيست.
زيستن گونهای شکنجهی هر روزه است.
زيستن گشتن در يک چرخهي بسته، تو در تو و پيچيده است و تکرار مدام سرگردانی و حيرت.
مرگ تنها نقطه رهايی از اين چرخش سر در گم است.
گفتم: مرگ آری، اما غارنشينی و مردم گريزی هرگز.
گفت: خلوت گزينی کار هرکس نيست.
دل کندن و گسستن از دنيای پر فريب هرکس را نشايد.
آن هنگام که کارد به استخوان رسد و درد در تکاتک ياختهها فرياد برآرد؛ فروزهی آرزو در دل خاموش گردد؛ گوش را تنها آوای باران خوش آيد و چشم را تاريکی گودال، زمان تنهايی فرا خواهد رسيد.
تو را تا اين وادی راه بسيار است. شايد روزی فرا رسد که دريابی.
سلام . من قبلا هم کامنت گذاشته بودم ولي نيست . خودت پاکش کردي يا اينجا خرابه . نوشته فعلي ات هم قشنگ بود . ولي اون غار نشينه هم هنوز مونده تا ياد بگيره چطور در جمع تنها زندگي کنه و فرار نکنه
tazevared | October 14, 2003 1:19 PM
سلام دوست عزيزم
من از تنهايي ميترسم.انقدر زياد که براي تنها نبودن خودم رو به آب و آتيش ميزنم.ولي آرزو ميکنم کاش يه بار بتونم با شجاعت و از روي ميل تو تنهاييم غرق بشم.
مرسي به من سر زدي.
پرگلک | October 14, 2003 2:53 PM
دوستان سپاس از توجهاتان.
پرگلک پرمهر؛ تنهايی گاهی از همراهی با ناکسان کمتر گزنده و هراسآور است.
بائوبا | October 14, 2003 4:34 PM
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختيم آخر سال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سال نيست در حضرت کريم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمير منير دوست اظهار احتياج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نيست احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش يار میداندت وظيفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عيان شود با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
sam | October 14, 2003 9:35 PM
گرامی سام؛ آری حافظ سالها پيش به اين نکته پی برده بود که آن کس خلوت گزيند و دل از زيبايیها و زشتیها برکند و دست از دنيا بشويد، دگر به هيچ چيز و هيچ کس نيازمند نخواهد بود.
اگر درد اين زخم همچنان در جان بماند، میتوان گوشهی دنجی يافت و از چهرههای صورتک زده به آسانی دور شد. آری، بايد زخم را خونآلوده و ملتهب نگاه داشت تا از ياد نرود.
بائوبا | October 15, 2003 1:00 AM