پنجرهای در دوردستِ شب
خوکردهام به شب و مهتاب
به سکوت و سکون ِ برگها
به تکچراغی روشن در دوردست
که نه نوری دارد و نه کورسويی
تکچراغی از پنجرهای در ناکجا
پنجرهای به باغ ِ کوچکی
در آن سویِ شب و روز
در آنسویِ بودن و نابودن
در قابِ پنجره
گلدان کوچکیاست نهان
عطر سپيد ِ گلهای دور
تازه و زندهتر از عطر هزار باغ
میپيچد در سکونِ شب
میپيچد در رويایِ مستِ شبگرد
ناگه ز آسمان
هزار ستاره میچکد
ستارههايی تابناک و درخشان
ستارهها میريزند بر زمين
زمين پر میشود از ستاره
زمين پر میشود از گل و گلبرگ
گلهایِ سپيد ِ ياس
خوکردهام به شب
خوکردهام به رهايی
خوکردهام به رويایِ پنجره
خوکردهام به ريزش ِ ستاره
خوکردهام به بوييدن ِ ستاره
که مستی ِ شراب و عطرباغ
همه از خيال تو میرويد
همه از سپيد ِ دستان ِ تو میبويد
نفرين ِ زمين
زمين کمنفس و خسته
آه میکشد سنگين
میسوزد از درون
میپوسد وز برون
فرزندانِ زمين
زردند و بینفس
دستهاشان همه آلوده
دستهاشان همه سياه
پریانِ سبز جنگلها
جامهشان جابهجا سوخته
جامهشان به سيمانوقير آلوده
رنگارنگِ گلهای ِ جامه
همه به چركابِ دود آغشته
میگذرند گهگاه
اينجا و آنجا
ابرهای سياه و سنگين
با چشمان سرخ و بغضی سخت
نمیبارند اما، بر وارونهگی شهردود
بغض ِخويش را میبرند همراه
تا دوردستِ پاکِ کوهسارها
الاههی آبی درياها
زلاله گمکردهست سالها
ماهيان بستر رودها
آلودهاند به پسآب کارخانهها
آلودهاند به جيوه و روی
مردان ِ ماهیگير
تورهاشان پرست از جيوه
مردان ِ ماهیگير
زهرآبه میبرند بر سر سفره
آسمان در پس ِ پردهی ِ دود
ستارهگان را از ياد بردهست
کودکان زرد و زار و کمجان
در حسرت ديدنِ راهِ شيري
در حسرتِ بارش شهابها
کودکان با حسرت
نقشمینند بر سپيدی کاغذ
آسمانی آبی، خورشيدی طلايی
رودخانهای آبی با ماهيان سرخ
درکناره گلهای چهارپر
نشسته بر سبز ِ روشن ِ چمن
کودکی با خطوط ساده و راست
سبکپای و شادمان
بادباکی گرفته بر دست
میدود در پی باد
کودکان نقش میزنند بر کاغذ
رنگين رويای ِ از دست رفته
زمين سوگوارست و لب فروبسته
زمين بینفس است و دگر خسته
زمين نفرين نکرد هرگز
نادانفرزندانِ ِ خويش را
فرزندانِ زمين سالهاست
زارند و بيمار و بیفردا
فرزندان زمين اما
میميرند سخت و بیفرياد
کند و سنگين، آرام آرام!
کوچهباغ عشق
کوچهباغ عشق مهآلوده است
تنها همه اثيری
خطوط گنگ و نرم و رازآلود
تنها غرقهی ِ مهتاب
واژهواژه مخمل ِ رويا
عطر ياس و خوشههای ِ اقاقی
پيچيده در نمدار تن ِ رويا
بيرون کوچهباغ آفتابی تند جاری
خطوط تنها: همه تند و خشک
نشانی نيست از عطر ياسها
صداها خشک و يکنواخت
واژهها سبک و بیمعنا
در کوی ِ زندهگانی آفتابی سوزان
رنگها گرم و تند و براق
در کوی زندهگانی ابری نيست
در کوی زندهگانی پرچينها خشک
دانههایِ توت بر تن داغ ِ کوچه
شاخسار ِ درختان خشکيده
تن ِ بوتهها در پردههای ِ دود
در کوی ِ زندهگانی عادت جاری است
و کسالت ِ کشدار روزمرهگی،
روزمرگی را فرياد میدارد
کوچهباغ عشق
پيچيده در پردههایِ گنگِ مه
خيس و نمدار، غنوده در رويا
اثيری و نرم، پر زمزمهی ِخواب
در ريزش ِزلالههای ِ سيمين ِ مهتاب
در ميان خوشههای ِ اقاقی
بر بستر بهارنارنج و ياس
در باران شکوفههای ِ سيب
کوچهباغ عشق شناور در رمزوراز
وه!
کوچهباغ عشق چه هوايی دارد!
لکههای ِ نفتی
لکههای ِ نفتی ما را آلوده است!
لکههای ِ نفتی ما را بلعیده است!
گفتند: هان! مِژده باد شما را
اين طلای ِ سياه
گفتيم: وای زين بلای ِ سياه
وای زين درد ِ بیدوا!
کودکانِ دستفروش در هر جا
در همه گوشهها و کنارهها
در سر چهارراه
وول میخورند در ميان ماشينها
درد میفروشند با چهرههای سياه
زخم میزنند بر تهماندهی ِ عواطفِ ما
کودکان دستفروش
همه آلودهاند به نفت
به اين بلای ِ سياه
کشتیهای ِ بزرگ در دريا
با انبارهای انباشته
نفت میبرند هزارهزار بشکه
سوت میکشند شادمانه و سنگين
نفت میبرند به آنسوی دنيا
زر میريزند درون کيسهها
دستان ِ بیتدبير و ناچابک
مغزهای ِمتوهم و خيالپرداز
خندههای ِ چندشآور و تهی از شادی
پر میکنند زر و دلار در کيسه
میفرستند به ناکجا و هرکجا
آبرو مىخرندند در خیال ِ خام
کودکان ِ دستفروش در گوشهکنار
دلهاشان همه پردرد
روزهاشان همه سياه و تباه
پس چه شد آن طلایِ ِسياه؟
هالههای ِ نور و ماليخوليا
مردان ِ کوچک با دستان ِ بیتدبير
مردان ِ بیخرد و خُردانديشه
گونیهای پول اهدایی!
...
سفرهمان به نفت آغشته است!
لکههای ِ نفتی ما را آلوده است!
لکههای ِ نفتی ما را بلعيده است!
پرندهگان بيمارند
پرندهگان بيمارند
پر میريزندُ
پرواز، از ياد میبرند
آشيانهها آلوده است
به درد ِ فراموشی
عنکبوتهایِِِ خاکستري
تار میتنند
بر سکونِ آشيانههای خاموش
پرندگانِ بیبال و پر
برهنه و شرمگين
بیهيچ جنبش
بیآرزويِ پرواز
در آشيانهها
میپوسند و میميرند
بیآواز و بیفرياد!
پرندهگان بيمارند
برهنهتن و تهیآرزو
در آفتابِ سوزان برشته میشوند
و از سرمایِ درون میميرند
...
آسمان بیپرنده مانده است
پرندهگان بيمارند!