baoba

BAOBA

October 10, 2003

صورتک ها و خیال

گفتم: از تابستان و گرما بی‌زارم.
دوست دارم در ميان يک دشت لخت در سوز و سرمايی سخت
زير بارش برف و در ميان بوران برهنه بايستم
و سرما را به اعماق تن خويش بخوانم.
دوست دارم اشک‌هايم در راه غلتيدن يخ زنند
و پوست يخ‌زده‌ی گونه‌ها را بخراشند و زخم کنند.
چون سرما و انجماد رفت،
سوزش اين زخم‌ها مرا تنها نگذارد
و اگر اشکی برآمد
شوری‌اش درد را فرياد کند.
دوست دارم آن قدر در زير برف بمانم
که تن يخ زند و با تلنگری در هم شکند و فرو ريزد.
آن‌گاه روح از حفره‌های يخ‌زده‌ی چشم‌ها و گوش‌ها و دهان برآيد
و سبک ‌بال به پرواز درآيد
و فارغ از تن و جرم و سنگينی بر آسمان و در کهکشان گردش کنم.

گفت: اين‌ها را بنويس.

گفتم: آن‌گاه همه‌گان بر ديوانه‌گی‌ام پی برند و برمن بخندند!

گفت:هيچ‌گاه در اين ديار جز ديوانه ديده‌ای؟
يا عقل ‌باخته‌اند يا مست.
مست شهرت و شهوت وديوانه‌ی زر.
با هر کلام يا تمنای مهر‌نمايند
يا درخواست تشويق و توجه.
همه صورتک بر چهره نهند
و خويشتن خويش را
در زير پوششی از فريب و ريا نهفته دارند.

گفتم: برهنه‌گی مردمان را تاب داری؟
می‌دانی که چو نقاب‌ها برافتد
و روح‌ها عريان گردد،
چه آشکار گردد؟

گفت: از زير صورتک‌ها هم کرم‌ها بيرون زده‌اند.
بوی تعفن تن و روح در حال تلاشی و فاسد به مشام می‌رسد.

گفتم: همه‌گان که به بوها آشنا نيستند.
مردمان را اندکی دل‌سوزی پيشه نما
که تاب ديدن اين همه چهره‌ی ترسناک را ندارند.

گفت:همه عمر جز به مردمان نيانديشيده‌ام.
ولی ترس ديرپا نيست
و به ديدن آن چهره‌ها خو خواهند کرد.
يقين بدار که چهره‌ها پس از عريانی و دورانداختن صورتک‌ها،
به اصل خويش برمی‌گردند.
چون فريب و ريا دور شود،
زيبايی بازخواهد گشت.

گفتم: باز که به افسانه سازی و خيال پردازی پرداختی؟
گفت:در اين نزديکی،
اگر نادرستی و ناراستی دفن شوند،
روياها نيز از عالم خيال به درآيند.
به شتاب دور شد.
...
گفتم: به کجا؟
گفت: سخت وامانده گشته‌ام.
مرا جان و توانی در تن نمانده است.
می‌روم تا روزی بازگردم.
به جايی نروی.
قول بده که همين جا چشم انتظار باشی.
گفتم: قول می‌دهم.
برای رفتن هميشه وقت هست.

و من هم‌چنان در انتظار روزی که توان يابد و بازگردد و عطر مهر بپراکند
و روياها را از عالم خيال به دشت زندگی بازگرداند،
روزشماری می‌نمايم.
بازخواهد گشت. می‌دانم، می‌دانم.

7:21 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو