باغ اندیشه
[an error occurred while processing this directive]

James Blunt
Goodbye My Lover

Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your head.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

I am a dreamer but when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bear my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.

June 14, 2009

باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

باغچه‌ی ِ امروز و فرداها
ديری است که خشکيده
نفت همه تن ِ باغچه را
همه ريشه‌های ِ کهنه را
پوسانده و خشکانده
تن ِ نازکِ هر جوانه را
طنابِ قطور ومحکم ِ بی‌داد
بسته است به نرده‌هایِ آهنين
تا نجنبد بيش
تا نرويد سبز

باغچه جند روزی
دل‌خوش کرده بود به رويش
به دستان ِ سبزی
که نشان از بهار داشت
نشان از آب داشت
و نشان از سبزينه‌ها

باغچه دل‌خوش
به رويش و بهار
به باران و آب
به رويش حوانه‌های ِ آرزو
به سبزشدن، به برگ و بار
به هم‌نوايی ِ ترانه‌ی ِ سبز
به چکابه‌های ِ باران ِ اميد
به آهنگِ شاد ِ نسيم رقصيد

اما
سياهی ِ دود
چربی ِ دوده‌های ِ نفتی
سبز را به آتش کشيد
دستِ باغبان سوخت
جوانه‌ها ناروييده پژمرد
شادمانی و نسيم ِ سبز
در هياهویِ شادمانی ِ موش‌های ِ کور
در آتش ِ کينه‌ی غ هميشگی ِ لاشخورها
در ضربه‌های ِ سنگين ميله‌های ِ سخت
بر تن ِ جوانه‌ها و نهال‌ها
در چشمان ِ اشک‌آلوده‌ی ِ نوميد
گم شد

باغچه دگربار
باز پوسيد
در درد پيچيد
هيولای سياهی
قهقهه‌زنان، عربده‌کشان
در کوی و برزن
ديو پليدی رقص‌کنان
چوب‌زنان
نعره‌زنان
معجزت ِ ماندن ِ خويش را
با باده‌های ِ خون
به سور نشست
باز خنديد

March 29, 2009

جادوی ِ بهار

جادوی ِ بهار در تن باغچه پیچید
سیاه‌تن ِخاک
به رنگین‌کمان ِ بنفشه نشست

افسون ِ بهار بر تن ِ درخت رقصید
شاخ‌سار ِ سرد ِ خشک
به هزارهزار شکوفه خندید

رویای ِ بهار بر دودآلوه‌دیوار ِ کوچه
کرورکرور پیچکِ سبز
خوشه خوشه بنفش ِ اقاقی
و آبشاری از طلای ِ پاک
نقش زد

آهنگِ شادمانه‌ی ِ بهار
بر شاخ‌سار ِ تنهای ِ چنارِ
و شانه‌های ِ خمیده و غمگین ِ کاج
آواز ِهزار گنجشکِ مستِ عاشق را
هدیه داد

افسون بهار و باد
زدود خط ِ اشکِ ابر را
ازخاکستر ِ دل شیشه‌های ِ زمستان
و زلال ِ دستان ِ پاکِ عشق را
به‌ قابِ کهنه‌ی ِ پنجره بخشید

خنده‌ی ِ باد بهار
بر خشکِ دشت
بستری از سبزه نشاند

گرمای ِ دستانِ سبز ِعشق
از بهشت و پردیس
لغزید بر یخ‌بسته دل ِ رود و آب
چشمه بر سنگ ِ کوه جوشید
زلاله‌ی ِ ِرود بی‌تاب و پرخروش رقصید

از کناره‌ی ِ رود تا دامن ِ کوه
کرورکرور سرخ ِ شقایق
فرش فرش زرد و بنفش و آبی
گلی‌های وحشی نازکِ و ترد
شکفته شد باز دگربار
به ساز ِ الاهه‌ی ِ عشق
به جادوی ِ بهار

October 28, 2008

زخمه‌های ِ درد

کاش می‌شد
تمامی ِ دست‌نوشته‌ها
تمامی ِ عکس‌های ِ رنگ‌وروی‌باخته
تمامی يادگارهای ِ چينی و چوبی و کاغذی
و تمامی ِ يادهای ِ اندوخته از روزگار دور و نزديک را،
که چونان آيه‌های ِ خاکستری ِ درد
و آهنگ ناخوش و گوش‌خراش ِ سازی ناکوک
بر روح و جان زخمه می‌زنند،
در باران شست

تا نماند هيچ خط و هيچ نشان
از گذشته و رفته
از خرابه‌های ِ افسوس
از تپه‌های ِ پلشتِ و زرد دروغ

تا نماند هيچ
جز زلاله‌های‌ ِ خيس ِ باران
در گذرگاهِ رنجور تن و جان

September 30, 2008

تل ِخاکستر

شادمانی را تنها نياز
بهانه‌ای کوچک بود
رقص بلوره‌ی ِ برفی
بر سرسره‌ی ِ مهتاب
آواز شادمانه‌ی ِ باران
بر پنجره‌ی ِ پاييز
نسيم طلای ِ گل‌های يخ
بر امتدادِ سردِ زمستان
يا پای‌کوبی ِ گرسنه‌گنجشکان
بر ريزه‌های ِ نان

درد اما گسترده بود هزار ريشه
در جای‌جای ِ خاک
در گوشت و پوست
در همه يادهایِِ ِ بی‌رنگ
در همه برگ‌های ِ پوسيده

روکردم به ‌سبز بی‌انتها
به دوردستِ جنگل ِ آشنا
شايد بازيابم خويشتن ِخويش را
از سياهِ خاک، وز سبزينه‌های ِ مست
از برکه‌های ِ روان،‌ وز چشمه‌سارانِ ِ آوازخوان

افسوس که انبوهه‌ی ِ جنگل هم
به آتش نشست ناگاه
شبح تار و محو درخت
باز گم شد در تل ِخاکستر

July 2, 2008

پنجره‌ای در دوردستِ شب

خوکرده‌ام به شب و مهتاب
به سکوت و سکون ِ برگ‌ها
به تک‌چراغی روشن در دوردست
که نه نوری دارد و نه کورسويی
تک‌چراغی از پنجره‌ای در ناکجا

پنجره‌ای به باغ ِ کوچکی
در آن سویِ شب و روز
در آن‌سویِ بودن و نابودن
در قابِ پنجره
گلدان کوچکی‌است نهان

عطر سپيد ِ گل‌های دور
تازه‌ و زند‌ه‌تر از عطر هزار باغ
می‌پيچد در سکونِ شب
می‌پيچد در رويایِ مستِ شب‌گرد

ناگه ز آسمان
هزار ستاره می‌چکد
ستاره‌هايی تاب‌ناک و درخشان
ستاره‌ها می‌ريزند بر زمين
زمين پر می‌شود از ستاره
زمين پر می‌شود از گل و گل‌برگ
گل‌هایِ سپيد ِ ياس

خوکرده‌ام به شب
خوکرده‌ام به رهايی
خوکرده‌ام به رويایِ پنجره
خوکرده‌ام به ريزش ِ ستاره‌
خوکرده‌ام به بوييدن ِ ستاره
که مستی ِ شراب و عطرباغ
همه از خيال تو می‌رويد
همه از سپيد ِ دستان ِ تو می‌بويد