baoba

BAOBA

August 1, 2010

دل ِ خونین ِ سازها

ستاره‌گان از آسمان شب
خوشه خوشه چکيدند
و باغ‌چه‌یِ سپيد مريم‌ها را
در آغوش نور فشردند
همه ‌ساقه‌هایِ تردِ مريم
به اشک ستاره و خاک
تر شد

و شباهنگ
دگر آوازی نخواهدخواند
ايران ِ من به سياهی شب
به پهنای همه خاک
سوگ‌وارست
دگر کسی براي بوييدن ِ نسترن
و پرسيدن ِ نام ِ گلی آشنا
رنج ِ دوران نخواهد‌‌برد

آسمان بی‌ستاره است
نور پرکشيد
نيازی به زخمه نيست
دل سازها زخمی‌
دل سازها خونين است
گلویِ تمامی آوازها
به بغض دردی نو
بس چرکين است

خاکِ ايران ِ ما
چه سياه و چه سرد
سخت اندوهگين است
خاک سرد است
دل ِ ما خونين
گلو پر خار و پر درد
ديده سرخ، ديده خشک
اشکی نيست
اشک از ژرفای‌ِِ اندوه
شرم‌سار و بس گريزان ‌است

نيازی به زخمه نيست
دل سازها به بغضی نو
سخت خونين‌است...

11:27 AM | Baoba
January 3, 2010

ترسی نماند

خشونت تنها دليل‌شان
وقاحت تنها کلام‌شان
زنجيرها و چوب‌دست‌هاشان
هوا را سخت می‌شکافت
و خون می‌ريخت

هنگامه‌ بود و هست
از خشکيده‌خون مردمان
جوانه رويد هزارهزار
جوانه‌هايیِ نازک،
اما سخت و پولادين
دليری، تنها واژه‌شان
و ترس
گنگ‌واژه‌ای غریب
کز ميان واژه‌نامه‌ها
پاک شده است گويا

هان! آهن‌پوشانِ بت‌پرست
زنجير بگردانيد
سخت و سخت‌تر
ما را چه باک؟

.ترسی نبود، ترسی نماند
نسیم می‌وزد نرم نرم
توفانی‌ست در راه
همين فردا و پس‌فردا
بت توخالی و پوشالی‌تان را
باد خواهدپراکند
در دوردست‌ها
وزو تنها رد ِ خونی ‌ماند
یادگاری ز خون‌آشام
وکم‌رنگ نشانی
از توهمی بزرگ
که باد با خود برد

10:37 PM | Baoba
December 22, 2009

سووشون

آسمان تيره بود و تار
ابر ِ سياه از فراز
دودِ تيره از پايين
نوری نبود
کورسوی ِ اميدی نبود
گذشته در قلم‌گاهِ نامردمان
سياه می‌شد با جوهر ِ تزويز و دروغ
حال به‌زير چکمه و پوتين و طلسم ديو
تباه می‌شد ذره‌ذره
آينده نيز پيشاپيش
در سياهی غوطه‌ور بود و نوميد

ستاره‌ای بدرخشيد ناگاه
آسمان روشن شد
ديوان تخته‌کوب کردند پنجره‌ را
تا روشنايي نتابد بر دل مردمان
تا خو نگيرد چشمان‌ بنديان
به روشناَ، به نور
...
ميله‌های ِ آهنين هزارهزار
سخت و سنگين و سرد
بر پنجره‌های ِ بسته
روزن گرفته به سيمان
تا سياهی گسترده و مهيب
بماند پابرجا

ستاره اما، فريادمی‌کرد
آواز ِ شباهنگ را
آوای ِ خوش‌آهنگِ آزادی را
مزدوران ديو اما
نخراشيده و نتراشيده
زنجير بر يک‌دست و چماق بر دگر دست
عربده کشان در برزن تاريک و بی‌روزن
می‌تاختند شب و روز
زنجيرها پيچان و گردان
سرد و عبوس
خونين می‌رقصيدند در هياهوي کوچه
مه‌ و گردی تند
در سنگينی گذرگاه‌های ِ لب‌ريز
جوی ِاشک روان از ديده‌ها
اميد جوانه می‌زد و آرزو شکوفه
کوچه‌های ِ خونين شهر
بوی‌ِ شکوفه می‌داد

