صورتک ها و خیال
گفتم: از تابستان و گرما بیزارم.
دوست دارم در ميان يک دشت لخت در سوز و سرمايی سخت
زير بارش برف و در ميان بوران برهنه بايستم
و سرما را به اعماق تن خويش بخوانم.
دوست دارم اشکهايم در راه غلتيدن يخ زنند
و پوست يخزدهی گونهها را بخراشند و زخم کنند.
چون سرما و انجماد رفت،
سوزش اين زخمها مرا تنها نگذارد
و اگر اشکی برآمد
شوریاش درد را فرياد کند.
دوست دارم آن قدر در زير برف بمانم
که تن يخ زند و با تلنگری در هم شکند و فرو ريزد.
آنگاه روح از حفرههای يخزدهی چشمها و گوشها و دهان برآيد
و سبک بال به پرواز درآيد
و فارغ از تن و جرم و سنگينی بر آسمان و در کهکشان گردش کنم.
گفت: اينها را بنويس.
گفتم: آنگاه همهگان بر ديوانهگیام پی برند و برمن بخندند!
گفت:هيچگاه در اين ديار جز ديوانه ديدهای؟
يا عقل باختهاند يا مست.
مست شهرت و شهوت وديوانهی زر.
با هر کلام يا تمنای مهرنمايند
يا درخواست تشويق و توجه.
همه صورتک بر چهره نهند
و خويشتن خويش را
در زير پوششی از فريب و ريا نهفته دارند.
گفتم: برهنهگی مردمان را تاب داری؟
میدانی که چو نقابها برافتد
و روحها عريان گردد،
چه آشکار گردد؟
گفت: از زير صورتکها هم کرمها بيرون زدهاند.
بوی تعفن تن و روح در حال تلاشی و فاسد به مشام میرسد.
گفتم: همهگان که به بوها آشنا نيستند.
مردمان را اندکی دلسوزی پيشه نما
که تاب ديدن اين همه چهرهی ترسناک را ندارند.
گفت:همه عمر جز به مردمان نيانديشيدهام.
ولی ترس ديرپا نيست
و به ديدن آن چهرهها خو خواهند کرد.
يقين بدار که چهرهها پس از عريانی و دورانداختن صورتکها،
به اصل خويش برمیگردند.
چون فريب و ريا دور شود،
زيبايی بازخواهد گشت.
گفتم: باز که به افسانه سازی و خيال پردازی پرداختی؟
گفت:در اين نزديکی،
اگر نادرستی و ناراستی دفن شوند،
روياها نيز از عالم خيال به درآيند.
به شتاب دور شد.
...
گفتم: به کجا؟
گفت: سخت وامانده گشتهام.
مرا جان و توانی در تن نمانده است.
میروم تا روزی بازگردم.
به جايی نروی.
قول بده که همين جا چشم انتظار باشی.
گفتم: قول میدهم.
برای رفتن هميشه وقت هست.
و من همچنان در انتظار روزی که توان يابد و بازگردد و عطر مهر بپراکند
و روياها را از عالم خيال به دشت زندگی بازگرداند،
روزشماری مینمايم.
بازخواهد گشت. میدانم، میدانم.


