دیوونه
بهاش میگن ديوونه
شده غمخور آدمای اين خونه
واسه اون بچهی پابرهنه
شب تا صبح نمیخوابه
میبره رنج ديوونه
...
ديوونه میبينه که عوض شدن آدما
دروغ میگن، ريا دارن
میکشن همديگه رو
واسه يه تکه طلا
غمخواری فقرا، آزادی اسرا
خنديدنهای پرصدا، ديگه نيست روا
پاره شده زنجيرا، زنجيرای دوستیها
واسه کاغذپارهها
...
مرغ خوشبختی نشسته
نوک قلهی اون کوه بلند
اونوقت ما آدما
که به خودمون میگيم عقلا
و هستيم ديوونهترين ديوونهها
میريم از کوه بالا
بالا، بازم بالا
برای اين رفتنها
هل میديم همديگه رو
با زخما و خستهگيا
اين تنِ خسته رو می کشيم بالا
بالا، بازم بالا
نزديکای رسيدن
به نوک قلهی کوه
پرنده پر می کشه
دور میکشه از سر کوه
دور میشه، دور میشه
تا تو افق
نوک يه کوه ديگه می شينه
میخنده به آدمای مسخره
میخنده
صدای خندههاش
بلند و پر طنين
میپيچه تا دور دورا
میپيچه روی زمين
اين پارهای است از نوشتهای در نوجوانی،
که به يادگار برگهای سبز و روشن آن روزگاران،
در اين دفتر مینهم.



عالي بود.
[ هومن ] | [March 2, 2004 11:53 PM ]بسیرا زیبا.. مثل همیشه..
[ محمد جواد طواف ] | [March 3, 2004 12:47 AM ]ساقیا پیمانه پر کن