بهار رفت و تابستان
پاييز رخت بربست اشک‌ريزان
به آخرين روز خزان
تک‌ستاره سوخت و شهاب شد
آسمان گشت شادمان
ديو خنديد و تعفن ِ دندان‌های ِ سياه و زردش
شب را آلود

سرريز شد انبوه سبز ِ مردمان
مورچه‌وار و مویه‌کنان
از کوچه‌های ِ پرگزمه
از گذرگاهِ سنگلاخ
بی‌ترس از چوب و گرز و چماق
بی‌ترس از جوی خون ِ ستاره‌ها
تا رفتن ستاره را
پرواز بی‌بازگشت‌ِ سبز ِ شباهنگ را
به‌سوگ نشيند همه‌شهر و ديار

هان! به‌هوش! به‌گوش!
اين تنها سرود ِ تلخ بدرقه نیست
اين غرش ِ شيران ِ خفته است
می‌گريزد جنگل از شب
شب از جنگل ِ سبز
هان! به‌هوش! به‌گوش!

2:30 PM | Baoba
August 2, 2009

ناله‌ی ِ سرو

ديروز در شوره‌زار ِ بي‌دادگاه ِ وقاحت
سروی خميده
جای‌جای تن‌اش نشان ِ تبر
ناله سرداد:
سبزی من و انبوهه‌ی ِ جنگل
هيچ نبوده‌ست جز دروغ

کاين همه توطئه‌ بود
تا تبر تنها بماند
تا تبر بپوسد از دسته
بشکند از تيغ
هیهات! مظلوم‌ تبر! هیهات


سبزي تنها افسانه‌ست
تبر برحق است
جنگل، دروغ ِ شورشيان
شوره‌زار و تبر و تازيانه
تنها حقيقت دوران

ديروز در بی‌دادگاه ِ شقاوت
درختان ِ سبز
لهيده و فرسوده
اماَ هنوز استوار و پابرجا
درنمايشی تلخ و بس مضحک
از سبزی خويش توبه کردند
جنگل را دروغ خواندند

تبر خنديد
قهقهه‌ی ِ کريه‌اش
در سياهی گم‌شد
در کوچه‌های ِ شب اما
پژواک ِ روشنی می‌خواند:
الله‌اکبر
مرگ بر تبر
برگ‌برگِ درختان، همه سبز
سبزی پای‌دار
تبر رفتنی
جنگل ماندنی

2:00 PM | Baoba
June 14, 2009

باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

باغچه‌ی ِ امروز و فرداها
ديری است که خشکيده
نفت همه تن ِ باغچه را
همه ريشه‌های ِ کهنه را
پوسانده و خشکانده
تن ِ نازکِ هر جوانه را
طنابِ قطور ومحکم ِ بی‌داد
بسته است به نرده‌هایِ آهنين
تا نجنبد بيش
تا نرويد سبز

باغچه جند روزی
دل‌خوش کرده بود به رويش
به دستان ِ سبزی
که نشان از بهار داشت
نشان از آب داشت
و نشان از سبزينه‌ها

باغچه دل‌خوش
به رويش و بهار
به باران و آب
به رويش حوانه‌های ِ آرزو
به سبزشدن، به برگ و بار
به هم‌نوايی ِ ترانه‌ی ِ سبز
به چکابه‌های ِ باران ِ اميد
به آهنگِ شاد ِ نسيم رقصيد

اما
سياهی ِ دود
چربی ِ دوده‌های ِ نفتی
سبز را به آتش کشيد
دستِ باغبان سوخت
جوانه‌ها ناروييده پژمرد
شادمانی و نسيم ِ سبز
در هياهویِ شادمانی ِ موش‌های ِ کور
در آتش ِ کينه‌ی غ هميشگی ِ لاشخورها
در ضربه‌های ِ سنگين ميله‌های ِ سخت
بر تن ِ جوانه‌ها و نهال‌ها
در چشمان ِ اشک‌آلوده‌ی ِ نوميد
گم شد

باغچه دگربار
باز پوسيد
در درد پيچيد
هيولای سياهی
قهقهه‌زنان، عربده‌کشان
در کوی و برزن
ديو پليدی رقص‌کنان
چوب‌زنان
نعره‌زنان
معجزت ِ ماندن ِ خويش را
با باده‌های ِ خون
به سور نشست
باز خنديد

10:17 AM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو